م؟ من خدا، رسول وى و روز آخرت را مي ‏خواهم، بعد از آن همه  همسرانش را اختيار داد و همه شان مثل گفته عايشه را گفتند. بخارى و مسلم هم از عايشه به مانند اين را روايت نموده‏ اند. و همچنان نزد آن دو و احمد - و لفظ از احمد است - از عايشه روايت است كه گفت: رسول خدا ص ما را اختيار داد، و ما او را انتخاب نموديم، و اختيارى نمودن را هيچ چيز نشمرد . 
 
معاشرت پيامبر ص با عايشه و  ميمونه
بخارى و مسلم از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده‏اند كه گفت: رسول خدا ص به من گفت: «من وقتى كه از من راضى باشى مي ‏دانم، و وقتى كه بر من خشمگين هم باشى مي ‏دانم»، پرسيدم: اين را از كجا مي ‏دانى؟ گفت: «وقتى كه از من راضى باشى مي ‏گويى: نخير، سوگند به پروردگار محمد، و وقتى كه بر من خشمگين باشى مي ‏گويى: نخير، سوگند به پروردگار ابراهيم»، گفتم: آرى، به خدا سوگند، اى رسول خدا، جز اسمت را ترك نمى‏كنم. 
و ابوداود از عايشه روايت نموده كه: وى در سفرى با رسول خدا ص بود، مي ‏گويد با او مسابقه نمودم، و از وى سبقت جستم، هنگامى كه چاق شدم باز با او مسابقه دادم و او از من سبقت جست، فرمود: «اين به عوض آن سبقت».  و ابن نجار از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: نزد  مي مونه (رضى‏ اللَّه  عنها) مهمان شدم، و اودر آن شب نماز نمى‏خواند،  وى لباسى را آورد، و باز لباس ديگرى را آورد، و آن را طرف بالاى بستر انداخت، و بعد از آن بر پهلو خوابيد و جامه را بر روى خود كشيد، و چيزى را در پهلويش براى من پهن نمود، و من نيز سرم را بر بالشت وى گذاشتم، بعد پيامبر ص در حالى كه نماز خفتن را گزارده بود آمد و به بستر رسيد، آن گاه پارچه‏اى را از طرف بالاى بستر گرفت، و آن را لنگ بست و پيراهن و تنبان خود را كشيد و آن‏ها را آويزان نمود، بعد از آن با وى در لحافش داخل گرديد. و وقتى آخر شب فرارسيد، پيامبر ص به سوى مشك آبى كه آويزان بود برخاست و آن را باز نمود، و از آن وضو كرد، من تص مي م گرفتم كه برخيزم و بر وى آب بريزم، ولى ناپسند دانستم كه مرا ببيند كه بيدار بوده‏ام، بعد به سوى بستر آمد و لباس‏هاى خود را گرفت و پارچه را كشيد، و به سوى مسجد برخاست و به نماز گزاردن پرداخت، آن گاه من برخاستم و وضو نمودم، و آمدم و در طرف چپ وى ايستادم، پيامبر ص مرا به دست خود از پشت سرش گرفت و به طرف راستش آورد، آن گاه سيزده ركعت نماز گزارد و من نيز با او نماز گزاردم، بعد از آن نشست و من نيز در پهلويش نشستم، و گونه‏اش را به طرف گونه‏ام خم نمود و صداى نفسش را، كه بر اثر خواب بيرون مي ‏آمد، شنيدم،  بعد از آن بلال (رض) آمد و گفت: نماز اى رسول خدا، و او به سوى مسجد برخاست و به گزاردن دو ركعت نماز پرداخت، و بلال به اقامت گفتن پرداخت. 
 
حسن معاشرت پيامبر ص با يك پيرزن
بيهقى و ابن نجار از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده‏اند كه گفت: پيرزنى نزد پيامبر ص آمد، پيامبر ص به او گفت: «تو كيستى»، پاسخ داد: جثّامه مزنى، فرمود: «بلكه تو حسانه مزنى هستى،  شما چطوريد؟ حالتان چگونه است؟ بعد از ما چطور بوديد؟»، پاسخ داد: به خير، پدر و مادرم فدايت اى رسول خدا، و وقتى كه بيرون رفت گفتم: اى رسول خدا، به اين زن پير اينقدر خوش آمد مي ‏گويى؟! گفت: «اى عايشه وى در زمان خديجه نزد ما مي ‏آمد، و مراعات آشنايى از ايمان است». و نزد بيهقى همچنان از وى روايت است كه گفت: پيرزنى نزد پيامبر ص مي ‏آمد، و او به وى خوش حال مي ‏گرديد و عزتش مي ‏نمود، گفتم: پدر و مادرم فدايت، تو براى اين پيرزن چيزى انجام مي ‏دهى كه براى هيچ كس انجام نمى‏دهى!! گفت: «وى در زمان خديجه نزدمان مي ‏آمد، آيا نمى‏دانى كه كرم در دوستى از ايمان است».  و بخارى  از ابوطفيل (رض) روايت نموده، كه گفت: پيامبر ص را در جعرانه ديدم كه گوشتى را تقسيم مي ‏نمود، و من در آن روز بچه‏اى بودم كه يك عضو شتر را مي ‏توانستم ببرم، آن گاه زنى نزدش آمد و پيامبر ص چادرش را براى وى پهن نمود، گفتم: اين كيست؟ پاسخ داد: مادرش كه وى را شير داده است.
 
دعوت صحابه در قبايل و اقوام عرب     

دعوت نمودن ضِمام بن ثعلبه در بنى سعدبن بكر، آمدن ضمام به نمايندگى از قومش نزد پيامبر خداص  و گفتگوى او با پيامبر ص و اسلام آوردنش
ابن اسحاق از ابن عبّاس (رضي‏ الله  عنهما) روايت نموده كه گفت: بنى سعد بن بكر، ضمام بن ثعلبه را به عنوان نماينده خود نزد پيامبر خدا ص فرستادند. وى نزد پيامبر خدا ص آمد، شتر خود را در دروازه مسجد خوابانيد، و بعد بر پاى آن عقال بست، و داخل مسجد گرديد و پيامبر خدا ص در ميان اصحاب خود نشسته بود. ضمام مردى بود شديد و نيرومند و موى انبوهى داشت، كه موهاى خود را به دو شكل گيسو بافته بود، او همچنان پيش آمد تا اين كه در مقابل پيامبر خدا ص در ميان اصحابش ايستاد و پرسيد: كدام يكى از شما پسر عبدالمطلب است؟ پيامبر خدا ص پاسخ داد: «من پسر عبدالمطلب هستم». پرسيد: آيا تو محمّد هستى؟ فرمود: «بلى». ضمام گفت: اى پسر عبدالمطلب من ازتو سئوالاتى مي‏كنم، و در سئوال هايم ازتو شايد درشتى هم بكنم ولى مبادا كه از من ناراحت شده و خشمگين شوى. پيامبر ص فرمود: «هر چه مي‏خواهى بپرس من در دلم از تو ناراحت نخواهم شد». ضمام گفت: من تو را به‏خداى خودت و خداى آنانى كه پيش از تو بودند، و پس از تو مي‏آيند سوگند ميدهم، كه آيا تو را خداوند به سوى ما به عنوان رسول فرستاده است؟ رسول خدا ص فرمود: «بار خدايا، بلى». گفت:  تو را به‏ الله  خداى خودت و خداى كسانى كه قبل از تو بودند و خداى كسانى كه بعد از تو مي‏آيند، سوگند مي‏دهم، كه آيا خداوند به تو دستور داده تا ما را به اين كار مأمور سازى كه او را به تنهاى بپرستيم و براى او چيزى را شريك نياوريم، و اين بت‏ها و شركايى را كه پدران مان مي‏پرستيدند ديگر پرستش نكنيم؟ پيامبر ص فرمود: «بار خدايا، بلى». ضماد گفت: تو را به‏ الله  خداى خودت و خداى كسانى كه قبل از تو بودند، و بعد از تو مي‏آيند سوگند مي‏دهم، كه آيا خداوند به تو دستور داده است تا اين نمازهاى پنجگانه را برپا داريم؟ فرمود: «بار خدايا، بلى». راوى مي‏گويد: سپس يك يك فرايض اسلام را چون: زكات، روزه، حج و بقيه شرايع آن را در مجموع نام مي‏برد، و پيامبر خدا ص را در وقت ياد نمودن هر يك از آن فريضه‏ها چون ماقبلش سوگند مي‏داد، تا اين كه فارغ گرديد، (و پس از آن) گفت: شهادت مي‏دهم كه معبودى جز يك خدا نيست، و شهادت مي‏دهم كه محمّد رسول خداست، و اين فرايض را همه به جاى خواهم آورد، و از آنچه مرا نهى نموده‏اى اجتناب خواهم نمود، و از اين كم و زيادى هم نمي‏كنم، بعد از آن برخاسته و به طرف شتر خود برگشت. راوى مي‏گويد: پيامبر خدا ص فرمود: «اگر صاحب دو گيسو راست بگويد به بهشت خواهد رفت.»
    
معاشرت پيامبر ص با يك غلام حبشى و ابن مسعود
طبرانى، بزار، ابن السنّى، ابونعيم و سعيدبن منصور از عمر (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: نزد پيامبر ص در حالى وارد شدم، كه غلام حبشى وى پشتش را مي ‏فشرد، گفتم: اى رسول 