 ما را به خاطر احترام و حفظ خويشاوندى  و قرابت‏مان با شما(هاجر مادر اسماعيل (عليه السلام) كه رسول خدا ص و ساير قريش از نسل وى مي‏باشند از مصر است، و هم چنين ام ولد رسول خدا ص ماريه مادر ابراهيم پسر پيامبر صازمصر مي‏باشد، به اين خاطر آنها خويشاوندان رسول خدا ص به شمار مي‏روند، و از همين روست كه حضرت پيامبر ص در ارتباط با اهل مصر به خاطر حفظ صله رحمي و خويشاوندى به خير و نيكويى توصيه و سفارش مي‏كند. م.)، به خير و نيكويى توصيه و سفارش نموده است. اگر شما دعوت ما را پذيرفتيد در آن صورت دو پيمان و عهد براى‏تان خواهد بود. و از چيزهايى كه اميرمان (عمربن الخطاب (رض) بر عهده ما گذاشته است يكى هم اين است كه با قبطى‏ها تعامل خوب نماييد، چون پيامبر خدا ص ما را در ارتباط با قبطى‏ها به خير و نيكويى توصيه و سفارش نموده است، زيرا آنها از قرابت و عهدى برخوردار هستند. نمايندگان قبطى‏ها گفتند: خويشاوندى و قرابت بسيار دورى است، كه مانند آن را جز انبيا ديگر كسى وصل نمي‏كند. هاجر زن شناخته شده و شريفى است، وى دختر پادشاه ما و از اهل منف بود، و پادشاهى در ميان آنها بود. اهل عين شمس به آنها حمله آوردند، آنها را به قتل رسانيده و پادشاهى را از دست شان گرفتند، و آنها پراكنده و آواره گرديدند. به اين لحاظ وى به ابراهيم (عليه السلام) تعلّق گرفت، (ما به اين پيام و سفارش وى) خوش آمديد مي‏گوييم. براى ما مهلت و امان بده تا دوباره نزدت برگرديم. عمرو در جواب گفت: مانند من كسى فريب داده نمي‏شود، ولى من سه روز به شما مهلت ميدهم تا شما در اين باره فكر كنيد، و همراه قومتان داخل صحبت گرديد، كه در غير اين صورت با شما مي‏جنگيم. آن دو درخواست نمودند كه: چيزى بر اين مدّت بيفزايد. براى ايشان يك روز افزود. آنها باز درخواست كردند كه براى‏مان بيفزاى، يك روز ديگر نيز براى شان افزود. آن دو تن نزد مقوقس برگشتند، وى تا حدى، به اينها تمايل نشان داد. ولى ارطبون  از قبول دعوت آنها سرباز زد،( ارطبون: فرمانده رومي است كه در فلسطين بود. عمرو  (رض) او را شكست داد و او به طرف مصر رفت.) و دستور جنگ با مسلمانان را صادر نمود. آن دو تن به اهل مصر گفتند: اما، ما تلاش خواهيم نمود تا از شما حمايت كنيم، و به طرف آنها بر نگرديم، چون تا الحال چهار روز باقى است كه در اين مدت به شما صدمه‏اى نمي‏رسد، و ما مي‏خواهيم به يك توافقنامه صلح و امان با وى برسيم. در اين هنگام بود كه عمرو و زبير از طرف فَرقَب با شبيخون روبرو گرديدند. عمرو براى استقبال از چنان حالاتى آمادگى داشت، بناءً با وى روبرو گرديده، او و همراهانش را به قتل رسانيدند. بعد از آن عمرو و زبير (رضي‏ الله  عنهما) اسب‏هاى خود را سوار شدند، و به سوى عين شمس به راه افتادند.
طبرى (228/4) از ابوحارثه و ابوعثمان روايت نموده: هنگامي كه عمرو نزد ساكنان اهل عين شمس پايين آمد، اهل مصر به پادشاه خود گفتند: با قومي كه كسرى و قيصر را شكست دادند، و در كشورهاى خودشان بر آنها غلبه نمودند چه مي‏خواهى انجام دهى؟! با اينها صلح نما، و از ايشان پيمانى بگير، نه بر آنها تعرض كن، و نه هم ما را در معرض تعرض آنها قرار بده. اين اتفاق در روز چهارم افتاده بود، اما پادشاه از اين مشورت امتناع ورزيد، و برمسلمانان حمله‏ور شد. بنابراين مسلمانان با آنان جنگيدند، و زبير به قلعه آنها رخنه نموده و به آنجا فراز شد. هنگامي كه اين اطلاع به آنها رسيد، دروازه را به روى عمرو گشودند، و با پيام صلح نزد وى خارج گرديدند. او درخواست ايشان را پذيرفت و حضرت زبير (ظفرمندانه) و با قدرت بر آنها غالب گرديد. 
    
امام و گذاشتن مردى از اصحابش براى تعليم 
حاكم (270/3) از عروه روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص وقتى كه به سوى حنين بيرون گرديد، معاذبن جبل (رض) را بر اهل مكه ا مير گذاشته بود، و رسول خدا ص امرش نموده بود كه به مردم قرآن بياموزد، و در دين آگاه شان سازد، بعد از آن رسول خدا ص به سوى مدينه آمد، و معاذبن جبل را بر اهل مكه به جاى گذاشت. و ابن سعد (164/4) اين را از مجاهد روايت كرده كه: رسول خدا ص معاذبن جبل را وقتى كه به سوى حنين حركت نمود در مكه به جاى گذاشت، و او براى اهل مكه فقه مي‏آموخت و قرآن تعليم مي‏داد.

آيا امام مردى از اصحابش را از  بيرون شدن در راه خدا به سبب علم باز مي‏دارد؟  
عمر(رض) ونگه داشتن زيد بن ثابت در مدينه براى تعليم مردم 
ابن سعد (174/4) از قاسم روايت نموده، كه گفت: عمر زيدبن ثابت را در هر سفرى كهمين مود جانشين خود تعيين مي‏كرد، مردم را در شهرها پراكنده مي‏ساخت و در كارها و امور مهم مي‏فرستاد، و بعضى افراد نامزد شده از وى طلب مي‏گرديدند، به او گفته مي‏شد: زيدبن ثابت، مي‏گفت: از مكان و جاى زيد غافل نشده‏ام، ولى اهل شهر و سرز مين محتاج زيداند، البته در آنچه براى شان رخ مي‏دهد و نزد وى مي‏يابند، چيزى كه نزد غيرش نمى‏يابند. ونزد وى (176/4) هم چنان از سالم بن عبداللَّه روايت است كه گفت: روزى كه زيدبن ثابت (رضى الله عنه) در گذشت با ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) بوديم، گفتم: عالم مردم امروز درگذشت، ابن عمر گفت: خداوند او را امروز رحم نمايد، وى عالم مردم و دانشمند آنان در خلافت عمر بود، عمر ايشان را در شهرها و سرز مين‏ها پراكنده و متفرق گردانيد، ونهى شان نمود كه به رأى خود فتوا دهند، و زيدبن ثابت در مدينه نشست، و براى اهل مدينه و غير ايشان از واردين فتوا مي‏داد.
 
تعليم زيد به مردم در خلافت عثمان، و قول عمر در بيرون شدن معاذ به سوى شام 
نزد ابن الانبارى از ابوعبدالرحمن سلمى روايت است كه: وى نزد عثمان(رض) قرائت خواند، مي‏گويد: به من گفت: تو در اين صورت مرا از نظر به امور مردم مشغول مي‏سازى، نزد زيدن بن ثابت برو، چون وى براى اين كار وقت كافى دارد، و نزدش قرائت بخوان، چون قرائت من و او يكى است، و در  ميان من و او در آن اختلافى نيست. اين چنين در منتخب الكنز (184/5)آمده است، و در (230/2) آنچه ابن سعد از كعب (رض) روايت نموده گذشت كه گفت: عمربن خطاب مي‏گفت: معاذ به طرف شام بيرون گشت و رفتن وى به مدينه و اهل آن در فقه و فتوايى كه وى براى شان مي‏داد خلل وارد نمود، و من با ابوبكر رحمه‏ اللَّه  صحبت نموده بودم كه او را به خاطر نيازمندى مردم به وى نگه دارد، ولى او اين را از من قبول نكرد و گفت: مردى طرفى را انتخاب نموده، و شهادت را مي‏طلبد، بنابراين من وى را نگه نمى‏دارم... و حديث را متذكر شده است.
 
فرستادن اصحاب به سوى شهرها و سرز مينها براى تعليم   
پيامبر ص و روان نمودن  جماعتى از اصحابش به سوى عضل وقاره
حاكم (222/3) از عاصم بن عمر (بن قتاده) روايت نموده كه: مردمانى از عضل وقاره - دو قبيله‏اند از جديله  - بعد از احد نزد پيامبر ص آمدند و گفتند: در سرز مين ما علاقمندى به اسلام وجود دارد، بنابراين تنى چند از يارانت را با ما بفرست، كه به ما قرآن بياموزد و اسلام را به ما بفهمانند، رسول خدا ص شش تن از يارانش را با آنان فرستاده كه از جمله آنان مرثدبن ابى مرثد غنو