ن عرب) از ايشان حمايت نموده بودند، از قصرها و قلعه‏هاى مستحكم شان پايين نمود».
آن گاه جبريل عليه السلام در حالى كه باد را با خود همراه داشت آمد، رسول خدا ص هنگامى كه جبريل را ديد گفت: «آگاه باشيد، بشارت بادا براى تان»، سه بار، خداوند باد را بر ايشان روان نمود، و باد خيمه‏هاى شان را در هم كوبيد، ديگ‏ها را مقلوب ساخت، اقامتگاه‏ها را زير خاك كرد، بندها را قطع ساخت، و آنان به راه افتادند، و هيچكس به كسى توجه نمى‏نمود، و خداوند تعالى درباره شان نازل فرمود:
[ إذ جاءتكم جنود فأرسلنا عليهم ريحاً و جنوداً لم تروها](الاحزاب:9)
ترجمه: «هنگامى كه لشكرهايى به سراغ شما آمدند، ولى ما باد و طوفان سختى با لشكريانى بر آن‏ها فرستاديم كه آن‏ها را نمى‏ديديد».
آن گاه رسول خدا ص برگشت.
و نزد وى هم چنان (77/2) از حميدبن هلال روايت است كه گفت: در ميان پيامبر ص و بنى قريظه عهد و پيمان سستى وجود داشت، وقتى احزاب با آن همه سربازهاى شان هجوم آوردند، آنان عهد خويش را نقض كردند، و با مشركين بر خلاف رسول خدا ص همكارى نمودند، آن گاه خداوند سربازان و باد را فرستاد، و آنان فراركنان به راه افتادند، و ديگران در قلعه‏هاى شان باقى ماندند... و حديث را در غزوه بنى قريظه ذكر نموده است. 
و بزار از ابن عباس (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده، كه گفت: باد صبا در شب احزاب نزد باد شمال آمد و گفت: حركت كن و رسول خدا ص را نصرت بده، باد شمال گفت: زن آزاد در شب جايى نمى‏رود، به اين صورت بادى كه رسول خدا ص به آن نصرت داده شد، باد صبا بود. هيثمى (66/6) مى‏گويد: رجال آن رجال صحيح اند. و ابن ابى حاتم اين را از ابن عباس روايت نموده، و ابن جرير از عكرمه به معناى اين را، چنانكه در تفسير ابن كثير (470/3) آمده، روايت كرده است.
 
در زمين فرو رفتن دشمنان و هلاك گرديدن شان
بزار از بريده (رض) روايت نموده كه: مردى در روز احد گفت: بار خدايا، اگر محمد ص بر حق باشد مرا در زمين فرو ببر، مى‏گويد: آن گاه در زمين فرو برده شد. هيثمى (122/6) مى‏گويد: رجال آن رجال صحيح اند.
و ابونعيم در الدلائل (ص176) از نافع بن عاصم روايت نموده، كه گفت: كسى كه روى رسول خدا ص را خون نموده بود، عبداللَّه بن قمئه مردى از هذيل  بود، خداوند بز كوهى را بر وى مسلط گردانيد، آن بز وى را به شاخ زد و به قتلش رسانيد.
 
از بين رفتن بينايى به دعاءهاى‏ شان  
گرفت بينايى جوانانى از قريش به دعاى پيامبر ص در روز حديبيه
احمد از عبداللَّه بن مغفل مزنى (رض) روايت نموده، كه گفت: در حديبيه با رسول خدا ص بوديم... و حديث را در صلح حديبيه ذكر نموده، و در آن آمده، در حالى كه ما در آن حالت قرار داشتيم، ناگهان سى جوان كه سلاح بر تن داشتند بر ما آشكار گرديدند، و به طرف ما حمله نمودند، آن گاه رسول خدا ص بر ايشان دعاء فرمود، و خداوند بينايى شان را گرفت، و ما به سوى شان برخاستيم و گرفتيم شان، رسول خدا ص گفت: «آيا در پناه كسى آمده‏ايد؟ و آيا كسى براى تان امان داده است؟» گفتند: نخير، آن گاه رهاى شان نمود، و همين بود كه خداوند نازل فرمود:
[و هو الذى كفَّ أيديهم عنكم و أيديكم عنهم ببطن مكة من بعد أن أظهركم عليهم، و كان‏اللَّه بما تعملون بصيراً]. (الفتح : 24)
ترجمه: «و او ذاتى است كه دست‏هاى آنان را از شما و دست‏هاى شما را از آنان در دل مكه، بعد از آن كه شما را بر ايشان غالب گردانيد، باز داشت، و خدا به آنچه عمل مى‏كنيد بيناست».
هيثمى (145/6) مى‏گويد: رجال آن رجال صحيح اند. و نسائى مانند اين را، چنانكه در تفسير ابن كثير (192/4) آمده، روايت نموده است.
 
از بين رفتن بينايى مردى به دعاى على (رض) 
طبرانى در الأوسط از زاذان روايت نموده كه: على (رض) حديثى را بيان داشت و مردى تكذيبش نمود، على برايش گفت: اگر دروغگو باشى بر تو دعاء مى‏ كنم؟ گفت: دعاء كن، و على (رض) بر وى دعاى بد نمود، موصوف تا هنوز از جايش حركت ننموده بود، كه بيناييش از بين رفت. هيثمى (116/9) مى‏ گويد: در اين عماربن حضرمى آمده، و او را نشناختم، و بقيه رجال آن ثقه‏اند.
و ابونعيم در الدلائل (ص211) از عمار روايت نموده، كه گفت: على (رض) حديثى را براى مردى بيان داشت، وى تكذيبش نمود، و تا هنوز از جايش برنخاسته بود كه كور گرديد. و نزد ابن ابى الدنيا از زاذان روايت است كه مردى براى على (رض) حديثى را بيان داشت، على گفت: تو را چنان مى‏ پندارم كه برايم دروغ گفتى، گفت: نه، اينطور ننموده‏ ام، على گفت: اگر دروغ گفته باشى  برايت دعاى بد مى‏ كنم؟ گفت: دعاء كن، وى دعاء نمود، و او تا هنوز از جايش حركت ننموده بود كه كور گرديد. اين چنين در البدايه (5/8) آمده است.
 
از بين رفتن بينايى چشم زنى به دعاى سعيدبن زيد
ابونعيم در الحليه (96/1) از ابن عمر (رضى‏ اللَّه عنهما) روايت نموده كه: مروان تعدادى از مردم را نزد سعيدبن زيد روان نمود، تا درباره اروى دختر اويس همراهش صحبت كنند - آن زن در چيزى با وى دعوى نموده بود - سعيد گفت: مرا چنان مى‏ پندارند كه بر وى ظلم مى‏ كنم، در حالى كه از رسول خدا ص شنيدم مى‏گويد: «كسى كه يك وجب زمين را به ظلم بگيرد، خداوند روز قيامت از هفت زمين به گردنش طوق مى‏اندازد»، بار خدايا، اگر دروغگو باشد، تا كورش نساخته‏اى نميرانش، و قبرش را در چاهش بگردان، مى‏ گويد: به خدا سوگند، تا اين كه كور نشد، نمرد، و با ترس و احتياط بيرون گرديد و در منزلش مى‏ گشت، كه ناگهان در چاهش افتاد، و همان چاه قبرش گرديد، اين را هم چنان از عروه به مثل آن روايت كرده است.
و نزد وى هم چنان (97/1) از ابوبكربن محمد بن عمروبن حزم روايت است كه: اروى از سعيدبن زيد نزد مروان بن حكم شكايت برد و چيزى بالايش دعوى نمود، سعيد گفت: بار خدايا، وى ادعا نموده كه من بر وى ظلم نموده‏ام، اگر دروغگو باشد چشمش را كور كن، و در چاه بيفكنش، و از حق من نورى ظاهر بگردان، كه براى مسلمان واضح سازد كه من بر وى ظلم ننموده‏ام، مى‏گويد: در حالى كه آنان در اين حالت قرار داشتند، ناگهان از دره عقيق چنان سيلابى آمد، كه مثل آن هرگز نيامده بود، و همان حدى را كه بالايش اختلاف داشتند آشكار گردانيد، و پديدار گرديد كه سعيد در آن صادق بوده است، و آن زن ماهى درنگ نكرده بود، كه كور گرديد، و در حالى كه بالاى زمينش گشت مى‏زد، ناگهان در چاهش افتاد، مى‏گويد: ما در حالى كه بچه و خردسال بوديم، از مردم مى‏ شنيديم كه به يك ديگر مى‏گفتند: خداوند تو را چنان كور كند، كه اروى را كور ساخت، ما گمان مى‏كرديم كه هدف‏شان از «اروى» همان «اروائى» است كه از جمله حيوانات وحشى مى‏باشد، ولى هدف از آن درگير شدن دعاى سعيدبن زيد در قبال همان زن بوده است،  و هدف از صحبت مردم هم، همان قبول شدن دعاى سعيد درباره همان زن به درگاه خداوند بوده است.
 
از بين رفتن چشم مردى به سبب دعاى بدش بر حسين بن على (رضى‏ اللَّه عنهما)
طبرانى از ابورجاى عطاردى روايت نموده، كه  گفت: على و هيچ كسى از اهل بيت را دشنام ندهيد، چون همسايه ما از بلهجيم گفت: آيا به حسين بن على فاسق نگاه نمى‏كنيد، خ