ش ايستادم و گفتم: اى پيامبر خدا! آيا بر دشمن خدا عبد اللَّه  بن ابى كه در روز فلان، فلان و فلان چنين گفت - روزهاى وى را مي ‏شمرد - [نماز مي ‏گزارى]مى‏گويد: و پيامبر خدا ص تبسم مي ‏نمود، وقتى بر او زياده روى نمودم گفت: «اى عمر از من كناره بگير، من مختار گردانيده شدم و انتخاب نمودم، به من گفته شده است: [استغفرلهم] (الآيه)، اگر بدانم كه از هفتاد اضافه كنم برايش بخشيده مي ‏شود، حتماً زياد مي ‏كنم»، مي ‏گويد: بعد از آن بر وى نماز خواند، و همراهش پياده رفت، و بر قبرش ايستاد، تا اينكه از وى فارغ شد، مي ‏افزايد: ومن از جرأت خود بر پيامبر خدا ص تعجب نمودم، خدا و رسولش داناترند! مي ‏گويند: سوگند به خداوند، جز اندكى نگذشته بود، كه اين دو آيه نازل شدند:
[وَلَاَ تَصُلِّ عَلى أحَدٍ مِنْهُمْ مَاتَ اُبداً](الآيه).
بعد از آن پيامبر خدا ص تا اينكه خداوند عزوجل قبضش نمود، نه بر منافقى نماز خواند، و نه هم بر قبرش ايستاد. اين چنين اين را ترمذى روايت نموده، كه گفته است: حسن و صحيح است، و بخارى مانند اين را روايت كرده است. و نزد احمد از جابر (رض) روايت است كه گفت: هنگامى كه عبد اللَّه  بن ابى وفات نمود، پسرش نزد پيامبر ص آمد و گفت: اى رسول خدا، اگر تو بر سر وى نيايى، براى ه مي شه به اين طعنه داده مي ‏شويم، آن گاه پيامبر ص نزدش آمد، و او را در حالى دريافت كه درون قبرش داخل شده بود، و گفت: «چرا قبل از اينكه وى را داخل كنيد [مرا خبر ننموديد]»، بعد او از قبرش بيرون آورده شد، و پيامبر ص آب دهن خود رااز سر تا قدمش زد، و پيراهن خود را بر او پوشانيد. اين را نسائى هم روايت نموده، و نزد بخارى از وى روايت است، كه گفت: پيامبر ص بعد از اينكه عبد اللَّه  ابن ابى در قبرش داخل كرده شده بود نزد وى آمد، و دستور داد و او بيرون آورده شد، و بر زانوهايش گذاشته شد، و از آب دهن خود بر وى انداخت، و پيراهن خود را به او پوشانيد. 
 
بردبارى پيامبر ص در مقابل يهوديى كه  وى را جادو نموده بود
احمد از زيدبن ارقم (رض) روايت نموده، كه گفت: مردى از يهود پيامبر ص را جادو نمود، وى روزهايى را به اين سبب مريض به سر برد، مي ‏گويد: آن گاه جبرئيل عليه السلام نزدش آمد و گفت: مردى از يهود تو را جادو نموده است، و گرهى را برايت در چاه فلان و فلان بسته است، كسى را به سوى آن بفرست تا آن را برايت بياورد. پيامبر خدا ص على (رضى‏ اللَّه  تعالى عنه) را فرستاد، و او آن را بيرون كشيد و نزد پيامبر ص آورد و آن را باز نمود، مي ‏گويد: بعد پيامبر خدا ص برخاست، و گويى از ريسمانى رها شد، و پيامبر ص آن را براى آن يهودى متذكر نشد، و نه هم آن يهودى آن را در روى پيامبر ص تا درگذشت وى ديد: اين را نسائى هم روايت نموده است.
و نزد بخارى از عايشه (رض) روايت است كه گفت: پيامبر خدا ص جادو شده بود، حتى مي ‏ديد كه نزد زن‏ها مي ‏آيد و در صورتى كه نزدشان نمى‏آمد - سفيان  مي ‏گويد: وقتى اينطور باشد، اين از شديدترين انواع جادو است - وى ص گفت: «اى عايشه آيا دانستى كه خداوند در آنچه از وى فتوا خواسته بودم به من فتوا داد، دو مرد نزدم آمدند، يكى از آن‏ها نزد سرم و ديگرى نزد پاهايم نشستند، آن كس كه نزد سرم بود، به ديگرى گفت: اين مرد را چه شده است؟ گفت: جادو شده است، پرسيد: كى وى را جادو نموده است؟ گفت: لبيدبن اعصم - مردى از بنى زريق كه هم پيمان يهود و منافق بود - ، گفت: در چه؟ پاسخ داد: در شانه، و موى فروريخته بر اثر شانه، پرسيد، در كجا؟ گفت: در لاى شكوفه و  ميوه نورس خرما البته مذكر آن، و در زير تخت سنگى  در چاه ذروان».  مي ‏گويد: آن گاه به آن چاه آمد و آن را بيرون كشيد و گفت: اين همان چاهى است كه به من نشان داده شد، و گويى آبش مخلوط با حنا است، و درختان خرمايش سرهاى شيطان‏ها. مي ‏گويد: آن را بيرون آورد، گفتم چرا آن را آشكار نساختى؟ گفت: «خداوند مرا شفا بخشيد، و خوب نمى‏بينم بر يكى از مردم شر را برانگيزم»، اين را مسلم و احمد نيز روايت نموده‏اند. و نزد احمد همچنان از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت است كه گفت: پيامبر ص شش ماه درنگ نمود و مي ‏پنداشت  كه  مي ‏آيد ولى نمى‏آمد، سپس دو ملك نزدش آمدند... و حديث رامتذكر شده است. 
بردبارى پيامبر ص در مقابل زن يهوديى كه به او گوسفند مسموم شده را خورانده بود
شيخين از انس بن مالك (رض) روايت نموده‏اند كه: زن يهوديى براى پيامبر خدا ص گوسفند مسموم شده‏اى را آورد، و پيامبر ص از آن خورد، بعد آن زن را نزد پيامبر ص آوردند و او از آن پرسيد، گفت: خواستم تو را بكشم، پيامبر ص فرمود: «خداوند تو را بر من مسلط نمى‏كند - يا گفت: بر اين كار -»، گفتند: آيا وى را نمى‏كشى؟ فرمود: «نه»، انس مي ‏گويد: من اثر آن لقمه زهرآلود را ه مي شه در زبان كوچك پيامبر خدا ص مي ‏دانستم.
و نزد بيهقى از ابوهريره (رض) روايت است كه: زنى از يهود براى پيامبر خدا ص گوسفند مسموم شده‏اى را آورد، رسول خدا ص به اصحاب خود فرمود: «نخوريد كه مسموم است»، به آن زن گفت: «چه تو را به آنچه انجام دادى واداشت؟» گفت: خواستم بدانم، كه اگر نبى باشى خداوند تو را بر آن آگاه مي ‏كند، و اگر كاذب باشى مردم را از تو راحت كنم، مي ‏گويد: ديگر پيامبر خدا ص به وى معترض نشد. و ابوداود مانند اين را روايت نموده، و احمد و بخارى اين را از ابوهريره طويلتر از آن روايت كرده‏اند. و نزد احمد از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) مانند حديث ابوهريره (رض) كه بيهقى آن را روايت نموده، آمده و افزوده: گفت: هر وقتى كه پيامبر خدا ص از آن احساس درد مي ‏نمود، و حجامت مي ‏كرد. مي ‏گويد: يك مرتبه مسافرت نمود، هنگامى كه احرام بست از آن احساس درد نمود، و حجامت كرد. احمد اين را تنها روايت نموده و اسناد آن حسن است.
و نزد ابوداود از جابر (رض) روايت است كه: زن يهوديى از اهل خيبر گوسفند كباب شده‏اى را مسموم نمود، و بعد آن را براى رسول خدا ص اهدا نمود، پيامبر خدا ص بازوى آن را گرفت و از آن خورد، و گروهى از يارانش نيز با وى خوردند، بعد از آن پيامبر ص به آنان گفت: «دست‏هاى خود را برداريد». و رسول خدا ص كسى را دنبال زن فرستاد و او را خواست و به او گفت: «آيا اين گوسفند را مسموم نموده‏اى؟» آن زن يهودى گفت: كى تو را خبر داد؟ گفت: «همين چيزى كه در دستم است به من خبر داد». - و آن بازو بود - ، گفت: بلى، پيامبر ص فرمود: «از اين چه هدف داشتى؟» گفت: گفتم: اگر نبى باشى، اين هرگز ضررى به تو نمى‏رساند، و اگر نبى نباشى از تو راحت مي ‏شويم، پيامبر خدا ص از وى گذشت نمود، و عقابش نكرد، و بعضى از يارانش كه با وى از گوسفند خورده بودند وفات نمودند، و پيامبر ص در عقب شانه خود به خاطر همان خوردنش از گوسفند حجامت نمود، و ابوهند (رض) كه مولاى بنى بياضه از انصار بود با شاخ و تيغ وى را حجامت نمود. اين را ابوداود از ابوسلمه (رض) به مانند حديث جابر روايت نموده، و در حديث وى آمده، كه گفت: بشربن براء بن معرور (رضى‏ اللَّه  عنهما) درگذشت... و حديث را متذكر شده، و در آن آمده: پيامبر خدا ص دستور داد و آن 