) روايت است كه گفت: مردى نزد پيامبر خدا ص آمد و گفت: من جهاد را دوست دارم ولى بر آن قادر نيستم، پيامبر ص گفت: «آيا يكى از والدينت باقى هست؟» گفت: مادرم هست، پيامبر ص فرمود: «در حال نيكى به وى، با خدا روبرو شو، و وقتى كه اين را انجام دادى، تو حاجى، عمره كننده و مجاهد هستى». 
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1420.txt">پيامبرص و منع نمودن ابوهريره از جنگ خيبر به خاطر مادرش</a><a class="text" href="w:text:1421.txt">امر پيامبر ص براى بعضى اصحاب خود به نيكى والدين شان و ترك جهاد</a><a class="text" href="w:text:1422.txt">آنچه  ميان على و دو فرزندش هنگام خواستگارى عمر از دختر وى اتفاق افتاد</a><a class="text" href="w:text:1423.txt">اسامه و دادن روغن درخت خرما به مادرش</a><a class="text" href="w:text:1424.txt">پايين آمدن پيامبر ص از منبر به خاطر حسين</a><a class="text" href="w:text:1425.txt">سوار شدن حسن و حسين (رضى‏ اللَّه  عنهما) بر پشت پيامبر ص در نماز و دراز نمودن سجده به اين خاطر</a><a class="text" href="w:text:1426.txt">نماز پيامبر ص در حالى كه امامه بر شانه‏ اش بود</a><a class="text" href="w:text:1427.txt">پيامبر ص و حمل نمودن حسن و حسين بر شانه‏اش و گفتارش درباره آن‏ها</a><a class="text" href="w:text:1428.txt">پيامبر ص و مكيدن زبان حسن</a><a class="text" href="w:text:1429.txt">قول پيامبر ص درباره اولاد و زيارت وى از فرزندش ابراهيم</a></body></html>كسانى را كه پيامبر خدا ص در روز فتح به آنان امان داده بود
 عبّاس(رض) در دنباله سخن مي‏افزايد: گفتم: اى رسول خدا، ابوسفيان مردى است فخر دوست، بنابراين به وى امتيازى بده. پيامبر ص فرمود: «بلى، هر كس به خانه ابوسفيان داخل شود در امان است، و هر كس دروازه خانه‏اش را ببندد درامان است، و هر كس به مسجد الحرام داخل شود در امان است». هنگامي ابوسفيان برخاست تا برود، رسول خدا ص گفت: «اى عبّاس او را در اين دره در دماغه كوه نگه دار، تا لشكر خداوند بر او عبور كنند، و او آن‏ها را ببيند».
عبّاس(رض) مي‏گويد: من با وى خارج شدم تا اين كه وى را در همان تنگناى وادى نگه داشتم، در جايى كه پيامبر خدا ص دستور داده بود تا او را نگه دارم. عبّاس مي‏گويد: همه قبايل با پرچم‏هاى خود از مقابل وى عبور نمودند، و هرگاه قبيله‏اى مي‏گذشت ابوسفيان مي‏پرسيد: اى عبّاس اينها كيستند؟ مي‏گفتم: بنوسُلَيم، اومي گفت: مرا با سليم چه كار؟ عبّاس ميگويد: باز قبيله‏اى مي‏گذشت، او مي‏گفت: اينها كيستند؟ مي‏گفتم: مُزَينه، او مي‏گفت: مرا با مزينه چه كار؟ تا اين كه قبيله‏ها همه گذشتند و هر قبيله‏اى كه مي‏گذشت او ميگفت: اينها كيستند؟ و من به او مي‏گفتم: بنو فلان و او مي‏گفت: مرا با بنى فلان چه كار؟ تا اين كه پيامبر خدا ص به (كتيبه) الخضراء (گروه سبز) آمد  كه در آن مهاجرين و انصار شامل بود(آنها را به خاطرى گروه سبز گفته‏اند، كه خيلى اسلحه و آهن داشتند كه در تابش آفتاب از دور سبز به چشم مي‏خورد.)، و همه غرق در آهن بودند و تنها حلقه‏هاى چشمشان از ميان آهن پيدا بود و بس، ابوسفيان گفت: سبحان اللَّه، اى عبّاس اينها كيستند؟ گفتم: اين پيامبر خدا ص است كه در ميان مهاجرين و انصار قرار دارد. ابوسفيان گفت: هيچ كس را طاقت و ياراى مقاومت در برابر اينها نيست. به خدا سوگند، اى ابوالفضل سلطنت و پادشاهى برادر زاده ات بسيار بزرگ شده است!! گفتم: اى ابوسفيان، ابن نبوت و رسالت است (نه سلطنت و پادشاهى). ابوسفيان پاسخ داد: پس آرى. عبّاس مي‏گويد: گفتم: اكنون نزد قومت برو. عبّاس مي‏گويد: ابوسفيان خارج شد، تا اين كه در مكه نزد قوم خود آمده و به صداى بلند خود فرياد كشيد: اى قريش اين محمّد است كه با سپاه بسيار بزرگى آمده كه شما تاب مقاومت در مقابلش را نداريد. وهر كسى كه داخل خانه ابوسفيان شود او در امان است. هند خانم ابوسفيان دختر عُتْبَه برخاست و سبيل‏هاى او را گرفته صدا زد: اين سياه پست را بكشيد، زشت باد روى همچو خبر آور قومي. ابوسفيان گفت: واى بر شما. اين زن شما را فريب ندهد، چون محمّد با سپاهى آمده است كه شما طاقت مقاومت با وى را نداريد، هر كسى كه داخل خانه ابوسفيان شود در امان است. آنهاگفتند: واى بر تو، خانه تو به ما چه سودى مي‏تواند برساند؟ ابوسفيان گفت: هر كسى كه دروازه خانه خود را ببندد در امان است، و كسى كه داخل مسجد شود، در امان است. مردم چون اين سخن را شنيدند طرف خانه‏هاى خود و به طرف مسجد پراكنده شدند. هيثمي (167/6) مي‏گويد: اين را طبرانى روايت نموده و رجال وى رجال صحيح اند.
    
پيامبرص و منع نمودن ابوهريره از جنگ خيبر به خاطر مادرش
طبرانى از ابوامامه (رض) روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص فرمود: «به سوى اين قريه كه اهل آن ستمگرند آماده شويد، چون خداوند إن شاء اللَّه  آن را براى شما مي ‏گشايد - هدف خيبر است - ، و كسى كه شترش عاصى و سركش باشد، يا ضعيف باشد با من بيرون نيايد، ابوهريره (رض) نزد مادرش رفت و گفت: اسباب مرا آماده كن، چون پيامبر خدا ص به جهاد  (براى جنگ) دستور داده است، مادرش گفت: مي ‏روى، و خودت مي ‏دانى كه من بدون تو داخل نمى‏شوم! گفت: من از پيامبر خدا ص تخلف نمى‏كنم، آن گاه مادرش پستان‏هاى خود را بيرون آورد و ابوهريره را به شيرى كه از آن مكيده بود سوگند داد، بعد مخفيانه نزد رسول خدا ص آمد، و قضيه را به وى يادآورى نمود، پيامبر ص گفت: «برو مشكلت حل كرده شد». بعد از آن ابوهريره آمد، و پيامبر خدا ص از وى روگردان شد، گفت: اى پيامبر خدا، من روى گردانيدنت را نسبت به خود احساس مي ‏كنم، و اين بدون رسيدن چيزى از من به تو نيست، گفت: «تو كسى هستى كه مادرت تو را سوگند داد، و پستان‏هاى خود را بيرون آورد، و به شيرى كه از آن مكيده بودى سوگندت داد! آيا يكى از شما بر اين باور است، كه اگر نزد پدر و مادر، يا يكى از آن‏ها باشد در راه خدا نيست؟ بلكه او وقتى به آنها نيكى كند، و حق شان را ادا نمايد در راه خداست». ابوهريره (رض) مي ‏گويد: بعد از آن من دو سال بدون شركت و سهم‏گيرى در غزوات باقى ماندم، تا اينكه او درگذشت... و حديث را متذكر شده. 
 
امر پيامبر ص براى بعضى اصحاب خود به نيكى والدين شان و ترك جهاد
طبرانى از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص در سقايه  قرار داشت، كه زنى فرزند خود را گرفته نزد وى آمد و گفت: اين پسرم مي ‏خواهد به جنگ برود، ومن او را نمى‏گذارم، پيامبر ص فرمود: «از مادرت تا وقتى كه به تو اجازه نداده، يا مرگ وى را نبرده است دور مشو، چون در اين عمل پاداشت بزرگتر است». و نزد وى همچنان از او روايت است كه گفت: مردى با مادرش نزد پيامبر ص آمدند، آن مرد خواهان رفتن به جهاد بود، و مادرش او را نمى‏گذاشت، پيامبر ص فرمود: «نزد مادرت باش، چون براى تو در بودن نزد وى همانقدر پاداش و اجر است كه برايت در جهاد مي ‏باشد».  چنانكه هيثمى  گفته است. ونزد وى همچنان از طلحه بن معاويه سلمى (رض) روايت است، كه گفت: نزد پيامبر ص آمدم و گفتم: اى پيامبر خدا، من مي ‏خواهم در راه خدا جهاد كنم، گفت: «مادرت زنده است؟» گفتم: بلى، پيامبر ص فرمود: «پاى وى ر