 گريه مى‏كند و آواز مى‏كشد، و شما مستحق‏تر هستيد كه به ملاقات و ديدار وى علاقمند باشيد. اين را ابونعيم از انس روايت نموده، و چنانكه در البدايه (127/6) آمده، ذكرش نموده. و ابن عبدالبر اين را در جامع بيان العلم (197/2) به سياق بغوى روايت كرده است. و اين را هم چنان ابويعلى روايت نموده، و در روايت وى آمده: «سوگند به ذاتى كه جان محمد در دست اوست، اگر آن را در بغل نمى‏گرفتم، همينطور در اندوه بر رسول خدا تا روز قيامت باقى مى‏ماند». و رسول خدا ص امر نمود، و آن تنه درخت خرما دفن گرديد. اين را ترمذى روايت نموده، و گفته: صحيح است و از اين طريق غريب مى‏باشد، چنانكه در البدايه (126/6) آمده است. و در اين موضوع از ابى بن كعب، سهيل بن سعد، عبداللَّه بن عباس، ابن عمر، ابوسعيد، عايشه و ام سلمه (رضی الله عنهم) احاديث روايت شده، چنانكه احاديث اين‏ها را ابن كثير در البدايه (125/6) به تفصيل روايت نموده است.
 
سلمان و ابودرداء (رضى‏اللَّه عنهما) و شنيدن تسبيح كاسه طعام
ابونعيم در الحليه (224/1) از ابوالبخترى روايت نموده، كه گفت: در حالى كه ابودرداء (رض) زير ديگش آتش مى‏افروخت، و سلمان (رض) نزدش بود، ناگهان ابودرداء در ديگ صدايى را شنيد، و بعد از آن، صدا به تسبيح چون صداى طفل بلند گرديد، مى‏گويد: بعد ديگ افتاد و منقلب گشت، و باز پس به جاى اصلى اش برگشت، و چيزى از آن نريخت، آن گاه ابودرداء صدا نمود: اى سلمان، به سوى شگفتى ببين، به سوى چيزى ببين، كه نه تو به سويش نگاه نموده‏اى و نه پدرت، سلمان گفت: اگر تو خاموشى اختيار مى‏نمودى، از آيت‏ها و نشانه‏هاى بزرگ خداوند مى‏شنيدى. و ابونعيم در الحليه (224/1) از قيس روايت نموده، كه گفت: ابودرداء وقتى براى سلمان مى‏نوشت - يا سلمان براى ابودرداء مى‏نوشت - برايش درباره نشانه كاسه (ظرف غذاخورى) مى‏نوشت و آن را به يادش مى‏آورد. مى‏گويد: و ما چنين بيان مى‏داشتيم: در حالى كه آن دو از كاسه نان مى‏خورده‏اند، كاسه و آنچه در آن بوده، تسبيح گفته‏اند.
 
عبداللَّه بن عمرو و شنيدن صداى آتش
ابونعيم در الحليه (289/1) از جعفربن ابى عمران روايت نموده، كه گفت: براى ما خبر رسيده، كه عبداللَّه بن عمروبن العاص (رضى‏اللَّه عنهما) صداى آتش را شنيد و گفت: من هم از آتش بزرگ پناه مى‏جويم. گفته شد: اى ابن عمرو، اين چيست؟ گفت: سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، اين آتش از برگردانيده شدن به آتش بزرگ پناه مى‏جويد.
 
اصحاب و شنيدن صداى اهل قبرها  عمر و شنيدن صداى جوان عابد و پرهيزگار
حاكم از يحيى بن ايوب خزاعى روايت نموده، كه گفت: از كسى كه بيان مى‏نمود، شنيدم كه در زمان عمربن الخطاب (رض) جوان عابدى بود، كه هميشه در مسجد حاضر مى‏گرديد، و عمر دوستش مى‏داشت. وى پدر بزرگسالى داشت، هنگامى كه نماز خفتن را مى‏گزارد، به سوى پدرش بر مى‏گشت، و راهش بر دروازه زنى بود، و آن زن گرفتار وى گرديد، و بر راه وى ايستاده مى‏شد، شبى آن جوان بر همان زن عبور نمود، و آن زن وى را فريفت و بر وى اصرار ورزيد تا اين كه جوان در دنبال وى به راه افتاد، هنگامى كه به دروازه خانه رسيدند، آن زن داخل گرديد، و او نيز قدم نهاد تا وارد شود، در همين حالت خداوند را به ياد آورد، فريب و غرور از وى دور شد، و اين آيت بر زبانش جارى گرديد:
[ إن الذين اتقوا إذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فإذا هم مبصرون] (الاعراف:201)
ترجمه: «براى متقيان چون وسوسه‏اى از شيطان پيش آيد، خدا را ياد مى‏كنند و آن گاه به حال مى‏آيند و مى‏بينند».
آن گاه جوان بيهوش به زمين افتاد، و آن زن كنيزش را طلب نمود، و به كمك يكديگر او را تا دروازه‏اش بردند، وى در همانجا نشانيده شد، و بر پدرش دق الباب گرديد. پدرش در طلب وى بيرون گرديد، و ناگهان او را بر دروازه بيهوش يافت. آن گاه برخى از خانواده‏اش را صدا نمود، و او را برداشته داخل منزلش نمودند، و تا سپرى شدن بخشى از شب كه خدا خواسته بود، به هوش نيامد. بعد از به هوش آمدنش پدرش براى وى گفت: اى پسرم، تو را چه شده است؟ گفت: چيزى نشده است. گفت: تو را به خدا سوگند مى‏دهم، بعد او موضوع را برايش خبر داد، گفت: اى پسرم، كدام آيت را خواندى؟ او همان آيتى را كه خوانده بود، قرائت كرد، و باز بيهوش گرديد. وى را حركت دادند، ناگهان دريافتند  كه در گذشته است. آن گاه غسلش دادند و بيرونش نمودند و در شب دفنش كردند، هنگامى كه صبح نمودند، اين خبر براى عمر (رض) رسانيده شد. عمر نزد پدرش آمد، و درباره مرگ وى برايش تعزيت گفت و افزود: چرا مرا خبر نكردى؟ گفت: اى اميرالمؤمنين، شب بود، عمر گفت: ما را بالاى قبرش ببريد، آن گاه عمر و كسانى كه همراهش بودند بالاى قبر آمدند، عمر گفت: اى فلان: 
[و لمن خاف مقام ربه جنتان] (الرحمن: 46)
ترجمه: «و براى كسى كه از حاضر شدن به نزد پروردگارش بترسد دو جنت است».
آن جوان از داخل قبر برايش پاسخ داد: اى عمر، آن دو جنت را پروردگارم، دو بار برايم داده است. اين چنين در الكنز (267/1) آمده است. و ابن عساكر اين را در ترجمه عمروبن جامع در تاريخش، چنانكه در تفسير ابن كثير (279/2) آمده، روايت نموده، و مثل آن را متذكر شده است. و بيهقى اين را از حسن به اختصار، چنانكه در الكنز (267/1) آمده، روايت نموده، و در روايت وى آمده: اى عمو، نزد عمر برو، و از طرف من برايش سلام بگو، و برايش بگو: پاداش كسى كه از مقام و حضور پروردگارش بترسد چيست؟ و در آخر آن آمده: عمر بر وى ايستاد و گفت: براى تو دو جنت است، براى تو دو جنت است.
 
عمر (رض) و شنيدن صحبت اهل بقيع غرقد 
ابن ابى الدنيا و ابن سمعانى از محمدبن حمير روايت نموده‏اند كه: عمربن الخطاب از بقيع غرقد عبور نمود و گفت: السلام عليكم يا اهل القبور . خبرهاى نزد ما اين است كه: زنان تان شوهر نموده‏اند، در منزل‏هاى تان ديگران سكونت اختيار كرده‏اند و مال‏هاى تان پراكنده شده است. آن گاه هاتفى برايش جواب داد: خبرهاى نزد ما اين است كه: آنچه را پيش روان كرده بوديم دريافتيم، و آن چه را انفاق كرده بوديم، فايده‏اش را حاصل نموديم و در آنچه گذاشتيم خساره كرديم. اين چنين در الكنز (123/8) آمده است.
 
اصحاب و ديدن عذاب گرفتاران در شكنجه و تعذيب
طبرانى از ابن عمر (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده، كه گفت: من در اطراف بدر راه مى‏پيمودم، كه ناگهان مردى از حفره‏اى بيرون شد، و در گردنش زنجير بود، و صدايم كرد: اى عبداللَّه، برايم آب بده، اى عبداللَّه، برايم آب بده، اى عبداللَّه، برايم آب بده. نمى‏دانم اسمم را مى‏دانست و يا به فراخواندن عرب فرايم خواند،  و مرد ديگرى از همان حفره بيرون شد، و در دستش تازيانه بود، و صدايم كرد: اى عبداللَّه، برايش آب مده، چون وى كافر است، و بعد از آن او را با شمشير زد، و او به حفره‏اش برگشت. من به سرعت نزد پيامبر ص آمدم، و موضوع را برايش خبر دادم. برايم گفت: «آيا وى را ديدى؟» گفتم: آرى، گفت: «وى دشمن خدا، ابوجهل است، و تا روز قيامت همان عذابش مى‏باشد». هيثمى (81/6) مى‏گويد: اين را طبرانى در الأوسط روايت نموده،