هنه مي‏شود. و حاكم (95/1) از ابن مسعود (رض) روايت نموده، كه گفت: حديث را تكرار نماييد، چون ذكر حديث حياتش است. و نزد ابن عبدالبر در العلم (22/1) از ابن مسعود روايت است كه گفت: درس خواندن نماز است. و نزد وى (24/1) از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت است كه گفت: تكرار و ياد علم در برخى از شب، از زنده دارى آن برايم محبوب‏تر است.
 
دعوت به سوى خدا (جل جلاله) و پيامبرش ص
 
چگونه دعوت به سوى خدا (جل جلاله) و پيامبرش ص براى پيامبر ص و  اصحاب وى (رض)از همه چيز پسنديده‏تر و مجبوبتر بود!! و چگونه بر هدايت مردم و داخل شدن آنها در دين الهى و غوطه ور شدن در رحمت خداوندى حريص و آزمند بودند!! و چگونه در اين مسير براى رسانيدن خلق به حق، سعى و تلاش مي‏نمودند!!
  
 
تذكّر آنچه در فتح اسكندريه براى اصحاب اتفاق افتاد
راوى مي‏گويد: بعد از آن عمرو (رض) كسى را نزد صاحب اسكندريه فرستاد تا محتواى نامه اميرالمؤمنين را به او برساند. راوى مي‏افزايد: صاحب اسكندريه در پاسخ گفت: من اين را قبول دارم. گويد: ما همه اسيران در دست خود را جمع نموديم، و نصارا هم جمع شدند، و ما مردانى را كه در دست داشتيم، يك يك مي‏آورديم، و او را در ميان انتخاب اسلام و نصرانيت اختيار مي‏نموديم. اگر اسلام را انتخاب مي‏نمود، آن چنان تكبيرى مي‏گفتيم كه از تكبيرمان هنگام فتح يك قريه شديد و سخت ترمي بود، مي‏گويد: و او را به طرف خود مي‏كشيديم. اگر نصرانيت را اختيار مي‏نمود ، نصرانى‏ها صدا برآورده و او را به سوى خود مي‏كشيدند، و ما بر او جزيه وضع مي‏كرديم، و از آن به شدت ناراحت شده و مي‏رنجيديم، طورى كه گويى مردى از طرف ما به سوى آنها خارج شده (و كافر شده) باشد. راوى مي‏گويد: تا اختتام همين طور كار به پيش مي‏رفت، از جمله كسانى كه ما آورديم، يكى هم ابومريم عبداللَّه بن عبدالرحمن بود، - قاسم مي‏گويد: من وى را ديدم كه سردار بنى زبيد بود - مي‏گويد: ما او را آماده كرديم، و اسلام و نصرانيت را به وى عرضه داشتيم - پدر ،مادر و برادرانش همه مسيحى بودند - وى اسلام را انتخاب نمود، و ما او را به سوى خودمان كشيديم. مادر، پدر و برادرانش قصد جان وى را داشتند و مي‏خواستند او را از دست ما بيرون كنند، تا اين كه لباس‏هايش را بر وى دريدند. بعد، امروز چنان كه مي‏بينى او رئيس ماست... و حديث را ذكر نموده.
    
عمر و پرسيدن سه مسئله از على و خوشحاليش به پاسخ وى
طبرانى در الأوسط از ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: عمربن خطاب (رض) به على بن ابى طالب (رض) گفت: اى ابوالحسن بسا اوقات حاضر بوده‏ اى و ما غائب بوده‏ ايم، و بسا اوقات حاضر بوده‏ ايم و غائب بوده‏ اى، سه مسئله را از تو مي‏پرسم، آيا درباره آن‏ها علم دارى؟ على گفت: آن‏ها كدام اند؟ گفت: مردى، مردى را دوست مي‏دارد، در حالى كه خيرى را از وى نديده است، و مردى ، مردى را بد مي‏برد، در حالى كه شرى را از وى نديده است، گفت : آرى، رسول خدا ص فرمود: «ارواح در هوا لشكرهاى بسيج شده‏ اند، و با هم روبرو مي‏شوند و نزديك مي‏گردند، آنانى كه از ايشان باهم تعارف حاصل نمودند نزديك مي‏شوند، و آنانى كه يكديگر را نشناختند با هم اختلاف مي ‏كنند»، گفت : يكى، و افزود: مردى حديثى را بيان مي ‏كند و ناگهان آن را فراموش مي‏نمايد، و ناگهان آن را به ياد مي‏آورد، على گفت: از رسول خدا ص شنيدم كه مي‏گفت: «هر قلبى براى خود ابرى چون ابر مهتاب دارد، در حالى كه مهتاب روشنى مي‏دهد ناگهان ابرى جلويش را مي‏گيرد و تاريك مي‏شود، و ناگهان از او دور مي‏گردد و روشن مي‏شود، و در حالى كه مرد حديث را بيان مي ‏كند، ناگهان همان ابر جلويش را مي‏گيرد و فراموش مي‏نمايد، و وقتى از وى دور مي‏شود به ياد مي‏آورد»، عمر گفت: دو، گفت: و مردى خواب مي‏بيند بعضى از آن‏ها راست مي‏باشد، و برخى شان دروغ، گفت: آرى، از رسول خدا ص شنيديم كه مي‏گفت : «هر بنده و كنيز  كه مي‏خوابد، و در خواب فرو مي‏رود، روحش به عرش برده مي‏شود، روح شخصى كه نزد عرش بيدار مي‏شود، خوابش راست مي‏آيد، و روح شخصى كه به عرش نرسيده بيدار مي‏شود، خوابش دروغ مي‏آيد»، عمر گفت: سه چيز بود كه در طلب آن‏ها بودم، ستايش خدايى راست كه قبل از مرگ آن‏ها را به دست آوردم. هيثمى (162/1) مي‏گويد: در اين ازهر بن عبداللَّه آمده، عقيلى گفته: حديث وى از ابن عجلان غير محفوظ است، و اين حديث از حديث اسرائيل از ابواسحاق از حارث از على به شكل موقوف دانسته و شناخته مي‏شود، و بقيه رجال آن ثقه دانسته شده‏اند.
 
سئوال عمر (رض) از ابن عباس(رضى‏ اللَّه ‏عنهما) در مورد اختلاف اين امت
سعيدبن منصور، بيهقى و خطيب در الجامع از ابراهيم تيمى روايت نموده ‏اند كه گفت: عمربن خطاب (رض) روزى خلوت اختيار نمود، و با خودش صحبت مي‏كرد، در اين موقع كسى را نزد ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) فرستاد و گفت: اين امت چگونه اختلاف مي‏كد، در حالى كه كتابش يكى است، نبى اش يكى است و قبله‏اش يكى است؟ ابن عباس گفت: اى ا ميرالمؤمنين، قرآن بر ما نازل گرديد، ما آن را خوانديم و دانستيم كه در مورد چه نازل شده است، بعد از ما اقوامى مي‏آيند، قرآن را مي‏خوانند و نمى‏ دانند كه در مورد چه نازل شده است، بنابراين براى هر قومى درباره آن رأيى مي‏باشد، و وقتى هر قومى در آن رأيى پيدا نمود اختلاف مي ‏كنند، وقتى اختلاف نمودند، با هم مي‏جنگند، عمر وى را توبيخ نمود و بر وى بانگ برآورد، و ابن عباس برگشت، باز وى را بعد از اين كه آنچه را او گفته بود درك نمود و درست يافت طلب نمود، مي‏گويد: باز وى را بعد از اين كه آنچه را او گفته بود درك نمود و درست يافت طلب نمود، مي‏گويد: بعد از آن گفت: آرى، دوباره بگو. اين چنين در الكنز (228/1) آمده است.
 
سئوال عمر (رض) از اصحابش درباره معناى آيه‏ اى و تعجب او از جواب ابن عباس
عبدبن ح ميد و ابن المنذر از ابن عباس (رض) روايت نموده ‏اند كه گفت: عمربن خطاب فرمود: امشب آيه‏اى را خواندم كه خوابم نبرد:
[ايود احدكم آن تكون له جنة من نخيل و اعناب].(البقرة:226)
ترجمه: «آيا دوست دارد يكى از شما كه باشد برايش باغى از درختان خرما و انگور».
هدف از اين چيست؟ برخى از قوم گفتند: خدا داناتر است؟ گفت: من مي‏دانم كه خدا داناتر است، ولى براى علتى پرسيدم، كه اگر نزد يكى از شما علمى باشد و در آن باره چيزى شنيده باشد، آنچه را شنيده خبر بدهد، آنان سكوت اختيار نمودند، مرا ديد كه آهسته صحبت مي‏نمايم، گفت: اى برادرزاده‏ام بگو، و خود را حقير مشمار، گفتم: هدف و مطلوب آن عمل است، گفت: چگونه هدف آن عمل است؟ گفتم: چيزى بود كه در قلبم انداخته شد و آن را گفتم، آن گاه وى مرا ترك نمود، و خودش شروع به تفسير آن نمود، راست گفتى اى برادرزاده‏ام، هدف آن عمل است، ابن آدم وقتى سنش بزرگ شود و عيالش زياد گردد، خيلى‏ها به باغ نيازمند مي‏باشد، و ابن آدم روز قيامت خيلى‏ها به عملش نيازمند مي‏باشد، راست گفتى، اى برادرزاده‏ام. اين را همچنان ابن المبارك و 