 در حالى وارد شد كه در ربذه بود و نزدش زن سياه و بد شكلى بود كه اثرى از زعفران و خوشبويى بر وى وجود نداشت. ابوذر گفت: آيا [به آنچه]  اين سياه چرده مرا امر مي ‏كند نمي ‏بينيد، به من هدايت مي ‏دهد كه به عراق بروم، و وقتى كه به عراق آمدم آن‏ها با دنياى خود به سويم ميل كنند، و دوستم ص به من عهد سپرده است، كه قبل از پل جهنّم راهى است لغزان و جاى لغزيدن، اينكه ما بر آن در حالى بياييم كه بارهاى‏مان كوچك باشد و ما به حمل آن قادر باشيم شايسته‏تر است كه نجات يابيم، از اين كه بر آن در حالى بياييم كه بارهاى‏مان گران باشد. در الترغيب (93/5) مي ‏گويد: اين را احمد روايت نموده، و راويان آن راويان صحيح اند. و ابونعيم آن را در الحليه (161/1) از ابواسماء روايت كرده، و ابن سعد (174/4) مانند آن را روايت نموده است.
و ابونعيم در الحليه (160/1) از عبد اللَّه  بن خراش روايت نموده، كه گفت: ابوذر را در ربذه در سايه بان سياهى كه داشت ديدم، و همسر وى نيز سياه بود، و بر تكّه‏اى جوال نشسته بود، به او گفته شد: تو مردى هستى كه فرزند برايت باقى نمي ‏ماند، گفت: ستايش خدايى راست كه آن‏ها را از دار فنا مي ‏گيرد، و در دار بقا ذخيره‏شان مي ‏كند، گفتند: اى ابوذر، اگر غير از اين زنى بگيرى؟ گفت: ازدواج با زنى كه مرا متواضع سازد، برايم بهتر است از زنى كه مرا بردارد [و بلند كند و برايم سبب كبر شود] ، به او گفتند: اگر بساطى نرم‏تر از اين بگيرى؟ گفت: بار خدايا مغفرت مي ‏خواهم، از آنچه برايم عطاء شده چيزى كه خوشت مي ‏آيد بگير. و اين را طبرانى از عبد اللَّه  بن خراش مانند آن روايت نموده. هيثمي  (331/9) مي ‏گويد: در اين موسى بن عبيده آمده، و ضعيف مي ‏باشد.
 
قُوت و خوراك وى (رض)
ابونعيم (162/1) از ابراهيم تيمي  از پدرش از ابوذر (رض) روايت نموده، كه گفت: به او گفته شد: آيا زمين حاصل خيزى را، چنان كه فلان و فلان گرفته‏اند، نمي ‏گيرى؟ گفت: من چه مي ‏كنم كه امير باشم، فقط هر روز يك جرعه آب - يا شير - ، و در هر جمعه يك قفيز  گندم برايم كفايت مي ‏كند!! و نزد وى همچنين از ابوذر روايت است، كه گفت: قوت و خوراك من در عهد پيامبر خدا يك صاع بود، و بر آن تا اين كه با خداوند عزّوجل ملاقات ننمايم، زياد نمي ‏كنم.
 
زهد ابودرداء (رض)  
حديث وى (رض) در ترك تجارت و روى آوردن به عبادت
طبرانى از ابودرداء (رض) روايت نموده، كه گفت: قبل از اين كه پيامبر ص مبعوث گردد تاجر بودم، هنگامي  كه پيامبر ص مبعوث شد، خواستم هم تجارت كنم و هم عبادت، ولى برابر نيامد، بدين خاطر تجارت را ترك نمودم، و به عبادت روى آوردم. هيثمي  (367/9) مي ‏گويد: رجال آن رجال صحيح‏اند.
 
انگيزه زهد و پارسايى وى (رض)
ابونعيم اين را در الحليه (209/1) از ابودرداء (رض) به مانند آن روايت نموده، و افزوده است: سوگند به ذاتى كه جان ابودرداء در دست اوست، دوست ندارم كه امروز دكانى در دروازه مسجد داشته باشم، و هيچ نمازى در آن از نزدم فوت نگردد، و در آن هر روز چهل دينار فايده كنم، و همه آن را در راه خدا صدقه بدهم. به او گفته شد: اى ابودرداء چه چيز را در آن ناپسند مي ‏بينى؟ گفت: شدّت حساب را. اين چنين اين را ابن عساكر، چنان كه در الكنز (149/2) آمده، روايت نموده است.
و نزد ابونعيم همچنين از طريق ديگرى از وى روايت است كه گفت: من دوست ندارم كه بر دروازه مسجد بايستم، و خريدوفروش نمايم و هر روز سيصد دينار فايده به دست آورم، و همه نمازها را در مسجد حاضر باشم، من نمي ‏گويم: خداوند عزّوجل بيع را حلال ننموده، و ربا را حرام نگردانيده است، ولى دوست دارم از كسانى باشم، كه آنها را تجارت و خريدوفروش از ياد خدا غافل نمي ‏كند.
و ابونعيم در الحليه (222/1) از خالدبن حُدَير اسلمي  روايت نموده كه: وى نزد ابودرداء وارد شد، زيرپاى وى فرشى از پوست يا پشم بود، و بالايش لباس پشمي  و بر پايش كفش پشمي  قرار داشت، و خود مريض بود و عرقش نموده بود، خالد گفت: اگر خواسته باشى فرش خود را با برگ و جامه مرعزى(مرعزى لباسى است كه از پرزهاى نرم و لطيفى كه از بن موهاى بز مى‏رويد مى‏بافند.)  كه اميرالمؤمنين مي ‏فرستد پوشش بده گفت: ما منزلى داريم، و به طرف آن كوچ مي ‏كنيم و براى آن كار مي ‏نماييم. از حسان بن عطيه روايت است كه گروهى از ياران ابودرداء از وى خواستند كه ايشان را مهمان كند، وى آنان را مهمان نمود، كسى از آنان بر نمد خوابيد و كسى از آن‏ها در لباس خود كه بر تن داشت شب را سپرى نمود، هنگامي  كه صبح شد نزد آن‏ها رفت اين وضع شان را دانست و گفت: ما خانه‏اى داريم كه براى آن جمع مي ‏نماييم، و به طرف آن بر مي ‏گرديم.
و نزد احمد از محمّدبن كعب روايت است كه: گروهى در يك شب سرد نزد ابودرداء پايين شدند، او براى آنان طعام گرمي  فرستاد، ولى لحاف براى شان نفرستاد. يكى از آنان گفت: برى ما نان فرستاد، ولى به سبب سردى به ما مزه نداد، من حتماً اين را به او مي ‏گويم، ديگرى گفت: بگذارش، ولى او قبول ننمود، و آمد تا اين كه بر دروازه ايستاد و او را نشسته يافت، و بر تن همسرش لباسى بود كه قابل ذكر نيست، آن گاه آن مرد برگشت و گفت: گمان مي ‏كنم شب را همان طورى سپرى نموده باشى كه ما سپرى نموديم. گفت: ما براى خود منزلى داريم كه به طرف آن انتقال مي ‏كنيم، بنابراين فرش‏ها و لحاف‏هاى مان را به سوى آن پيشتر فرستاده‏ايم، و اگر چيزى از آن را نزدمان مي ‏افتيم، آن را حتماً برايت مي ‏فرستاديم، و در پيش روى مان گردنه سختى است كه سبك بار در آن از سنگين بار بهتر است. آيا آنچه را برايت مي ‏گويم فهميدى؟ گفت: آرى. اين چنين در صفة الصفوة (263/1) آمده است.
 
آنچه ميان او و عمر رضى‏ اللَّه  عنهما واقع شد
در بخش انكار بر بلندمنشى امير گذشت كه: عمربن الخطاب (رض) نزد وى داخل شد، و دروازه را فشار داد و ديد كه بندى ندارد و وارد خانه تاريكى شد، و شروع به جستجوى او نمود، تا اين كه بر وى افتاد، و بالشتش را دست نمود، كه پالان است، و به فرشش دست برد كه زمين است، و به لحافش دست برد، كه جامه نازكى است. عمر گفت: خداوند تو را رحمت كند، آيا برايت فراخى نياورده بودم؟ آيا برايت نكردم؟ ابودرداء (رض) به او گفت: آيا حديثى را كه پيامبر خدا ص براى مان گفته بود به ياد دارى؟ گفت: كدام حديث؟ گفت: «بايد دست داشته يكى از شما از دنيا چون توشه سواكار باشد». گفت: آرى. ابودرداء افزود: اى عمر ما بعد از وى چه كرديم؟ مي ‏افزايد: آن گاه با يكديگر گريه كنان گفتگو كردند تا اين كه صبح شد.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1097.txt">زهد و پارسايى معاذبن عفراء (رض)  </a><a class="text" href="w:text:1098.txt">زهد عبد اللَّه  بن عمر (رضي الله عنهما) </a><a class="text" href="w:text:1099.txt">گفتار وى هنگامي  كه جوارش برايش اهدا شد</a><a class="text" href="w:text:1100.txt">زهد وى پس از درگذشت پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:1101.txt">زهد و پارسايى حذيفه بن يمان (رض)</a><a class="text" href="w:text:1102.txt">انكار بر كسى كه در دنيا زهد پيشه ننمايد و از آن لذت ببرد و وصيت در تحفظ و دورى از آن  </a><a class="text" href="w:text:1103.txt">وصيت پيامبر ص ب