 فضيلت است از جانب خداوند. ابوسفيان خاموش ماند، سپس افزود: محمّد تاكنون نگذشته است؟ عبّاس گفت: آرى، اوتاكنون عبور ننموده ولى اگر كتيبه‏اى را كه محمّد ص در آن قرار دارد ببينى، در آن آنقدر آهن، اسبان و مردان هستند كه هيچ كسى را در مقابل شان ياراى مقاومت نيست!! ابوسفيان گفت: اى ابوالفضل، آرى به خدا، من نيز چنين مي‏پندارم!! كى در مقابل اينها تاب مقاومت را در خود دارد؟! هنگامي كه كتيبهالخضراى پيامبر ص نمودار شد، سياهى و غبارى از جلو سم اسبان به هوا بلند گرديد، و مردم از مقابل آن دو مي‏گذشت و ابوسفيان در هر مرتبه مي‏پرسيد: محمّد نگذشته است؟ عبّاس پاسخ ميداد: خير تا اين كه پيامبر خدا ص سوار بر شتر قصواى خود در حالى كه در ميان ابوبكر و اُسَيْد بن خُضَير قرار داشت و براى شان صحبت مي‏كرد از مقابل آن دو عبور نمود. عبّاس گفت: اين پيامبر خدا ص در ميان كتيه الخضراى خود است، در آن مهاجرين و انصار قرار دارند، و در آن پرچم‏ها و پرچم‏هاست. با هر قهرمان از انصار پرچمي بود، و آن چنان غرق در آهن بودند كه جز حلقه‏هاى چشم شان ديگر چيزى نمودار نبود. عمربن‏الخطاب(رض) در آن ميان صداى بلندى داشت، او كه نيز غرق در آهن بود، با همان صداى بلند خود صفوف آنها را ترتيب و تنسيق نموده، و براى جنگ آماده مي‏ساخت. ابوسفيان پرسيد:اى ابوالفضل، اين مردى كه به صداى بلند حرف مي‏زند كيست؟ عبّاس پاسخ داد: او عمربن الخطاب است. ابوسفيان در ادامه سخنان خود افزود: به خدا سوگند، شأن و شوكت بنى عدى بعد از آن قلّت و ذلّت اكنون بالا گرفته است. عبّاس گفت: اى ابوسفيان: خداوند چيزى را كه بخواهد توسط چيزى بلند مي‏كند، و مسلّماً عمر از جمله كسانى است كه اسلام وى را بلند نموده است. وى مي‏افزايد: در كتيبه دو هزار زره بود. پيامبر خدا ص پرچم خود را براى سعدبن عُباده داده بود، كه وى در پيشاپيش كتيبه حركت مي‏كرد. چون وى با پرچم پيامبر ص عبور نمود، فرياد كشيد: اى ابوسفيان، امروز روز كشتار و جنگ است، امروز روزى ست كه حرمت در آن حلال مي‏شود،( هدف از حلال شدن حرمت در اينجا، حرمت بيت الحرام است. واللَّه اعلم. م.)  و امروز روزى است كه خداوند قريش را ذليل ساخته است. پيامبر خدا ص از پيش روى مي‏آمد تا اين كه در برابر ابوسفيان رسيد، ابوسفيان فرياد برآورد: اى رسول خدا، امروز به كشتار و قتل قومت دستور داده‏اى؟ سعد و همراهانش هنگامي كه از نزد ما گذشتند چنان مي‏پنداشتند، وى به من گفت: اى ابوسفيان، امروز روز كشتار و جنگ است، و امروز روزى است كه حرمت در آن حلال مي‏شود، و امروز خداوند قريش را ذليل ساخته است. در ارتباط با قومت بر خداوند سوگندت مي‏دهم، چون تو نيكوترين مردم، و با صله رحم‏ترين آنها هستى. عبدالرحمن بن عوف و عثمان بن عفان گفتند: اى پيامبر خدا ص ما مي‏ترسيم كه سعد امروز به قريش حمله ببرد، پيامبر خدا ص فرمود: «اى ابوسفيان ،امروز روز مرحمت است، امروز روزى است كه خداوند قريش را در آن عزت داده است». عبّاس مي‏گويد: پيامبر خدا ص كسى را براى سعد فرستاد، و با عزل او پرچم را به قيس سپرد. پيامبرص پنداشت كه اكنون هم پرچم از سعد نرفته است، چون پرچم براى پسر وى تعلّق گرفت، ولى سعد از تحويل دادن پرچم بدون نشانه‏اى از پيامبر خدا ص ابا ورزيد. به اين صورت پيامبر خداص دستار (عمامه) خود را براى وى فرستاد و سعد با شناختن آن، پرچم را به پسرش قيس داد.
اين حديث را طبرانى از ابوليلى (رض) روايت نموده، كه گفت: ما با پيامبر ص قرار داشتيم و او به ما فرمود: ابوسفيان در اراك  است، ما به آنجا رفته و او را دست گير نموديم، و مسلمانان با غلاف‏هاى شمشير خود او رامحاصره نمودند تا اين كه او را نزد پيامبر آوردند، پيامبر خدا ص به او گفت: «واى بر تو، اى ابوسفيان من براى شما دنيا و آخرت را آورده‏ام، اسلام بياوريد تا در امان و محفوظ باشيد». عبّاس (رض)با وى دوست بود و در اين ميان براى پيامبر خدا ص گفت: اى پيامبر خدا، ابوسفيان مردى است شهرت پسند. به اين لحاظ پيامبر خدا ص مناديى را به مكه فرستاد تا براى مردم ابلاغ نمايد كه: «كسى دروازه خود را بند نمود در امان است، و كسى كه سلاح خود را انداخت در امان است و كسى كه داخل خانه ابوسفيان شد، در امان است». بعد از آن، آن حضرت عبّاس را با ابوسفيان روان نمود تا اين كه درعقبه ثَنِيّه نشستند، در آن هنگام بنى سُلَيم آمدند، ابوسفيان پرسيد: اينها كيستند؟ عبّاس پاسخ داد: اينها بنى سُلَيم هستند. ابوسفيان گفت: مرا با بنى سليم چه كار؟ بعد از آن حضرت على ابن ابى طالب در ميان مهاجرين آمد. ابوسفيان پرسيد:  اى عباس! اينها كيستند؟ عباس گفت: على بن ابى طالب در ميان مهاجرين. بعد از آنها پيامبر خدا ص در ميان انصار آمد، ابوسفيان پرسيد: اى عبّاس اينها كيستند؟ عبّاس به او جواب داد: اينها مرگ سرخ هستند! اين پيامبر خدا در بين انصار است. ابوسفيان به عبّاس گفت: من پادشاهى كسرى و قيصر را ديده‏ام، ولى مانند سلطنت و پادشاهى برادر زاده تو را نديده‏ام. عبّاس گفت: اين نبوت است (نه پادشاهى و سطلنت آن چنان كه تو مي‏پنداى). هثيمي (170/6) مي‏گويد: اين را طبرانى روايت نموده ودر آن حَرْب بن حسن طَحَّان آمده، كه وى ضعيف مي‏باشد، ولى از جانب بعضى ثقه دانسته شده است.
طبرانى از عروه به شكل مرسل روايت نموده، كه گفت: بعد از آن پيامبر خدا ص با دوازده هزار (سپاه) خود، متشكل از مهاجرين و انصار، اسلم، غِفار، جُهَيْنه و بنى سُليم بيرون شد، وحركت خويش را با يدك (جلوكش) نمودن اسبان خود آغاز نمودند تا اين كه در مَرّظَهْران توقّف نمودند، و قريش ازين واقعه هيچ اطلاعى نداشت. قريش حكيم به حِزام و ابوسفيان را نزد پيامبر ص روان نموده گفتند: يا از وى براى مان امان بگيريد و يا اين كه همراهش اعلان جنگ نماييد. ابوسفيان و حكيم بن حزام براى اين مطلب بيرون شدند، و با بُديل بن ورقاء روبرو گرديدند، و او را نيز با خود گرفتند، تا اين كه - در هنگام شب - به اراك در نزديك مكه رسيدند، و در آنجا خرگاه‏ها و لشكر را ديدند  و شيهه اسبان به گوش شان رسيد. اين حالت آنها را ترسانيد، و از آن به وحشت افتاده و هراسان شده گفتند: اينها بنى كعب هستند كه جنگ آنها را به هيجان آورده است. بُديل گفت: اينهااز بنى كعب بزرگتر هستند!! كه مجموع آنها به اين حد نمي‏رسد. آيا اين‏ها هوازن اند كه به خاطر اشغال سرزمين ما به اينجا آمده‏اند؟ به خدا، اين را ما نيز نمي‏دانيم، اينها چون انبوه حجاج اند. پيامبر خدا ص در پيش روى خود يك دسته از سواران را ارسال نموده بود كه جاسوسان را گرفتار مينمودند، و قبيله خُزاعه نيز در راه هيچ كسى را اجازه نمي‏داد تا عبور نمايد.
هنگامي كه ابوسفيان و همراهانش داخل اردوگاه مسلمين شدند، همان دسته سواران آنها را درتاريكى شب گرفتار نمودند، و با هراس از كشته شدن شان آنها را آوردند. حضرت عمر (رض) به طرف ابوسفيان برخاست و يك ضربه بر گردن وى وارد نمود، مردم اطراف او را گرفتند و او را با خود بيرون