د عزوجل مي ‏باشد، و كسى كه نزد امامى به خاطر تقويت و عزت نمودن وى برود، در ذمه خداوند عزوجل مي ‏باشد، و كسى كه در خانه‏اش بنشيند و هيچ كس را به بدى غيبت نكند، در ذمه خداوند عزوجل مي ‏باشد»، دشمن خدا مي ‏خواهد مرا از خانه‏ام به سوى مجلس بيرون كند. 
 
قناعت  
ترغيب عمر (رض) به قناعت
ابن المبارك از عبد اللَّه  بن عبيد روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب (رض) بر تن احنف (رض) پيراهنى را ديد و گفت: اى احنف اين پيراهنت را به چند نگرفتى؟ گفت: اين را به دوازده درهم گرفتم، عمر (رض) گفت: و اى بر تو چرا به شش درهم گرفتى، و باقى آن در آنچه مي ‏بود كه  مي ‏دانى؟.  و ابن ابى حاتم از حسن بصرى روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب (رض) به ابوموساى اشعرى (رض) نوشت: به رزقت  در دنيا قناعت كن، چون رحمان بعضى از بندگان خود را بر بعضى در رزق فضيلت داده است، بلكه به آن هر يكى را آزمايش مي ‏كند، كسى را كه برايش گشايش آورده مي ‏آزمايد كه شكرگزارى وى در آن چگونه است، و شكر وى براى خداوند ادا نمودن آنچه است، كه خداوند بر وى در آنچه برايش رزق داده و عطا نموده فرض گردانيده است. 
 
قناعت على و وصيتش و وصيت سعد به قناعت
عسكرى از ابوجعفر روايت نموده، كه گفت: على (رض) از خرماى ناسره و خشك خورد، بعد آب نوشيد، و بر شكم خود زد و گفت: كسى كه شكمش او را داخل آتش سازد. خداوند او را دور راند، بعد چنين تمثيل آورد.
 فإنك مهماتعط بطنك سؤله
و فرجك نالا منتهى الذّم أجمعا
ترجمه: «تو هر گاهى كه خواهش شكم و فرجت را برآورده سازى و بدهى، هر دوى آن‏ها انتهاى پستى را نصيب شده‏اند».  و نزد دينورى از شعبى روايت است كه گفت: على بن ابى طالب فرمود: اى فرزند آدم، فكر  فردا را بر فكر امروز مقدم مساز، اگر اجلت نيامده باشد، رزقت در فردا مي ‏آيد، و بدان كه اگر مال را اضافه از مصرفت جمع و كسب كنى، آن را براى غيرت ذخيره مي ‏نمايى.  و ابن عساكر از سعد (رض) روايت نموده، كه وى براى فرزندش گفت: اى فرزندم، اگر توانگرى را طلب نمودى، به قناعت طلبش كن، چون كسى كه از قناعت بهره‏مند نباشد، مال غنى‏اش نمى‏سازد. 
 
روش پيامبر ص و اصحابش در ازدواج و نكاح  
ازدواج پيامبر ص با خديجه (رضى‏ اللَّه  عنها)
طبرانى از جابربن سمره (رض) - يا از مردى از اصحاب پيامبر ص - روايت نموده، كه گفت: پيامبر ص گوسفند مي ‏چرانيد، بعد گوسفند چرانى را ترك نمود و به شترچرانى پرداخت، و در حالى كه او و شريكش در شترچرانى بودند، خواهر خديجه آنان را به كرايه گرفت، هنگامى كه سفر را تمام نمودند، از طرف آنها براى خواهر خديجه چيزى باقى ماند، و شريكش نزد خواهر خديجه رفت و آمد داشت، و از وى دين خود را طلب مي ‏نمود، و به محمد ص  مي ‏گفت: برو، محمّد ص مي ‏فرمود: «تو برو، من حياء مي ‏كنم»، بارى خواهر خديجه، كه [شريك پيامبر ص]نزدشان آمده بود، گفت: محمد كجاست؟ پاسخ داد: به او گفتم، وى مي ‏گويد كه حيا مي ‏نمايد، خواهر خديجه گفت: مردى را با حياتر، و عفيف‏تر و... و... نديدم، و اين در قلب خواهرش خديجه افتاد، و كسى را نزد محمد ص فرستاد و گفت: نزد پدرم برو و مرا خواستگارى كن، پيامبر ص [در پاسخ به اين درخواست خديجه] فرمود: «پدرت مرد ثروتمند است و او اين كار را نمى‏كند»، خديجه گفت: برو ملاقاتش كن و با او صحبت نما، من از طرف تو كافى هستم، و هنگام مست بودنش نزدش بيا، پيامبر ص چنين نمود، و نزد پدر خديجه بود، و او خديجه را به نكاح وى در آورد، هنگامى كه صبح نمود در مجلس نشست، به او گفته شد: كار نيكويى نمودى كه محمد را زن دادى، گفت: آيا اين كار را نموده‏ام؟ گفتند: بلى، وى برخاست و نزد خديجه آمد و گفت: مردم مي ‏گويند: من محمد را زن داده‏ام، گفت: بلى، و رأى خود را غلط و بى مورد ندان، چون محمد چنين و چنان است، و آن اندازه بر وى اصرار ورزيد كه راضى گرديد، بعد از آن دو اوقيه نقره يا طلا براى محمد ص فرستاد و گفت: لباس بخر و به من هديه كن و قوچ بخر و اين چيز و آن چيز را، و پيامبر ص چنان نمود. 
 و نزد احمد و طبرانى از ابن عباس (رض) - طورى كه حماد مي ‏پندازد - روايت است كه: رسول خدا ص از خديجه خواستگارى نمود، و پدرش از نكاح دادن وى ابا مي ‏ورزيد، آن گاه خديجه طعام و نوشيدنى را آماده ساخت و پدرش را با تنى چند از قريش دعوت نمود، و آنها خوردند و نوشيدند، و مست شدند، آن گاه خديجه گفت،: محمدبن عبد اللَّه  از من خواستگارى مي ‏كند، مرا به نكاح وى درآور، پدرش او را به نكاح وى در آورد، بعد پدرش را عطر زد و به او لباس پوشانيد - و با پدران ه مي نطور  مي ‏نمودند - هنگامى كه مستى اش از وى دور گرديد، متوجه شد كه خوشبويى زده شده و لباس بر تنش است، گفت: چه كارى نموده‏ام؟ اين چيست: گفت: مرا به نكاح محمدبن عبد اللَّه  درآوردى، گفت: من يتيم ابوطالب را زن مي ‏دهم؟! نه، سوگند به جانم! خديجه گفت: آيا حيا نمى‏كنى؟ مي ‏خواهى خودت را نزد قريش سفيه و بى خرد جلوه دهى، مردم را خبر مي ‏دهدى  كه تو مست بودى؟ و تا آن اندازه بر وى اصرار ورزيد كه راضى گرديد. 
و نزد ابن سعد  از نفيسه روايت است كه گفت: خديجه بنت خويلد زن هوشيار، نيرومند و شريف بود، البته در ضمن آنچه خداوند از كرامت و خير براى او اراده نموده بود، و در آن روز از همه قريش نسب بهترى داشت، و بر همه‏شان شرافت بزرگى داشت، و از همه‏شان سرمايه‏دارتر بود، و هر يك از قومش حريص و آرزومند به نكاح وى بود، البته اگر بر آن توانايى پيدا مي ‏كردند، او را خواستگارى نموده بودند، و برايش مال‏ها مصرف كرده بودند، وى مرا به عنوان تجسس كننده  نزد محمد ص بعد از اينكه در قافله‏اش از شام برگشت فرستاد، )گفتم: اى محمد، چه تو را از ازدواج باز مي ‏دارد؟ گفت: «در دستم آنچه بدان ازدواج كنم نيست»، گفتم: اگر اين از طرف تو پرداخته شود و به سوى زيبايى و مال و شرف و همتايى و برابرى دعوت شوى آيا قبول نمى‏كنى؟ پرسيد: «اين كيست؟» گفتم: خديجه، گفت: «اين براى من چگونه مقدور است؟» نفيسه مي ‏گويد: گفتم، اين بر من باشد، فرمود: «من اين كار را مي ‏كنم»، بعد رفتم و خديجه را خبر داده، آن گاه خديجه نزد وى فرستاد كه در فلان و فلان ساعت بيا، و نزد عمويش عمروبن اسد هم فرستاد تا وى را به نكاح درآورد، عمرو حاضر شد رسول خدا ص نيز با عمويش وارد گرديد، و يكى از آنها وى را به نكاح داد، و عمروبن اسد گفت: بينى اين نر كوبيده نمى‏شود!  پيامبر خدا ص در حالى كه بيست و پنج سال داشت و خديجه در آن روز چهل سال عمر داشت با وى ازدواج نمود، و خديجه پانزده سال قبل از [عام] الفيل به دنيا آمده بود.
 
ازدواج پيامبر ص با عايشه و سوده (رضى‏ اللَّه  عنهما)
 طبرانى از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه خديجه (رضى‏ اللَّه  عنها) وفات نمود، خوله بنت حكيم بن اوقص (رضى‏ اللَّه  عنها) - همسر عثمان بن مظعون (رض) البته در مكه - گفت: اى رسول خدا آيا ازدواج نمى‏كنى؟ گفت: «چه كسى را؟» پاسخ داد: اگر خواسته باشى باكره و اگر خواسته باشى بيوه، فرمود: «باكره كيست؟» پاسخ داد: 