بر ص چيزى را از وى خواهد ديد كه من ديدم، آن گاه نزد وى وارد شد و گفت: اى رسول خدا، من جويريه دختر حارث بن ابى‏ضرا رسيد قومش هستم، و مرا مصيبتى رسيده است كه بر تو پوشيده نيست، و در تقسيم به ثابت بن قيس بن شماس رسيدم، و از وى خود را مكاتب نمودم، حالا نزد تو آمده‏ام و از تو در [اداى] كتابتم كمك و استعانت مي ‏جويم، گفت: «آيا بهتر از اين را مي ‏خواهى؟» گفت: و آن چيست اى رسول خدا؟ فرمود: «بدل كتابتت را از طرف تو ادا مي ‏كنم و با تو ازدواج مي ‏نمايم»، پاسخ داد: بلى، اى رسول خدا، اين كار را نمودم. عايشه مي ‏افزايد: و اين خبر در  ميان مردم پخش گرديد كه رسول خدا ص با جويريه دختر حارث ازدواج نموده است، مردم گفتند: [قوم وى] پدر همسر رسول خدا ص شدند، و اسيرانى را كه از آن‏ها در دست داشتند رها نمودند، عايشه مي ‏گويد: و با ازدواج پيامبر ص با وى صد اهل بيت از بنى مصطلق آزاد گرديدند، و هيچ زنى را پر بركت‏تر از وى براى قومش نمى‏دانم. 
و واقدى از عروه روايت نموده، كه گفت: جويريه بنت حارث گفت: سه شب قبل از قدوم پيامبر ص [در خواب] ديدم، كه گويى مهتاب از يثرب حركت كرد و در آغوشم افتاد، ولى خوب نديدم كه هيچكس از مردم رااز آن خبر كنم، بعد از آن رسول خدا ص آمد، و هنگامى كه اسير شديم، آرزوى همان خواب را نمودم، مي ‏گويد: و رسول خدا ص مرا آزاد نمود، و با من ازدواج كرد، به خدا سوگند، درباره قومم با وى صحبت ننمودم، بلكه مسلمانان خودشان آنها را رها نمودند، و از اين موضوع تا آن وقت نمى‏دانستم، كه يكى از دختران عمويم آمد و آن را برايم خبر داد، و بر آن خداوند تعالى را ستودم. 
 
ازدواج پيامبر ص با  ميمونه بنت حارث هلالى (رضى‏ اللَّه  عنها)
حاكم  از ابن شهاب روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص يك سال بعد از صلح حديبيه براى اداى عمره در ماه ذى القعده سال هفتم بيرون شد، و اين همان ماهى بود كه مشركين وى را [در سال گذشته] از مسجد حرام بازداشته بودند، وقتى كه با يأجج رسيد، جعفربن ابى طالب را پيش از خود نزد  مي مونه دختر حارث بن حزن عامريه فرستاد، جعفر او را براى وى خواستگارى نمود، و  مي مونه كار خود را به عباس بن عبدالمطلب (رض) محول گردانيد، و خواهر وى ام افضل به دست عباس بود، آن گاه عباس او را به نكاح رسول خدا ص در آورد، و رسول خدا ص در سرف  براى مدتى اقامت گزيد، تا اينكه  مي مونه آمد، و رسول خدا ص در سرف با وى عروسى و همبسترى نمود. و خداوند تعالى چنان مقدر نموده بود، كه مرگ  مي مونه دختر حارث (رضى‏ اللَّه  عنها) يك مدت بعد از آن باشد، و او در همان جايى درگذشت كه رسول خدا ص با وى زفاف نموده بود.
 و در نزد وى همچنان از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت است كه: رسول خدا ص با  مي مونه دختر حارث (رضى‏ اللَّه  عنها) ازدواج نمود، و سه روز در مكه اقامت گزيد، آن گاه حويطب بن عبدالعزى با تنى چند از قريش در روز سوم نزدش آمدند و به او گفتند: مدتت تمام شده است، بنابراين از نزد ما بيرون شو، فرمود: «شما را چه مي ‏شود، اگر مرا بگذاريد و در  ميان شما ازدواج كنم، و براى تان طعام بسازم و به آن حاضر شويد؟» گفتند: ما به طعام تو ضرورتى نداريم، از نزد ما بيرون شو، آن گاه با  مي مونه دختر حارث (رضى‏ اللَّه  عنها) بيرون آمد، و در سرف با وى عروسى نمود. حاكم كه ذهبى همراهش موافقه نموده، گفته است: اين حديث به شرط مسلم صحيح است ولى بخارى و مسلم آن را روايت ننموده‏اند.
 
پيامبر ص و شوهر دادن دخترش فاطمه به على بن ابى طالب (رضى‏ اللَّه  عنهما)
بيهقى در الدلائل از على روايت نموده، كه گفت: فاطمه از رسول خدا ص خواستگارى شد، و يكى از كنيزهايم به من گفت: آيا خبر شدى كه فاطمه از نزد رسول خدا ص خواستگارى شده؟ گفتم: نخير، گفت: خواستگارى شده، و تو را چه باز مي ‏دارد كه نزد رسول خدا ص بروى و پيامبر ص وى را به نكاح تو درآورد، گفتم: آيا نزد من چيزى هست كه به آن ازدواج نمايم؟ گفت: تو اگر نزد رسول خدا ص بروى او را به نكاح تو در مي ‏آورد، على (رض) مي ‏افزايد: سوگند به خدا تا آن قدر مرا تشويق و تحريك نمود، كه نزد رسول خدا ص وارد شدم، هنگامى كه در پيش رويش نشستم خاموش ماندم، و به خدا سوگند از بزرگى و هيبت نتوانستم حرف بزنم، آن گاه رسول خدا ص فرمود: «چه تو را آورده، آيا كارى دارى؟»، من خاموش ماندم، فرمود: «ممكن است آمده باشى كه فاطمه را خواستگارى كنى؟» پاسخ دادم: بلى، پرسيد: «آيا نزدت چيزى هست كه وى را توسط آن براى خود حلال سازى؟» گفتم: نخير، به خدا سوگند، اى رسول خدا، فرمود: «زره كه تو را بدان مسلح ساختم چه شد؟» سوگند به ذاتى كه جان على در دست اوست، آن زره حط مي ه  بود و قيمتش به چهاردهم  نمى‏رسيد، پاسخ دادم: نزدم هست، فرمود: «او را به نكاح تو درآوردم، و آن را برايش بفرست، و توسط آن او را براى خود حلال گردان»، و اين مهر فاطمه دختر رسول خدا ص بود. 
و طبرانى را بريده (رض) روايت نموده، كه گفت: تنى چند از انصار به على (رض) گفتند: نزدت فاطمه هست،  آن گاه على نزد رسول خدا ص آمد، و پيامبر ص فرمود: «پسر ابوطالب چه دارد؟» پاسخ داد: اى رسول خدا، فاطمه دختر پيامبر خدا ص را خواستگارى  مي ‏كنم، فرمود: (مرحباً و أهلاً)،  و بر آن نيفزود، بعد از آن على بن ابى طالب به سوى همان گروه كه انتظار وى را مي ‏كشيدند بيرون گرديد، آنان پرسيدند: چه كردى؟ گفت: نمى‏دانم، مگر اين كه او به من گفت: (مرحبا و اهلا)، گفتند: يكى از آن‏ها از رسول خدا ص براى كفايت مي ‏كند، او برايت اهل و خوشى را داده است، و بعد از اينكه فاطمه را به نكاح وى درآورد، فرمود: «اى على براى عروس وليمه ضرورى است»، سعد (رض) گفت: نزد من قوچى است و (گروهى)  از انصار براى وى چند صاع جوارى جمع نمودند، هنگامى كه شب زفاف و همبسترى فرارسيد، پيامبر ص گفت: «تا اينكه مرا ملاقات ننموده‏اى كارى مكن»، آن‏گاه رسول خدا ص را آبى را طلب، و از آن وضو نمود، و آن را براى (على) ريخت و گفت: «بارخدايا، براى‏شان بركت عطا كن، و براى‏شان در يك جايى شان بركت عنايت فرما»، هيثمى  مي ‏گويد: اين را طبرانى و بزار به مانند آن روايت كرده‏اند، مگر اين كه وى گفته است: تنى چند از انصار به على گفتند: اگر فاطمه را خواستگارى كنى بهتر مي ‏شود، و در آخرين آن گفته: «بارخدايا، براى شان بركت عطا كن، و براى شان در شير بچه‏هاى شان بركت بده».  و رويانى و ابن عساكر مانند اين  را، روايت كرده‏اند، و در روايت ايشان آمده: «بارخدايا، براى شان بركت عطا كن، و بر آنان بركت نازل فرما، و براى شان در يكجايى شان بركت بده، و براى شان در نسل شان بركت بده، و براى شان در نسل شان بركت نصيب فرما». 
و طبرانى از اسماء بنت عمیس  (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه فاطمه براى على بن ابى طالب نكاح گرديد، در خانه وى جز يك بورياى فرش شده‏اى، يك بالشت كه از پوست درخت خرما پر شده بود، يك سبو و يك كوزه ديگر چيزى نيافتيم، رسول خدا ص كسى را فرستاد: «تا اينكه من نزدت نيامده‏ام كارى نكنى - يا گفت: با اهلت ن