ف</a><a class="text" href="w:text:276.txt">اسلام آوردن عداس - كه نصرانى بود - و شهادتش بر اين كه رسول خدا ص نبى بر حق است</a><a class="text" href="w:text:277.txt">اذيت هايى كه رسول خدا ص در روز احد ديد</a><a class="text" href="w:text:278.txt">اصرار ابوبكر بر پيامبر ص براى آشكار شدن و خطبه وى در آن موقع و اذيتى كه در آن هنگام متحمّل گرديد</a><a class="text" href="w:text:279.txt">دعاى رسول خدا ص براى عمربن الخطاب و اسلام آوردن وى</a><a class="text" href="w:text:280.txt">ابتلا و آزمايش مسلمانان و خارج شدن ابوبكر به سوى حبشه به عنوان مهاجر و حكايت وى با ابن دغنّه</a><a class="text" href="w:text:281.txt">عمربن الخطاب (رض) و تحمل سختيها </a></body></html>برگرديدن بينايى زنّيره
فاكهى و ابن منده از سعدبن ابراهيم روايت نموده‏اند كه گفت: زنيره رومى بود، و اسلام آورد (رضى‏اللَّه عنها)، در اين موقع بينايى‏اش از بين رفت، مشركان گفتند: لات و عزى كورش ساختند، زنيره گفت: من به لات و عزى كافر شده‏ام، آن گاه خداوند بنيايى اش را به وى برگردانيد. و نزد محمدبن عثمان بن ابى شيبه در تاريخش از انس (رض) روايت است كه گفت: ام هانى دختر ابوطالب (رضى‏اللَّه عنها) برايم گفت: ابوبكر (رض) زنيره را آزاد گردانيد، و هنگامى كه آزادش ساخت كور گرديد، آن گاه قريش گفتند: چشم و بينايى وى را لات و عزى از بين برده‏اند، زنيره گفت: دروغ گفته‏اند، سوگند به خانه خدا، كه لات و عزى نه چيزى را دور مى‏سازند و نه نفع رسانيده مى‏توانند، آن گاه خداوند بينايى‏اش را به وى برگردانيد. اين چنين در الإصابه (312/4) آمده است.
 
لرزش اطاق‏هاى دشمنان به تهليل و تكبير  لرزش اطاق هرقل روم
حاكم از هشام بن عاص اموى (رض) روايت نموده، كه گفت: من و مرد ديگرى به نزد هرقل - صاحب روم - به خاطر دعوت وى به سوى اسلام فرستاده شديم، حركت كرديم تا اين كه به غوطه دمشق رسيديم، و در آنجا نزد جبله بن ايهم غسانى پايين گرديديم، هنگامى كه نزدش وارد شديم او بر تختى نشسته بود. مردى را نزد ما فرستاد تا از طريق او همراهش صحبت كنيم، ولى ما گفتيم: به خدا ما با فرستاده‏ اى صحبت نخواهيم كرد، چون به نزد پادشاه فرستاده شده‏ايم، اگر او اجازه بدهد، همراهش صحبت مى‏كنيم، وگرنه با فرستاده‏اى صحبت نمى‏نماييم، فرستاده او دوباره به طرفش برگشت و او را از اين قضيه خبر داد. مى‏گويد: پادشاه براى مان اجازه داد، و گفت: حرفهايتان را بگوييد، هشام بن عاص همراهش صحبت نمود، و او را به اسلام دعوت نمود، وى در اين حالت لباس سياه بر تن داشت. هشام پرسيد: اين چيزى كه بر دوش شماست چيست؟ جواب داد: اين را پوشيده و سوگند ياد كرده‏ام، كه تا شما را از سرزمين شام اخراج نكنم، آن را از تنم بيرون نخواهم كرد. برايش گفتيم: به خدا سوگند، ما همين جايى را كه نشسته‏اى از تو خواهيم گرفت، و إن شاءاللَّه پادشاهى پادشاه بزرگ را نيز خواهيم گرفت، و اين را محمد ص پيامبرمان به ما خبر داده است. گفت: شما اهل اين نيستيد، بلكه آنها قومى هستند كه در روز روزه مى‏گيرند، و در شب قيام مى‏نمايند، روزه شما چگونه است؟ ما آن را برايش بيان كرديم، و رويش از سياهى پر گرديد و گفت: برخيزيد، و كسى را با ما به سوى پادشاه  فرستاد.
بعد ما بيرون گرديديم [و به طرف هرقل رفتيم]، وقتى به نزديك شهر رسيديم، همان كسى كه با ما بود براى مان گفت: اين چهارپايان شما اجازه ورود به شهر پادشاه را ندارند، اگر خواسته باشيد شما را بر اسب‏هاى تاتارى و قاطرها سوار نموده داخل شهر مى‏سازيم، گفتيم: به خدا سوگند، جز بر اينها وارد شهر نمى‏شويم، آن گاه نزد پادشاه روان نمودند، كه اينان از قبول اين امر سرباز مى‏زنند، و او براى شان دستور داد، كه ما بر سوارى‏هاى خودمان داخل شويم، و ما بر آن‏ها در حالى كه شمشيرهاى مان را بر گردن آويخته بوديم وارد گرديديم، تا اين كه به اطاق پادشاه رسيديم، در آنجا شترهاى مان را در حالى در پاى ديوار اطاق خوابانيديم كه وى به سوى ما نگاه مى‏نمود، گفتيم: لاإله إلاَّ اللَّه واللَّه اكبر، خدا مى‏داند كه اطاق لرزيد، حتى چنان گرديد كه انگار درخت خرمايى باشد كه باد مى‏لرزاندش، مى‏گويد: وى كسى را نزد ما روان نمود، كه اين حق شما نيست، كه دين تان را بر ما آشكار سازيد، و نزد ما روان نمود، كه داخل شويد، و ما در حالى نزدش داخل گرديديم، كه بر فرشى نشسته بود و فرماندهان روم نزدش حضور داشتند، و همه چيز در مجلس وى سرخ بود، ما حولش هم سرخ بود، و جامه سرخ بر تن داشت، ما برايش نزديك شديم و او خنديد و گفت: چه باكى بر شما مى‏بود، اگر براى من همان تحيه‏اى را پيش مى‏نموديد، كه در مابين خودتان معمول است؟ و ناگهان متوجه شديم، كه نزدش مردى است كه عربى را با فصاحت مى‏داند و زياد حرف مى‏زند، گفتيم: تحيه ما در ميان خودمان براى تو حلال نيست، و تحيه تو كه به آن تحيه داده مى‏شوى، براى ما حلال نيست كه به آن تحيه ات بدهيم، گفت: تحيه تان در ميان خودتان چطور است؟ گفتيم: السلام‏عليك، گفت: به پادشاه تان چگونه تحيه مى‏دهيد؟ گفتيم: به همين، گفت: چگونه براى شما جواب مى‏دهد، گفتيم: به همين، پرسيد: بزرگترين سخن تان كدام است؟ گفتم: لا اله الااللَّه واللَّه اكبر، هنگامى آن را به زبان آورديم، خدا مى‏داند كه اطاق لرزيد، حتى كه سرش را به سوى آن بلند نموده گفت: آيا اين كمله‏اى را كه گفتيد و اطاق از آن لرزيد، هرگاهى كه در خانه‏هاى تان بگوييد، اطاق‏هاى تان بر شما مى‏لرزد؟ گفتيم: نخير، اين را فقط نزد تو ديديم كه چنين مى‏كند، گفت: دوست دارم، كه هر گاهى شما اين را به زبان آريد، هر چيزى بر شماست بلرزد، و من از نصف پادشاهيم بيرون شوم، گفتيم: چرا؟ گفت: چون اين كاهش دهنده عظمت و شأن آن است، و به اين طور مى‏سزد كه آن از امر نبوت نباشد، و از حيله‏هاى مردم باشد، بعد از آن ما را از آنچه خواسته بود پرسيد: و برايش بيان نموديم، بعد از آن گفت: نماز و روزه تان چگونه است؟ آن را نيز برايش بيان كرديم، بعد به جاى بود و باش خوب و مهمانى زياد براى ما امر داد.
سه روز در آنجا اقامت گزيديم، بعد از آن شب كسى را نزد ما روان نمود و ما نزدش داخل گرديديم، وى از ما تكرار گفته مان را طلب نمود، و آن را برايش تكرار نموديم، بعد از آن چيزى را چون صندوق بزرگى طلاكارى شده طلب نمود، و در آن خانه‏هاى خرد، خرد وجود داشت، و براى خود دروازه هايى داشت، آن گاه وى خانه و قفلى را باز نمود، و ابريشم سياهى را بيرون كشيد، ما آن را گشوديم و متوجه شديم كه در آن عكسى است سرخرنگ و مردى است داراى چشمان بزرگ، سرين‏هاى بزرگ، كه مثل درازى گردنش را نديده‏ام، ريش ندارد و دو گيسو  دارد، و حسين‏ترين خلق خداوند است، گفت: آيا اين را مى‏شناسيد؟ گفتيم: نخير، گفت: اين آدم عليه السلام است، وى پر موى‏ترين مردم بود.
بعد از آن دروازه ديگرى را گشود، و از آن ابريشم سياهى را بيرون آورد، در اين ابريشم عكس سفيدى بود، موهاى پيچيده داشت، چشمانش سرخ بود، سر بزرگ داشت و ريشش نيكو و خوب بود، گفت: اين را مى‏شناسيد؟ گفتيم: نخير، گفت: اين ن