مودى، گفت: «من در زير پهلويم يك دانه خرما يافتم و آن را خوردم، و نزد ما خرماهايى از خرماهاى صدقه بود، بنابراين ترسيدم كه از آن باشد». 
 
پرهيزگارى و پارسايى اصحاب پيامبر ص 
پرهيزگارى ابوبكر صديق (رض)
احمد در الزهد از محمدبن سيرين روايت نموده، كه گفت: هيچ كسى را جز ابوبكر (رض) نمى‏شناسم كه طعام خورده خود را قصداً استفراغ نموده باشد، براى وى طعامى آورده شد، و او آن را خورد، بعد از آن به او گفته شد: آن را نعمان (رض) آورده است، گفت: مرا از فالگويى  ابن نعمان طعام داديد، و بعد استفراغ نمود. و نزد بغوى از عبدالرحمن بن ابى الدنيا از ابن نعيمان (رض)، كه از جمله اصحاب پيامبر ص بود، و داراى شكل روشن و درخشانى بود، روايت است كه: قومى نزدش آمدند و گفتند،: آيا نزد تو چيزى براى زنى كه باردار نمى‏ شود هست؟ گفت: بلى، گفتند: چيست؟ گفت: 
(يا أيتهاالرحم العقوقِ. صه لدنيا لداها و فقو، و تحرم من العروق. ياليتها في الرحم العقوق. لعلها تَعْلق أو تُفيق) 
آن گاه به وى گوسفند و روغن داد، و او مقدارى آن را براى ابوبكر (رض) آورد و او از آن خورد، هنگامى كه تمام كرد ابوبكر (رض) برخاست و استفراغ  نمود ، و بعد از آن گفت: يكى از شما چيزى را براى ما آورد، و ما را با خبر نمى‏ سازد كه آن را از كجا [آورده] است؟. 
و ابونعيم  از زيد بن ارقم (رض) روايت نموده، كه گفت: ابوبكر صديق (رض) غلامى داشت كه بر وى ماليه‏اى تعيين مي ‏نمود، آن غلام شبى براى وى طعامى آورد، و ابوبكر (رض) لقمه‏ اى از آن خورد غلام به او گفت: چرا هر شب مرا مي ‏پرسيدى و امشب نپرسيدى؟ گفت: گرسنگى مرا به آن واداشت، اين را از كجا آوردى؟ گفت: در جاهليت بر قومى گذشتم و براى  آن‏ها فالگيرى كردم،  و آن‏ها به من وعده دادند، هنگامى كه آن روز فرارسيد بر آن‏ها عبور نمودم، ناگاه ديدم كه در آنجا عروسى داشتند و اين را به من دادند، گفت: نزديك بود مرا هلاك كنى.  آن گاه دست خود را در حلق خود فرو برد و به استفراغ نمودن شروع كرد، و آنچه را خورده بود بيرون نمى‏ آمد، به او گفته شد: اين جز به وسيله آب  بيرون نمى‏آيد، در همان حال تشت آب را خواست و از آن مي ‏نوشيد و استفراغ مي ‏نمود تا اينكه آن را بيرون انداخت، به او گفته شد: خدا رحمتت كند، همه اين‏ها به خاطر همين لقمه بود، گفت: اگر جز با جانم بيرون نمى‏ شد باز هم بيرونش  مي كشيدم، از پيامبر خدا ص شنيدم كه  مي ‏گويد: «هر جسدى كه از حرام نمو نموده است آتش به آن سزاوار است» بنابراين ترسيدم كه چيزى از بدنم از اين لقمه نمو كند. 
 
سعدبن معاذ و دعوت نمودن بنى عبدالاشهل و اسلام آوردن آنها
هنگامي كه قومش او را ديدند كه مي‏آيد، گفتند: به خدا سوگند سعد با چهره و قيافه‏اى غير از آن چهره و قيافه برگشته كه از نزد ما رفته بود. وقتى كه نزد آنها ايستاد، فرمود: اى بنى عبدالاشهل: مقام و حكم مرا در ميان خود چگونه مي‏بينيد؟ پاسخ دادند: تو سردار ما هستى، در رأى از همه ما بالاتر، و پاك نفس‏ترى. سعد بعد از شنيدن اين جواب گفت: سخن گفتن با مردان و زنان شما بر من، تا اين كه به خدا و رسول وى ايمان نياوريد، حرام است. راوى مي‏گويد: به خدا سوگند، هنوز به قبيله بنى عبدالاشهل وارد نشده بود كه همه مردان و زنان آن مسلمان شدند. به اين صورت اسعد و  مصعب دوباره به منزل اسعد بن زراره برگشتند و مصعب نزد وى اقامت گزيد و مردم را به سوى اسلام دعوت مي‏نمود، طورى كه خانه‏اى از خانه‏هاى انصار باقى نماند، مگر اين كه در آن مردان و زنان مسلمان وجود داشتند، به جز محلّه‏هاى محدودى كه اسلام نياورده بودند و آنها عبارت بودند از: محله بنى اميه بن زيد، خطمه، وائل، و واقف كه مربوط به اوس بودند. اين چنين در البدايه (152/3) آمده.
اين را طبرانى نيز روايت نموده، و ابونعيم آن را در دلائل النبوه از عروه به شكل طولانى‏ترى روايت كرده... و در آن دعوت پيامبر ص را از انصار، و اجابت آنها را با ايمان آوردن شان چنان كه در ابتداى كار انصار خواهد آمد يادآور شده، پس از آن كارهاى دعوت انصار را در ميان قوم شان به شكل سرى، و درخواست آنها را از پيامبر خدا ص كه كسى را از طرف خود به خاطر دعوت مردم بفرستد - كه وى در پاسخ مصعب را، چنان كه در روان نمودن افراد براى دعوت به سوى خدا و پيامبرش ص در (ص173) گذشت، فرستاد - متذكر شده، و بعد از آن مي‏گويد: سپس اسعدبن زراره با مصعب بن عمير (رض) حركت نمودند، تا اين كه به چاه مرق و يا نزديك آن رسيدند. در همانجا نشستند، و دنبال گروهى از اهل زمين (مسلمانان اهل مدينه) كسى را روان كردند، و همه آنان به شكل سرّى نزد آنها گرد آمدند، در حالى كه مصعب بن عمير براى شان صحبت مي‏نمود و از قرآن حكايت مي‏كرد. به سعد بن معاذ از تجمّع شان خبر داده شد، و با سلاح خود در حالى كه نيزه‏اى را با خود حمل مي‏كرد، به طرف آنها آمد، تا اين كه بر مصعب بن عمير برخاست و گفت: اين مرد تنها، رانده شده و بيگانه چرا به منازل ما آورده مي‏شود، تا ضعفاى ما را به باطل بكشاند، و آنها را دعوت كند. شما دو تن را پس از اين ديگر در اين نزديكى‏هاى مان نبينم، بنابراين مسلمانان برگشتند. ولى باز براى بار دوم در سر چاه مرق و يا نزديك آن آمده و تجمّع نمودند، درين مرتبه براى دومين بار به سعد بن معاذ اطلاع داده شد، موصوف درين مرتبه آنها را با روش نرمترى از اول بيم داد. هنگامي كه اسعد اين نرمش را ز او ملاحظه نمود گفت: اى پسرخاله، سخنان وى را بشنو، اگر از وى چيز بدى را شنيدى آن را دوباره به او برگردان، ولى اگر چيز نيكويى را از وى شنيدى به خواست الهى جواب مثبت بده. سعدبن معاذ پرسيد؟ وى چه مي‏گويد؟ مصعب بن عمير (رض) براى آنها تلاوت نمود:
(حم. وَالكِتَابِ المُبِين. اِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرُآناً عَرَبِياً لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُون). (الزخرف: 3-1)
ترجمه: «حم. سوگند به اين كتابى كه حقايقش آشكار است. كه ما آن را قرآن عربى قرار داديم، تا شما آن را بفهميد.» 
سعد در پاسخ گفت: چيز واضح و قابل فهمي را مي‏شنوم كه برايم قابل درك است. وى در حالى برگشت كه خداوند (جل جلاله) او را به اسلام هدايت نموده بود، ولى وى تا برگشت خود اسلامش را آشكار ننموده و آن را پنهان داشت. او به طرف قوم خود رفت، و بنى عبدالاشهل را به اسلام دعوت نمود، و اسلام خود را آشكار گردانيد. در اين عمل او خطاب به بنى عبدالاشهل گفت: هر كوچك و بزرگ و مرد و زنى كه درين كار شك مي‏كند، بايد از آن چيز خوبترى را براى ما بياورد، تا به آن چنگ زده و عمل نماييم. به خدا سوگند، امرى آمده است كه گردنها در آن قطع خواهد شد. به اين صورت بنى عبد الاشهل در وقت اسلام آوردن سعد ودعوت وى به جز تعداد اندك و ناچيزى، ديگر همه اسلام آوردند. و اين محلّه اوّلين محلّه انصار بود كه همه به يكبارگى اسلام آورده بودند... و حديث را چنان كه در بخش پيامبر ص و فرستادن افراد براى دعوت به سوى خدا و پيامبر ص (ص173) گذشت، متذكر شده، و در آخر آن آمده: و بعد از آن مصعب بن عمير (رض) به طرف پيامبر خدا ص  يعنى مكه - برگشت.
    
پرهيزگارى و