ى كه زنده مي ‏كند و مي‏ ميراند و بر همه چيز قادر است». اين چنين در الكنز (111/8) آمده است.
 
سعد و فرستادن گروهى از يارانش به نزد كسرى به خاطر دعوت وى قبل از جنگ
ابن جرير از حسن بن عبدالرحمن روايت نموده، كه گفت: ابووايل مي‏گويد: سعد با مردم آمد، تا اين كه در قادسيه فرود آمد. ابووايل مي‏افزايد: گمان نمي‏كنم كه ما از هفت و يا هشت هزار نفر بيشتر بوديم، در حالى كه مشركين سى هزار نفر بودند. اين چنين در اين روايت آمده، و در البدايه (38/7) از سيف و غير وى متذكر گرديده كه آنها هشتاد هزار بودند و در روايتى آمده كه: رستم يكصد و بيست هزار نفر با خود همراه داشت، كه هشتاد هزار ديگر پشت سر وى قرار داشت، و با خود سى و سه فيل داشت كه از جمله آنها يكى هم فيل سفيد سابور (از كسرى‏هاى سابقه) بود، كه بزرگترين و قديمي‏ترين فيل‏ها بود، و ديگر فيل‏ها به آن الفت داشتند. آنها به ما گفتند: شما نه از نگاه تعداد چيزى هستيد، و نه هم قدرت و سلاحى داريد، پس اينجا براى چه آمده‏ايد؟ دوباره برگرديد، مي‏گويد: پاسخ داديم: ما برنمي گرديم. آنها به تيرهاى ما خنديده و مي‏گفتند: «دوك، دوك»» و آن را به آلت‏هاى نختابى تشبيه مي‏نمودند. هنگامي كه ما از بازگشت طبق درخواست آنها امتناع ورزيديم، از ما خواستند كه: يكى از خردمندان خود را نزد ما بفرستيد، تا اين را براى ما شرح دهد كه شما براى چه آمده‏ايد؟ مغيره بن شعبه گفت من اين كار را انجام مي‏دهم، به اين صورت به طرف آنها عبور نموده، با رستم بر تخت نشست، آنها غريده و فرياد زدند. مغيره فرمود: اين كار نه مرا بلند كرده و نه هم به صاحب شما نقصى به بار آورده است. رستم گفت: راست گفتى، شما چرا به اينجا آمده‏اى؟ پاسخ داد: ما قومي بوديم كه در شر و گمراهى به سر مي‏برديم، پس خداوند در ميان ما نبيى فرستاد، و ما را توسط وى هدايت نموده، و به دستهايش به ما روزى داد. از جمله چيزهايى كه به ما رزق داد، دانه‏اى است كه در اين ديار مي‏رويد، هنگامي كه ما آن را خورديم، و به اهل خود داديم، به ما گفتند: ما ديگر طاقت دورى از آن را نداريم، ما را در همان زمين پايين بياوريد تا ازين دانه بخوريم.( هدف ازين دانه و يا حبه ممكن گندم باشد، چون اكثر نان عربها از جو بود، ولى اين سخنان مغيره به عنوان استهزاء گفته شده است، نه به عنوان بيان هدف از لشكركشى، به خاطر اين كه هدف فتوحات اسلامي جز نشر هدايات دين اسلام چيز ديگرى‏نبود، و بقيه نصوص وارده در اين موضوع، نيز بر ثبوت اين قول تاكيد دارند.)  رستم به او گفت: پس شما را مي‏كشم. پاسخ داد: اگر ما را كشتيد داخل جنت مي‏شويم، و اگر ما شما را بكشيم داخل دوزخ مي‏شويد، و جزيه مي‏پردازيد. راوى مي‏گويد: هنگامي كه مغيره گفت: جزيه مي‏پردازيد، آنها نعره و فرياد برآورده گفتند: در ميان ما و شما ديگر صلحى نيست. مغيره به آنان گفت: شما به طرف ما عبور مي‏كنيد و يا ما به طرف تان عبور كنيم. رستم پاسخ داد، بلكه ما به طرف تان عبور مينماييم، مسلمانان اندكى عقب رفتند تا آنان عبور نمودند، بعد از آن بر آنها حمله ور شده شكست شان دادند. اين چنين در البدايه (40/7) آمده است. و حاكم (451/3) اين را از طريق حصين بن عبدالرحمن از ابووايل روايت كرده كه گفت: من در قادسيه شركت جستم، و مغيره بن شعبه به آن طرف رفت... و آن را به اختصار ذكر نموده.
حاكم (451/3) همچنان از معاويه بن قُرَّه (رض) روايت نموده، كه گفت: در روز قادسيه مغيره بن شعبه به نزد فرمانده فارس فرستاده شد، مغيره گفت: ده تن ديگر را بايد با من بفرستيد. و اين كار را كردند، وى لباس‏هاى خود را محكم بست، سپس سپر چرمي را كه چوپ نداشت با خود برداشت، تا اين كه نزد فرمانده فارس رسيدند، مغيره گفت: يك سپر را به من بدهيد، و بر آن نشست، عِلج(مردى تنومند و قوى از غير مسلمين، كافر)  به مغيره و همراهانش گفت: شما - اى گروه عرب - من اين  را مي‏دانم  كه چه انگيزه‏اى باعث آمدن شما به ديار ما شده است. شما قومي هستيد كه در كشور خود آنقدر طعام نمي‏يابيد كه از آن سير شويد، بنابراين به قدر همان نيازمندى تان به شما طعام مي‏دهيم، و آن را بگيريد، چون ما قومي آتش پرست هستيم كشتن تان را خوب نمي‏بينيم، به خاطر اين كه شما سرزمين ما را نجس و پليد مي‏گردانيد. مغيره در پاسخ به وى گفت: به خدا سوگند، اين چيز ما را به اينجا نياورده است،ولى ما قومي بوديم كه سنگ‏ها و بت‏ها را عبادت مي‏كرديم. چون سنگى را بهتر از سنگى مي‏ديديم، سنگ قبلى را انداخته و ديگرى را مي‏گرفتيم، و پروردگارى را نمي‏شناختيم، تا اين كه خداوند از خودمان به سوى ما پيامبرى فرستاد، و او ما را به اسلام دعوت نمود، و ما از وى پيروى نموديم، و اينجا به خاطر طعام نيامده‏ايم، ما به قتال دشمن‏مان - كسانى كه اسلام را ترك نموده‏اند - مأمور شده‏ايم. ما براى طعام نيامده‏ايم، بلكه به خاطرى آمده‏ايم تا جنگجويان تان را به قتل برسانيم، و زنان و اولادتان را كنيز و غلام بگيريم. و اما آن چه در ارتباط به طعام متذكر شدى، سوگند به جانم، ما آن قدر طعام نمي‏يابيم كه از آن سير شويم، و گاهى آنقدر آبى نمي‏يابيم كه ما را سيراب نمايد. چون به سرزمين شما آمديم، در اينجا طعام زياد و آب فراوان يافتيم. به خدا سوگند، ما از اين ديار تا آن وقت بيرون نمي‏رويم كه يا آن براى ما باشد و يا براى شما.  همان علج به زبان فارسى افزود: راست گفت، رستم به وى گفت: و چشم تو فردا كور مي‏شود، (از قضا) چشم وى فرداى آن روز بر اثر اصابت يك تير ناگهانى كور گرديد، كه دانسته نشد چه كسى و از كدام جهت آن را زده. حاكم مي‏گويد: صحيح الاسناد است ولى بخارى و مسلم آن را روايت ننموده‏اند، و ذهبى گفته: صحيح مي‏باشد، و طبرانى مانند اين را از معاويه (رض) روايت كرده، هيثمي (215/6) مي‏گويد: رجال وى رجال صحيح اند.
و در البدايه (41/7) از سيف متذكر شده كه سعد (رض) گروهى از ياران خود رانزد كسرى به خاطر دعوت وى به سوى خدا قبل از قتال فرستاده بود، آنها جهت ملاقات با كسرى اجازه خواستند، به آنها اجازه داده شد. در اين جريان اهل شهر خارج شده و به چادرهاى بر شانه انداخته شده، تازيانه‏هاى بر دست، كفش‏هاى پا، اسبان ضعيف و قدم زدن آنها بر زمين، نگاه مي‏كردند، و ازين صحنه بسيار شگفت زده و متعجّب گرديده بودند، كه چگونه امثال اينها مي‏توانند، ارتش آنها را با آن همه تعداد و تجهيزاتش درهم شكنند. هنگامي كه اينها اجازه داخل شدن نزد يزدگرد پادشاه وقت را گرفتند، وى به آنان اجازه داد، و آنها را در پيش روى خود نشانيد - وى مرد متكبّر و بى ادبى بود - بعد از آن شروع به پرسيدن از لباسها، چادرها، كفش‏ها و تازيانه‏هاى آنان نمود، و جويا مي‏شد كه نام اين چيست، و هر گاهى كه چيزى از آن را به او مي‏گفتند:  آن را به فال نيك مي‏گرفت، ولى خداوند فالش را بر سر خودش گردانيد. بعد از آن به آنها گفت: چه چيز شما را به اين ديار آورده است؟! از اين كه ما مشغول خود (مشكلات  داخلى كشورمان(در آن مدت شورش انقلاب‏ها در سرزمين ف