ب روايت نموده، كه گفت: با علاء بن حضرمى (رض) به جنگ رفتيم، حركت نموديم تا اينكه به دارين  رسيديم، و دريا در  ميان ما و آنان قرار داشت، آن گاه گفت: (يا عليم، يا حليم، يا على، يا عظيم، انا عبيدك، و فى سبيلك، نقاتل عدوك، اللهم فاجعل لنا اليهم سبيلا). ترجمه: «اى دانا، اى بردبار، اى بلند مرتبه، اى بزرگ، ما بندگان توييم، و در راه توييم، با دشمنت مي‏جنگيم، بار خدايا، براى ما راهى به سوى آنان بگردان». و با ما داخل بحر گرديد، وقتى داخل شديم، آب به نمدهاى زين هاى مان نمى‏رسيد، بعد به سوى‏آنان بيرون رفتيم. اين را همچنان (8/1) از ابوهريره (رض) همانند آن روايت نموده، و افزوده است: هنگامى كه ابن مكعبر - فرمانده كسرى - ما را ديد گفت: نه، به خدا سوگند با اينان نمى‏جنگيم!! بعد از آن دركشتى نشست و خود را به فارس رسانيد. و ابونعيم اين را در الدلائل (ص208) از ابوهريره و طبرانى نيز از وى، و ابن ابى الدنيا از سهم بن منجاب و بيهقى از انس (رض) روايت نموده ‏اند، چنانكه احاديث اينان در تسخير بحرها خواهد آمد، و احاديث عبور سعدبن ابى وقاص (رض) از دجله در روز قادسيه نيز خواهد آمد، كه در آن قول حجربن عدى (رض) هم آمده است كه: چه شما را از عبور نمودن به سوى دشمن تان غير از اين آب  اندك - يعنى دجله - بازمى دارد؟
[و ما كان لنفس آن تموت الا باذن‏ اللَّه  كتاب موجلا]. (آل عمران:145)
ترجمه: «و هر نفس به حكم خدا، و در يك وقت نوشته شده و مقرر جان مي‏دهد».
بعد از آن اسبش را داخل آب نمود، و هنگامى كه وارد شد مردم نيز وارد گرديدند، وقتى دشمن ايشان را ديد، گفتند: اين‏ها همانند جن‏ها هستند،  و فرار نمودند. ابن ابى حاتم اين را از حبيب بن ظبيان روايت كرده است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1815.txt">تميم دارى و دور كردن آتشى كه در حره افتاده بود </a><a class="text" href="w:text:1816.txt">آنچه را كه پيامبرص هنگام ضربه زدن به سنگ  در روز خندق ديد و بشارتش براى اصحابش </a><a class="text" href="w:text:1817.txt">خالد و نوشيدن زهر و سخن نصرانى درباره اصحاب </a><a class="text" href="w:text:1818.txt">اقوال اصحاب (رضى‏ اللَّه  عنهم)  درباره اين كه پيروزى به تعداد نيست </a><a class="text" href="w:text:1819.txt">قول پيامبرص به حارث  بن مالك: چگونه صبح نمودى؟ و جواب حارث </a><a class="text" href="w:text:1820.txt">قول پيامبر ص به معاذ: چگونه صبح نمودى؟ و جواب معاذ</a><a class="text" href="w:text:1821.txt">فرموده پيامبرص به سويد بن حارث  و يارانش: شما چيستيد؟ و جواب آنان </a><a class="text" href="w:text:1822.txt">قصه منافقى كه نزد پيامبرص آمد تا برايش مغفرت بخواهد و او برايش مغفرت خواست </a><a class="text" href="w:text:1823.txt">ايمان به ذات و صفات خداوند عزوجل    زياد خواندن سوره اخلاص توسط يك صحابه </a><a class="text" href="w:text:1824.txt">تصديق پيامبر ص از گفته عالم يهوديى كه از خداوند سبحانه و تعالى صحبت نمود</a></body></html>تميم دارى و دور كردن آتشى كه در حره افتاده بود 
ابونعيم در الدلائل (ص212) از معاويه بن حرمل روايت نموده است، و حديث را متذكر شده و در آن آمده است: آتشى در حره افتاد، و عمر (رض) نزد ت ميم (رض) آمد و گفت: به سوى اين آتش برو، گفت: اى ا ميرالمؤمنين من كيستم؟ و من چيستم؟ و تا آن وقت عمر (رض) اصرار ورزيد كه ت ميم همراهش برخاست، مي‏گويد: من نيز آن دو را دنبال نمودم و آنان به سوى آتش به راه افتادند، در ادامه مي‏گويد: و شروع نموده آن را اين طور با دستش مي‏راند، تا اين كه داخل دره شد و ت ميم به دنبالش وارد گرديد، عمر(رض) مي‏گفت: كسى كه ديده مانند كسى نيست كه نديده!!. اين را بيهقى و بغوى، چنانكه در تأييدات غيبى در اطاعت آتش خواهد آمد، روايت نموده ‏اند.
 
آنچه را كه پيامبرص هنگام ضربه زدن به سنگ  در روز خندق ديد و بشارتش براى اصحابش 
نسائى از ابوسكينه - مردى از بحرين - و او از مردى از اصحاب پيامبر ص روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه رسول خدا ص به حفر خندق امر نمود، سنگى در مسير شان پديدار گرديد، و آنان را از كندن بازداشت، آن گاه پيامبر ص برخاست و كلنگ را گرفت و عبايش را در كنار خندق گذاشت و گفت:
[و تمت كلمة ربك صدقاً و عدلا لا مبدّل لكلماته و هوالس ميع العليم]. (الانعام:115)
ترجمه: «و سخن پروردگارت در راستى و انصاف تمام شد، و هيچ تبديل كننده‏اى براى سخنان او نيست، و او شنوا و داناست».
آن گاه يك سوم سنگ افتاد و سلمان (رض) ايستاده بود و نگاه مي‏كرد، و توأم با ضربه رسول خدا ص برقى درخشيد، براى بار دوم زد و گفت: [و تمت كلمة ربك صدق و عدلا لا مبدل لكلماته و هوالس ميع العليم]. آن گاه يك سوم ديگر افتاد و برقى درخشيد كه سلمان آن را ديد، باز براى بار سوم زد و گفت: [و تمت كلمة ربك صدق و عدلا لا مبدل لكلماته و هوالس ميع العليم]. آن گاه ثلث باقى مانده افتاد. و رسول خدا ص بيرون رفت و عبايش را برداشت و نشست. سلمان گفت: اى رسول خدا، تو را در وقت زدن ديدم، كه هر ضربه‏اى مي‏زدى همراهش برقى مي‏درخشيد، رسول خدا ص فرمود: «اى سلمان آن راديدى؟» گفت: آرى سوگند به ذاتى كه تو را به حق مبعوث نموده، اى رسول خدا. گفت: «من وقتى كه ضربه اول را زدم، شهرهاى كسرى و اطراف آن و شهرهاى زيادى برايم آشكار شد تا جايى كه آن را به چشمم ديدم»، آن گاه يكى از اصحاب كه نزدش حاضر بود به او گفت: اى رسول خدا، از خدا بخواه تا آن را براى ما فتح كند، و اولادشان را به غنيمت نصيب ما گرداند تا با دست‏هاى خويش سرز مين‏هاى شان را تخريب نماييم، و رسول خدا همان دعا را فرمود، افزود: «بعد از آن ضربه دوم را وارد آوردم، آن گاه شهرهاى قيصر و اطراف آن برايم نمودار گرديد تا جايى كه آن را به چشمم ديدم». گفتند: اى رسول خدا، از خداوند بخواه تا آن را براى ما فتح كند، و اولادشان را به طور غنيمت نصيب ما گرداند تا با دست‏هاى خويش سرز مين‏هاى شان را تخريب كنيم، و رسول خدا دعا فرمود. بعد از آن گفت: «باز ضربه سوم را وارد آوردم، آن گاه شهرهاى حبشه  و قريه‏هاى اطراف آن برايم نمودار گرديد، تا جايى كه آن را به چشمم ديدم»، بعد از آن پيامبر خدا ص فرمود: «تا وقتى كه حبشه شما را گذاشته است [و به شما تعرض ننموده است] شما نيز آنان را بگذاريد، و تا وقتى كه تُرك شما را ترك نموده ‏اند، شما نيز آنان را ترك كنيد»، ابن كثير در البدايه (102/4) مي‏گويد: اين چنين اين را نسائى به شكل طولانى روايت نموده است، و ابوداود فقط اين بخش آن را روايت كرده است: «تا وقتى كه حبشى‏ها شما را رها كرده‏ اند شما نيز آنان را بگذاريد، و تا وقتى كه ترك شما را ترك نمودند ترك كنيد».
 ابن جرير اين را از عمرو بن عوف مزنى روايت نموده، و حديثى را متذكر شده كه در آن آمده: پيامبر ص آمد و كلنگ را از سلمان گرفت و به سنگ چنان ضربه‏اى زد كه آن را شكافت و از آن برقى درخشيد كه  ميان دو حرّه مدينه را روشن گردانيد، انگار كه آن برق چراغى در دل شب تاريكى بود، آن گاه رسول خدا ص چون تكبير فتح، تكبير گفت: و مسلمانان هم تكبير گفتند، باز آن را براى دو مين بار زد و عين قضيه تكرار شد، باز آن را براى سو مين بار زد و عين حادثه تكرار گرديد، و آن را سل