وز خود را به آن سپرى مي ‏نمودم، و چه روزى! و بعد از آن پايين آمد، عبدالرحمن بن عوف گفت: اى ا ميرالمؤمنين، جز خوار شمردن نفس خود - يعنى عيب‏گيرى آن - ديگر چيزى نگفتى، فرمود: و اى بر تو اى ابن عوف! من خلوت نمودم، و نفسم با من صحبت نموده گفت: تو ا ميرالمؤمنين هستى، و كى از تو بهتر است!! بنابراين خواستم اصل آن را به او بشناسانم.  و اين را ابن سعد  از ابوع مي ر حارث بن ع مي ر از مردى به معناى اين روايت نموده، و در روايت وى آمده است: اى مردم من خود را در حالى دريافتم كه خوراكى را كه مردم مي ‏خوردند نداشتم، و خاله هايى از بنى مخزوم داشتم، و براى آن‏ها آب شيرين مي ‏آورم و به من چند مشت كشمش مي ‏دادند، و در آخر آن آمده: من در نفسم چيزى را دريافتم، بنابراين خواستم كه قدر آن را پايين بياورم.
 
سوار شدن عمر (رض) در پشت سر پسرى بر خر
دينورى از حسن روايت نموده، كه گفت: عمربن خطاب (رض) در روز گرمى، در حالى كه چادر خود را بر سر خود گذاشته بود بيرون آمد، و پسرى بر يك خر از پهلوى وى عبور نمود، عمر گفت: اى پسر مرا با خود سوار كن، پسر از خر پايين جست و گفت: اى ا ميرالمومنين سوار شو، گفت نه، تو سوار شو، و من در عقبت سوار مي ‏شوم، مي ‏خواهى مرا به آن مكان نرم سوار كنى و خودت بر جاى خشن سوار شوى، بعد در عقب پسر سوار شد، و در حالى داخل مدينه شد، كه عمر (رض) در عقبش بود، و مردم به طرفش نگاه  مي ‏نمودند. 
 
رفتن عمر (رض) با پسرى تا او را از پسران حمايت نمايد
ابن سعد  از سنان بن سلمه هذلى روايت نموده، كه گفت: با پسران بيرون رفتم، در مدينه بوديم و خرماهاى نارس را [از زير درختهاى خرما] مي ‏چيديم، ناگهان عمربن خطاب (رض) در حالى كه شلاق با او بود پيدا شد، هنگامى كه بچه‏ ها وى را ديدند در  ميان نخلستان متفرق شدند، مي ‏گويد: و من ايستادم، و آنچه چيده بودم در ازارم بود، گفتم: اى ا ميرالمؤمنين اين چيزى است، كه باد آن را مي ‏اندازد، مي ‏گويد: او به طرف آن در ازارم نگاه نمود و مرا نزد، گفتم: اى ا ميرالمؤمنين بچه‏ ها اكنون در پيش رويم هستند و آنچه را من با خود دارم خواهند گرفت، گفت: نه، هرگز، برو، مي ‏افزايد: و تا خانه ما همراهم آمد.
 
داستان اسلام آوردن حارث بن هشام (رضي‏ الله  عنه)
حاكم (277/3) از عبداللَّه بن عِكرَمَه روايت نموده، كه گفت: در روز فتح، حارث بن هشام و عبداللَّه بن ابى ربيعه نزد ام هانى‏ء بنت ابى طالب (رضي‏ الله  عنها) داخل شدند، و از وى پناه خواسته گفتند: ما در پناه تو هستيم و او به ايشان پناه داد. على بن ابى طالب (رض) آنجا وارد شد و چون چشمش به آنها افتاد، شمشير خود را از غلاف كشيده و بر آنها حمله آورد، درين هنگام ام هانى‏ء خود را در ميان انداخته و حضرت على (رض) را محكم گرفته گفت: از ميان مردم اين كار را در سهم من مي‏كنى؟! بايد قبل از آنها مرا بكشى. حضرت على (رض)  به او فرمود: مشركين را پناه مي‏دهى، و بيرون رفت. ام هانى‏ء مي‏گويد: نزد پيامبر خدا ص آمده گفت: آيا مي‏دانى كه از پسر مادرم على چه ديدم؟! شايد از دست وى نجات نيابم!! دو تن از خويشاوندان شوهرم را كه مشرك‏اند پناه داده‏ام، و او به آنها حمله آورد تا به قتل شان برساند. پيامبر ص فرمود: «او اين حق را نداشت، ما كسى را كه تو پناه داده‏اى پناه داديم، و كسى را كه تو امان داده‏اى امان داديم.» ام هانى‏ء برگشته، و آنها را از قضيه آگاه كرد و هر دوى آنها به منازل خود برگشتند. به پيامبر خدا ص گفته شد: حارث بن هشام و عبداللَّه بن ابى ربيعه در حالى كه لباس‏هاى رنگارنگ به زعفران بر تن دارند، باافتخار و شوكت در مجالس خود نشسته‏اند. پيامبر خدا ص فرمود: «راهى اكنون براى زدن آنها نيست، چون ما آن دو را امان داده‏ايم». حارث بن هشام مي‏گويد: از اين كه پيامبر ص مرا ببيند خجالت مي‏كشيدم، و همه موضع هايى را كه بر ضد وى با مشركين شركت نموده بودم، و او مرا ديده بود به ياد مي‏آوردم، ولى بعد از آن نيكى و نيكويى وى را توأم با رحمتش به ياد ميآوردم، به اين صورت در حالى با وى روبرو شدم كه در مسجد قرار داشت، با من با يك تبسّم و چهره گشاده برخورد نمود، و در جاى خود توقّف كرد تا اين كه نزدش آمده و با دادن سلام به كلمه حق شهادت دادم. پيامبر ص فرمود: «ستايش خدايى راست كه تو را هدايت نمود، و شخصى مانند تو نمي‏توانست از اسلام غافل بماند». حارث مي‏گويد: به خدا سوگند، نديدم كه چيزى مانند اسلام ناشناخته شده بماند و از آن تغافل صورت گيرد.
    
عمر و عثمان و سوار نمودن مردم در پشت سرشان
بيهقى از مالك و او از عمويش و او از پدرش روايت نموده كه: وى عمر و عثمان (رضى‏ اللَّه  عنهما) را ديد، كه وقتى از مكه  مي ‏آمدند، در معرس پايين مي ‏آمدند، و وقتى كه سوار مي ‏شدند تا داخل مدينه شوند، هر يك غلامى را در پشت سر خود سوار  مي ‏نمودند، و داخل مدينه مي ‏شدند. مي ‏گويد: عمر و عثمان (رضى‏ اللَّه  عنهما) نيز در پشت سر خود سوار  مي ‏نمودند، به او گفتم: به خاطر تواضع؟ گفت: آرى، و با التماس در حمل نمودن مردى تلاش  مي ‏نمودند تا مثل ديگر پادشاهان نباشند، بعد از آن نو آورى‏هاى مردم را، از قبيل سوار شدن خود و پياده گذاشتن غلامان در عقب خويش، ذكر نمود، و اين را بر آن‏ها عيب گرفت. 
 
تواضع عثمان (رض)
ابونعيم  از  مي مون بن مهران روايت نموده، كه گفت: همدانى به من خبر داد، كه وى عثمان بن عفان را در وقتى كه خليفه بود بر قاطرى سوار ديد، و در پشت سرش غلام وى نائل سوار بود. ابن سعد و احمد در الزهد و ابن عساكر از عبد اللَّه  رومى روايت نموده‏اند كه گفت: عثمان (رض) آب وضوى شب را خودش آماده مي ‏نمود، به او گفته شد: اگر بعضى خادم‏ها را دستور بدهى تا اين كار را براى تو انجام دهند بهتر مي ‏شود، گفت: نه، شب براى آن هاست، كه در آن راحت گيرند. اين چنين مي ‏شود: گفت: نه، شب براى آن هاست، كه در آن راحت گيرند.  و نزد ابن المبارك در الزهد از زبيربن عبد اللَّه  روايت است كه: مادربزرگش كه خادم عثمان (رض) بود به او خبر داد و گفت: عثمان (رض) هيچ كس از اهلش را كه خواب مي ‏بود بيدار نمى‏نمود، و اگر وى را بيدار مي ‏يافت صدايش مي ‏نمود تا به او آب وضويش را بدهد، و ه مي شه روزه مي ‏گرفت. 
 
تواضع ابوبكر (رض)
ابن سعد از انيسه روايت نموده، كه گفت: دختران قريه گوسفندان خود را نزد ابوبكر (رض) مي ‏آوردند، و او به آنان  مي ‏گفت: آيا دوست داريد، كه براى تان چون دوشيدن ابن عفراء  بدوشم؟.  و در سيرت خلفا به روايت از عايشه، ابن عمر ابن مسيب و غير ايشان (رضى‏ اللَّه  عنهم) نزد ابن سعد و غير وى گذشت، كه در حديث ايشان آمده: وى مرد تاجرى بود، و هر روز صبحگاهان به بازار مي ‏رفت و خريد و فروش مي ‏نمود، وى رمه گوسفندى داشت، كه غروب نزد وى مي ‏آمد، و گاهى خود با آن بيرون مي ‏رفت، و گاهى ديگرى آن عمل را به عوض وى انجام مي ‏داد، و براى او مي ‏چرانيد، وى گوسفندان قريه را براى شان مي ‏دوشيد، هنگامى كه براى خلافت بيعت صورت گرفت، دخترى در قريه گفت: اكنون شيرده‏هاى منزل ما،