ما تع مير نمود، و باز اين‏ها در زمان خلافت عثمان (رض) پوسيده شدند، و او آن را با خشت پخته تع مير نمود، كه تاكنون ثابت است.
 و در صحيح مسلم از محمود بن لبيد روايت است كه: عثمان بن عفان خواست مسجد را بسازد، ولى مردم آن را نپسنديدند، و مناسب ديدند كه آن را بر همان حالتش بگذارد، وى گفت: من از رسول خدا ص شنيدم كه مي‏گويد: «كسى كه براى خدا مسجدى بسازد، خداوند براى وى در جنت مثل آن را بنا مي ‏كند». و يحيى از مطلب بن عبداللَّه بن حنطب روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه عثمان بن عفان در سال بيست و چهارم عهده دار خلافت گرديد، مردم با او صحبت نمودند، تا مسجدشان را توسعه بدهد، و از تنگ بودن آن در روز جمعه به او شكايت بردند، حتى كه آنان در  ميدان نماز مي‏گزاردند، آن گاه عثمان در اين مورد با اهل رأى و اصحاب رسول خدا ص مشورت نمود و آنان اتفاق نمودند، كه آن را منهدم سازد و بر آن بيفزايد، وى نماز ظهر را براى مردم امامت نمود و بعد به منبر رفت و پس از حمد و ثناى خداوند گفت: اى مردم من مي‏خواهم مسجد رسول خدا ص را منهدم سازم، و بر آن بيفزايم، و گواهى مي‏دهم كه از رسول خدا ص شنيدم كه مي‏گفت: «كسى كه براى خداوند مسجدى بسازد، خداوند برايش خانه‏اى در جنت مي‏سازد». در اين امر من سلفى دارم و امامى دارم، كه از من در اين عمل سبقت نموده و قبل از من گذشته، عمربن خطاب، وى بر اين افزوده بود و بنايش نموده بود، و من با اهل رأى اصحاب رسول خدا ص مشورت نمودم، و ايشان بر منهدم ساختن و بنا و توسعه آن اتفاق نمودند، و مردم آن را در آن روز نيكو پنداشتند و برايش دعا كردند، وى هنگامى كه صبح نمود، كارگران را فراخواند و خودش نيز در آن شريك شد، وى مردى بود كه ه ميشه روزه  ميگرفت، و از در شب نماز مي‏گزارد، و از مسجد بيرون نمى‏رفت، و امر نمود تا گچ الك شده در بطن نخل آماده شود، ابتداى كار وى در ماه ربيع الاول سال بيست و نهم شروع گرديد، و وقتى كه مهتاب محرم سال سى‏ام داخل گرديد از آن فارغ شد، به اين صورت مدت كارش ده ماه بود. اين چنين در وفاء الوفاء (356 355/1) آمده است.
 
خط كشيدن پيامبر ص براى قبيله جهينه در مدينه براى مسجد
طبرانى در الأوسط والكبير از جابربن اسامه جهنى (رض) روايت نموده است، كه گفت: با رسول خدا ص و يارانش در بازار روبرو شدم و گفتم: رسول خدا ص كجا مي‏خواهد برود؟ گفتند: مي‏خواهد براى قومت خطى براى مسجد بكشد، مي‏افزايد: آمدم كه وى براى آنان مسجدى را خط كشيده، و در قبله آن چوبى را نصب نموده و آن را قبله قرار داده. هيثمى (15/2) مي‏گويد: در اين معاويه بن عبداللَّه بن حبيب آمده، و كسى را نيافتم كه سرگذشت وى را نوشته باشد. ابونعيم اين را از جابربن اسامه جهنى همانند آن را روايت كرده است. چنانكه در الكنز (262/4) آمده است. و باوردى از اسامه جهنى همانند آن را روايت نموده است، چنانكه در الكنز (263/4) آمده است.
 
نامه عمر به ا ميران شهرها تا مسجد بنا نمايند
ابن عساكر از عثمان به عطاء روايت نموده است، كه گفت: هنگامى كه عمربن خطاب شهرها را فتح نمود، براى ابوموسى اشعرى (رض) كه والى بصره بود نوشت، تا يك مسجد جامع بسازد، و يك مسجد هم براى قبايل بنا كند، و وقتى روز جمعه فرا رسيد، به مسجد جامع بپيوندند، و در جمعه حاضر شوند، و براى سعدبن ابى وقاص (رض) كه والى كوفه بود مثل آن را نوشت، و براى عمروبن عاص (رض) كه  والى مصر بود همانند آن را تحرير نمود، و براى ا ميران لشكرها نوشت كه در قريه‏ها جاى گزين نشوند و در شهرها سكونت اختيار نمايند، و در هر شهر يك مسجد بسازند، و قبايل مسجد نسازند، چنانكه اهل كوفه، بصره و اهل مصر ساخته‏اند،  و مردم به امر عمر و سفارش وى متسمك بودند. اين چنين در الكنز (259/4) آمده است.
 
تنظيف و پاك نمودن مساجد  
امر پيامبر ص به بناى مساجد در خانه‏ ها و پاك نمودن آن‏ها 
احمد از عروه بن زبير و او از بعضى اصحاب رسول خدا ص روايت نموده است، كه گفت: رسول خدا ص به ما دستور مي‏داد، تا در منزل‏هاى مان مسجد بسازيم، و آن را خوب و نيكو آماده سازيم و پاكش نماييم. هيثمى (11/2) مي‏گويد: اين را احمد روايت نموده است، و اسناد آن صحيح است. و نزد ابوداود، و ترمذى و ابن ماجه از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت است كه گفت: رسول خدا ص به بناى مساجد در منزل‏ها دستور داد، و امر نمود كه پاك شوند و صاف نگه داشته شوند. اين چنين در المشكوه (ص61) آمده است.
 
پيامبر ص و ديدن زنى در جنت  كه مسجد را پاك مي‏نمود، البته بعد از وفات آن زن
طبرانى از ابن عباس (رض) روايت نموده است كه: زنى بود آشغال را از مسجد جمع مي‏كرد، وى وفات يافت و پيامبر ص از دفنش با خبر نشد، آن گاه پيامبر ص فرمود: «وقتى كسى از شما مي‏ ميرد مرا خبر كنيد»، و بر وى  نماز خواند و گفت: «من وى را در جنت ديدم در حالى كه وى اشغال را از مسجد بر مي‏دارد». هيثمى (10/2) مي‏گويد: اين را طبرانى در الكبير روايت نموده است، و در تراجم النساء گفته: زنى كه خاشاك و آشغال را از مسجد رسول خدا ص دور مي‏نمود، زنى بود كوتاه و سياه، و بعد از اين كلام اسنادى را از انس (رض) ذكر نموده، و گفته:... و حديث را متذكر شده، و رجال اسناد انس رجال صحيح اند، و در اسناد ابن عباس عبدالعزيزبن فائد آمده، كه مجهول مي‏باشد، و گفته شده: در آن فائد بن عمر آمده، و اين قول اشتباه است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:1960.xml">بخشهاي 151 تا 160</a><a class="folder" href="w:html:1971.xml">بخشهاي 161 تا 170</a><a class="folder" href="w:html:1982.xml">بخشهاي 171 تا 180</a><a class="folder" href="w:html:1993.xml">بخشهاي 181 تا 190</a><a class="folder" href="w:html:2004.xml">بخشهاي 191 تا 200</a></body></html>نامه خالدبن وليد (رض) به هرمز
ابن جرير همچنان درتاريخ )554/2( از مجالد از شعبى روايت نموده كه گفت: خالد (رض) به هرمز قبل از بيرون رفتنش با ازاذبه ابى الزياذبه كه در يمامه بودند، و هرمز در آن روز مسؤوليت نگهبانى مرز را به دوش داشت، چنين نوشت: 
(اَمَّا بَعْدُ: فَاَسْلِمْ تَسْلَمْ، اَوِ اعْتَقِدْ لِنَفْسِكَ وَ قَوْمِكَ الذِّمَّه، وَاَقْرِرْ بِالْجِزْيَه  وَ اِلاَّ فَلَاَتَلُومَنَّ اِلاَّ نَفْسَكَ، فَقَدْ جِئْتُكَ بِقَوْمٍ يُحِبُّونَ الْمَوْتَ كَمَا تُحِبُّونَ الْحَيَاه.)
ترجمه: «اما بعد: اسلام بياور تا در امان باشى، و يا عهد را براى خود و قومت بپذير، و جزيه را قبول نما، در غير آن جز خودت را ملامت مكن، چون من با قومي به طرفت آمده‏ام كه مرگ را چنان كه شما زندگى را دوست داريد، دوست مي‏دارند.»
ابن جرير همچنان (571/2) به اسناد خود يادآور شده كه چون خالد (رض) بر يكى از طرفهاى عراق غلبه يافت، مردى را از اهل حيره خواست، و توسط وى نامه‏اى را به اهل فارس نوشت كه در مدائن گردهم آمده، و پس از مرگ اردشير در ميان شان اختلاف به وجود آمده بود، و با همكارى با يكديگر مي‏خواستند اتحادى در ميان خود پيدا نمايند. مگر اين كه آنها بهمن جاذويه رادر بهر سير  در پيش روى به عنوان پيشقراول جابجايى ساخته بودند، و با بهمن جاذويه به تعداد نيروهاى خودش از افراد ازاذبه ح