 و رسولش آن را دوست مي ‏دارند»، گفت: خصلتى است كه من با آن عادت گرفته‏ام، يا اينكه با من پيدا شده‏اند؟ گفت: «نه، بلكه خصلت و اخلاقى است كه تو بر آن پيدا و خلق شده‏اى»، اشج گفت: ثنا و ستايش خدايى راست كه مرا بر خصلتى خلق نموده كه خدا و رسولش آن را دوست مي ‏دارند.
 
عمر و بوسيدن سر ابوبكر و ابوعبيده و بوسيدن دست عمر
ابن عساكر از ابورجاء عطاردى روايت نموده، كه گفت: به مدينه آمدم و ديدم كه مردم جمع اند، و در ميان شان مردى است كه سر مردى را مي ‏بوسد و مي ‏گويد: من فدايت! اگر تو نمى‏بودى هلاك مي ‏شديم، گفتم: بوسه كننده كيست؟ و بوسه كرده شده كيست؟ گفت: آن عمربن خطاب (رض) است، كه سر ابوبكر (رض) را به خاطر قتال مرتدها، آن هايى كه از دادن زكات ابا ورزيدند، مي ‏بوسيد. 
عبدالرزاق، خرائطى در مكارم الإخلاق، بيهقى و ابن عساكر از تمي م بن سلمه روايت نموده‏اند كه گفت: هنگامى كه عمر (رض) به شام آمد، ابوعبيده بن جراح (رض) از وى استقبال نمود، و با او احوال پرسى نموده دستش را بوسيد، بعد از آن هر دو به كنارى رفتند و گريه  مي ‏نمودند، تميم  مي ‏گفت: بوسيدن دست سنت است. 
 
بوسيدن دست واثله بن اسقع و تبرك جستن به آن به خاطر بيعتش به آن دست با پيامبر ص
طبرانى از يحيى بن حارث ذمارى روايت نموده، كه گفت: با واثله بن اسقع (رض) روبرو شدم و گفتم: با ه مي ن دستت با پيامبر خدا ص بيعت نمودى؟ گفت: بلى، گفتم: دستت را به من بده تا ببوسم، وى دستش را به من داد، و آن را بوسيدم.  و نزد ابونعيم  از يونس بن  مي سره روايت است كه گفت: جهت عيادت نزد يزيدبن اسود داخل شديم، و واثله بن اسقع نيز نزدش وارد گرديد، هنگامى كه به طرف وى نگاه نمود، دستش را دراز نمود و دست وى را گرفت و با آن روى و سينه خود را مسح نمود، چون وى با پيامبر خدا ص بيعت نموده بود، و به او گفت: اى يزيد گمانت درباره پروردگارت چطور است؟ گفت: نيكوست، واثله گفت: مژده باد تو را، چون من از رسول خدا ص شنيدم كه  مي ‏گفت: «خداوند متعال مي ‏گويد: من نزد گمان بنده‏ ام به من هستم، اگر خير باشد خير است، و اگر شر باشد، شر».
 
بوسيدن دست سلمه بن اكوع و انس و عباس
بخارى  از عبدالرحمن بن رزين روايت نموده، كه گفت: بر ربذه عبور نموديم، و به ما گفته شد: سلمه بن اكوع (رض) در اينجاست، آن گاه نزدش آمدم، و براى وى سلام كرديم، او دست‏هاى خود را بيرون آورد و گفت: با اين دو با نبى خدا ص بيعت نمودم، وى كف دست خود را كه چون كف پاى شتر بزرگ بود بيرون آورد، و ما به سوى آن برخاستيم و آن را بوسيديم.  و بخارى همچنان  از ابن جدعان روايت نموده، كه گفت: ثابت براى انس (رض) گفت: آيا پيامبر ص را با دست خود لمس نموده‏اى؟ گفت: آرى: و او آن را بوسيد. بخارى همچنان  از صهيب روايت نموده، كه گفت: على (رض) را ديدم كه دست و پاهاى عباس (رض) را مي ‏بوسيد.
 
برخاستن براى يك مسلمان  
استقبال پيامبر ص از دخترش فاطمه و استقبال فاطمه ازوى
بخارى  از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده، كه گفت: هيچكس از مردم را در سخن، صحبت و نشستن از فاطمه (رضى‏ اللَّه  عنها) مشابه‏تر به پيامبر ص نديدم، مي ‏گويد: چون پيامبر ص وى رامى ديد كه  مي ‏آيد، به او خوش آمد  مي ‏گفت، و به سويش بر مي ‏خاست، و او را مي ‏بوسيد، و دست وى را گرفته،  او را آورده در جاى خود مي ‏نشاند، و او نيز وقتى پيامبر ص نزدش مي ‏آمد، به او خوش آمد  مي ‏گفت: به سويش بر مي ‏خاست و پيامبر ص را مي ‏بوسيد، وى در همان مريضى پيامبر ص كه در آن درگذشت، نزدش وارد شد و پيامبر ص وى را خوش آمد گفت: و او را بوسيد، و بعد از آن چيزى را مخفيانه به او گفت، و او گريه نمود، بعد از آن چيز ديگرى مخفيانه به او گفت و او خنديد، آن گاه براى زنان گفتم: من بر اين باور بودم كه اين زن بر زنان فضيلت و امتياز دارد، اما ناگاه معلوم گرديد كه وى از جمله ديگر زنان [و مثل آن‏ها] است، گاهى مي ‏گريد و گاهى مي ‏خندد!! از وى پرسيدم: برايت چه گفت؟ گفت: اگر اين را برايت بگويم فاش كننده رازم، هنگامى كه پيامبر ص درگذشت، وى گفت: پيامبر ص مخفيانه به من گفت: «من وفات مي ‏كنم»، بنابراين گريه نمودم، بعد از آن مخفيانه به من گفت: «تو اولين كسى از اهلم هستى كه به من مي ‏پيوندى»، آن گاه بدان مسرور شدم، و آن خوشم آمد.
 
برخاستن اصحاب براى پيامبر ص
بزار از محمدبن هلال و او از پدرش روايت نموده كه: وقتى پيامبر ص بيرون مي ‏آمد، تا اينكه داخل خانه‏ اش مي ‏شد برايش ايستاده مي ‏مانديم. هيثمى  مي ‏گويد: در آنچه من جمع نموده‏ام اين را همين طور يافتم، و ممكن از محمدبن هلال از پدرش از ابوهريره (رض) روايت باشد، و ظاهر هم همين طور است، چون هلال تابعى ثقه است، يا اينكه از محمدبن هلال بن ابى هلال از پدرش و از جدش روايت است، و اين بعيد است، و رجال بزار ثقه‏ اند.
 
پيامبر ص و نهى نمودن اصحاب از برخاستن برايش
ابن جرير از ابوامامه (رض) روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص در حالى كه بر عصاى خود تكيه مي ‏نمود نزد ما بيرون آمد، و ما برايش برخاستيم، فرمود: «چنان كه عجم‏ها بر مي ‏خيزند، و يكديگر را تعظيم مي ‏كنند، بر نخيزيد». 
و احمد از عباده بن صامت (رض) روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص نزد ما بيرون آمد، آن گاه ابوبكر رحمه‏ اللَّه  گفت: برخيزيد از اين منافق براى پيامبر خدا ص شكايت كنيم، رسول خدا ص فرمود: «فقط براى خداوند تبارك و تعالى برخاسته مي ‏شود، و براى كس ديگرى برخاسته نمى‏ شود». 
 
حالت اصحاب در اين باره
بخارى  از انس (رض) روايت نموده، كه گفت: ديدن هيچ شخصى از ديدن پيامبر ص براى شان محبوب‏تر نبود، و هنگامى وى را مي ‏ديدند به خاطرى كه  مي ‏دانستند وى ايستادن را بد مي ‏بيند، برايش بر نمى‏خاستند.  و بخارى  از نافع و او از ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: پيامبر ص از اينكه (مردى) مرد ديگرى را از مجلس برخيزاند و بعد در جايش بنشيند نهى نموده است، و ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) اگر مردى برايش از جاى نشستن خود بر مي ‏خاست در آنجا نمى‏نشست. 
و ابن سعد  از ابو خالد والبى روايت نموده، كه گفت: على بن ابى طالب (رض) در حالى نزد ما آمد، كه براى تشريف آورى اش ايستاده‏ايم و انتظار مي ‏كشيم گفت: چرا من شما را ايستاده مي ‏بينم؟! و بخارى  از ابومجلز روايت نموده، كه گفت: معاويه (رض) در حالى بيرون آمد، كه عبد اللَّه  بن عامر و عبد اللَّه  بن زبير (رضى‏ اللَّه  عنهم) نشسته بودند، آن‏گاه ابن‏عامر برخاست، و ابن زبير كه سنگين‏تر آنها بود در جاى خود نشسته باقى ماند، و معاويه (رض) گفت: پيامبر ص گفته است: «كسى كه دوست داشته باشد، بنده‏هاى خداوند براى وى بايستند، بايد خانه‏اى را از آتش براى خود آماده ببنيد».

گفتار پيامبر ص براى اهل مكه در روز فتح
 ابن عساكر از عمربن الخطاب (رض) روايت نموده، گفت: در روز فتح كه رسول خدا ص در مكه حضور داشت، دنبال صفوان بن اميه، ابوسفيان بن حرب و حارث بن هشام كسانى را ارسال داشت - عمر (رض) مي‏گويد: گفتم: اكنون خداوند ما را 