 پروردگارم عزوجل كمرم را راست نمى‏كنم. و ابن سعد  از ابومجلز و ابن سيرين مثل آن را روايت نموده و نزد وى همچنان از قتاده (رض) روايت است كه گفت: ابوموسى (رض) وقتى كه در خانه تاريكى غسل مي ‏نمود تا وقت پوشيدن لباسش خود را جمع مي ‏نمود، و كمرش را خم مي ‏كرد و راست نمى‏ايستاد. و نزد وى  همچنان از انس (رض) روايت است كه گفت: ابوموسى اشعرى (رض) وقتى كه  مي ‏خوابيد چند لباس را در هنگام خواب از ترس برهنه شدن عورتش مي ‏پوشيد. وى همچنان  از عباده بن نسى روايت نموده، كه گفت: ابوموسى قومى را ديد كه بدون ازار در آب مي ‏ايستند، گفت: اينكه ب مي رم، و باز حشر شوم، باز ب مي رم و باز حشر شوم، باز ب مي رم وباز حشر شوم، از انجام دادن مثل اين برايم محبوب‏تر است!!.
 
حياى اشج بن عبدالقيس (رض)
ابن ابى شيبه و ابونعيم از اشج - اشجع عبدالقيس (رض) - روايت نموده‏اند كه گفت: پيامبر خدا ص فرمود: «در تو دو خوى است كه خداوند آن‏ها را دوست مي ‏دارد»، گفتم: آن دو كدام اند؟ گفت: «بردبارى و حيا»، گفتم: اين‏ها از قبل در من بودند، يا جديد پيدا شده‏اند؟ گفت: «نه، بلكه از قديم بوده‏اند»، گفتم: ستايش خدايى راست، كه مرا با دو خوبى آفريده، كه آن‏ها را دوست مي ‏دارد. 
 
تواضع تواضع پيامبر ص  
قصه وى ص با جبرئيل و فرشته ديگرى
احمد از ابوهريره (رض) روايت نموده، كه گفت: جبرئيل عليه السلام نزد پيامبر ص نشست، و به سوى آسمان نگاه كرد ديد كه فرشته‏ اى فرود مي ‏آيد، جبرئيل گفت: اين فرشته از وقتى كه پيدا شده، قبل از اين ساعت فرود نيامده است، هنگامى كه پائين آمد گفت: اى محمد پروردگارت مرا به سوى تو فرستاده است، كه آيا تو را پادشاه و نبى بگردانم، يا بنده و رسول؟ جبرئيل گفت: اى محمد براى پروردگارت تواضع كن. گفت: «بلكه بنده و رسول». 
 
قول ابوامامه باهلى درباره حياى  پيامبر ص
طيالسى از ابوغالب روايت نموده، كه گفت: به ابوامامه (رض) گفتم: براى ما حديثى را كه از پيامبر خدا ص شنيده‏اى نقل كن، گفت: حديث رسول خدا ص قرآن بود، زياد ذكر مي ‏نمود، خطبه را كوتاه ايراد مي ‏كرد، نماز را طولانى مي ‏گزارد و از اينكه با مسكين و ضعيفى برود، تا وى از كار و حاجت خود فارغ گردد ابا و تكبر نمى‏ورزيد. 
 
قول انس در اين باره
طباليسى از انس (رض) روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص بسيار ذكر مي ‏نمود، لغو نمى‏گفت، بر خر سوار مي ‏شد، لباس پشمى را مي ‏پوشيد، دعوت غلام را مي ‏پذيرفت و اگر او را در روز خيبر مي ‏ديدى بر خر سوار بود كه رسن آن از پوست خرما بود!! 
 
قول ابوموسى، ابن عباس و انس در اين باره
بيهقى از ابوموسى (رض) روايت نموده كه گفت: پيامبر خدا ص خر را سوار مي ‏شد، پشم را مي ‏پوشيد و گوسفند را مي ‏دوشيد و مهمان را احترام مي ‏نمود.  و نزد طبرانى از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما)روايت است، كه گفت: [رسول خدا ص] بر ز مي ن مي ‏نشست، بر ز مي ن مي ‏خورد، گوسفند را مي ‏دوشيد و دعوت غلام را بر نان جو مي ‏پذيرفت.  و نزد وى همچنان از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت است كه گفت: حتى اگر مردى از اهل عوالى  پيامبر خدا ص را در نصف شب بر نان جو دعوت مي ‏كرد، او آن را اجابت مي ‏نمود.  و نزد ترمذى  از انس (رض) روايت است كه گفت: پيامبر خدا ص بر نان جو و چربى  بدبوى دعوت مي ‏شد، و آن را اجابت مي ‏نمود، و زرهى از وى نزد يهوديى [گرو] بود، و چيزى براى خلاصى آن تا مرگش نيافت.
 
قول عمر بن الخطاب (رض) در اين باره
ابويعلى از عمربن خطاب (رض) روايت نموده كه: مردى سه مرتبه پيامبر ص را صدا نمود، و در هر مرتبه پيامبر ص به او جواب مي ‏داد، «لبيك، لبيك». 
 
قصه پيامبر ص با زنى
طبرانى از ابوامامه (رض) روايت نموده، كه گفت: زنى بود كه با مردان بدزبانى مي ‏نمود و فحش مي ‏داد، وى از نزد پيامبر ص در حالى عبور نمود، كه پيامبر ص در مكان بلندى نشسته بود، و آبگوشتى  را مي ‏خورد، آن زن گفت: به او نگاه كنيد، چون بنده مي ‏نشيند و چون بنده مي ‏خورد، پيامبر ص گفت: «كدام بنده از من بنده‏تر است؟!» گفت: خود مي ‏خورد و براى من نمى‏دهد، پيامبر ص فرمود: «بخور»، آن زن گفت: به دست خودت به من بده، پيامبر ص به او داد، گفت: از آنچه در دهنت است، به من بخوران، پيامبر ص به او داد، و او خورد و حيا بر او غالب شد، و بعد از آن هيچ كسى را تا وفاتش چيز بد و زشت نگفت. 
 
قول پيامبر ص به مردى كه در پيش رويش لرزيد
طبرانى از جرير (رض) روايت نموده كه: مردى از روبرو نزد پيامبر ص آمد، و لرزه‏ اش گرفت، پيامبر ص گفت: «بر خود سخت مگير و باك نداشته باش، چون من پادشاه نيستم، بلكه من فرزند زنى از قريش هستم كه گوشت خشك را مي ‏خورد».  و بزار از عامربن ربيعه (رض) روايت نموده، كه گفت: با پيامبر ص به طرف مسجد بيرون رفتم، بند كفشش قطع شد، من كفشش را گرفتم، تا آن را درست كنم، او آن را از دست من گرفت و گفت: «اين برترى جويى است، و من برترى جويى را دوست ندارم». 
 
پيامبر ص و قبول نكردن متميز بودن از اصحابش
طبرانى از عبد اللَّه  بن جبير خزاعى (رض) روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص در جمعى از اصحاب خود پياده راه مي ‏رفت، وى با جامه‏اى پرده گرفته شد، هنگامى كه سايه آن را ديد، سر خود را بلند نمود، و ديد كه با جامه پرده گرفته شده است،  پيامبر ص به او گفت: «باز ايست!!» و جامه را گرفت و گذاشتش، و فرمود: «من هم چون شما بشر هستم».  و بزار از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: عباس (رض)گفت: گفتم: نمى‏دانم مدت بقاى پيامبر خدا ص در  ميان ما چقدر است، بعد گفتم: اى پيامبر خدا، اگر سايه بانى بگيرى، تا برايت سايه كند بهتر مي ‏شود، گفت: «ه مي نطور در  ميان شان مي ‏باشم، كه عقبم را لگدمال كنند، و چادرم را به سوى خود بكشند، تا اينكه خداوند مرا از ايشان راحت سازد.  و اين را دارمى از عكرمه (رض) روايت نموده، كه گفت: عباس (رض)فرمود: من معلوم خواهم نمود كه مدت زمان بقاى رسول خدا ص در  ميان ما چقدر است، بنابراين گفت : اى رسول خدا، من مي ‏بينم، كه آن‏ها تو را اذيت مي ‏نمايند، و غبارشان هم تو را اذيت مي ‏كند، اگر تختى بگيرى كه از فراز آن با ايشان صحبت كنى بهتر مي ‏شود، گفت: «ه مي نطور مي ‏باشم»... و حديث را به مانند آن متذكر شده، و افزوده است: آن گاه دانستم كه بقاى پيامبر ص در  ميان ما اندك است. 
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:156.txt">داستان اسلام آوردن حارث بن هشام (رضي‏ الله  عنه)</a><a class="text" href="w:text:157.txt">داستان اسلام آوردن نُضَيربن حارث عبدرى (رض)</a><a class="text" href="w:text:158.txt">داستان اسلام آوردن ثقيف اهل طائف   </a><a class="text" href="w:text:159.txt">عُروه و دعوت نمودن قومش به سوى اسلام و شهادتش در راه خدا</a><a class="text" href="w:text:160.txt">ثقيف و فرستادن هيئتى تحت سرپرستى عَبْدَيالِيل بن عمرو به طرف پيامبر ص و مذاكرات طرفين</a><a class="text" href="w:text:161.txt">دعوت ابوبكر صدّيق (رض)</a><a class="text" href="w:text:162.txt">دعوت عمربن الخطاب (رضي‏ الله  عنه) </a><a class="text" href="w:text:163.txt">دعوت مُصعَب بن عُمَير (رضي‏ الله  عنه)     </a><a class="text"