ل برسانيم، و در جنت برادران ما باشند، على (رض) گفت: برخيزيد، و به بعيدترين و دورترين نقطه زمين برويد، اگر آن  من و طلحه نباشيم، پس كيست، اى برادر زاده‏ام، اگر ضرورتى برايت پيش آمد نزد ما بيا.(هدف در اينجا كنيزهايى است كه آنها از وى فرزندى آورده باشند، و هر كنيزى كه از مولاى خود فرزند آورد آن را (ام ولد) يا «مادر اولاد» گفته مى‏ شود. م)
و ابن سعد  اين را از ابوحبيبه به مانند آن، و از ربعى بن حراش به معنانى آن روايت نموده، و در حديث وى آمده است: آن گاه على فريادى كشيد كه نزديك بود قصر فرو افتد، و گفت: اگر ما و آن‏ها نباشيم پس آن كيست؟ و نزد وی  همچنان از ابراهيم روايت است كه گفت: ابن جرموز  آمد و براى داخل شدن نزد على (رض) اجازهمي ‏خواست، ولى على (رض) وى را راه نداد. ابن جرموز گفت: جنگ آوران [را بايد اجازه بدهى]!   على گفت: خاك در دهنت! من آرزومندم كه من، طلحه و زبير - (رضى‏ اللَّه  عنهم) - ، از كسانى باشيم كه خداوند در حق شان گفته است:
[وَ نَزَعْنَا مَا فِى صُدُورِهِم مِنْ غِلٍّ إخواناً على سُرُرٍ مُتَقَابِليِن].
و از جعفربن محمد از پدرش روايت است كه گفت: على (رض) فرمود: آرزومندم من، طلحه و زبير از كسانى باشيم كه خداوند در حق شان گفته است: و آيه را متذكر شد.
 
اعتراض عمار بر كسى كه به عايشه ناسزا گفت و قولش درباره عايشه
ابن عساكر از عمروبن غالب روايت نموده، كه گفت: عماربن ياسر (رض) از مردى شنيد كه به‏ام المؤمنين عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) ناسزا مي ‏گفت: عمار به او گفت: اى پليد و دشنام داده شده ساكت باش، گواهىمي ‏دهم كه وى همسر پيامبر خدا ص در جنت است. 
و نزد ابن عساكر و ابويعلى از عمار (رض) روايت است كه گفت: مادرمان عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) مسير خود را پيمود، و مامي ‏دانيم كه وى در دنيا و آخرت همسر پيامبر ص است، ولى خداوند ما را توسط وى آزمايش نموده است، تا بداند كه او را اطاعتمي ‏كنيم يا عايشه را.  و بيهقى  اين را از ابووائل (رض) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه على عماربن ياسر و حسن بن على (رضى‏ اللَّه  عنهم) را به كوفه فرستاد تا آن‏ها را به بسيج شدن [به جنگ] فراخواند عمار سخنرانى ايراد نمود و گفت: منمي ‏دانم كه وى در دنيا و آخرت همسر رسول خدا ص است، ولى خداوند شما را توسط وى آزمايش نموده است تا ببيند كه او را اطاعت مي ‏كنيد يا عايشه را. بيهقىمي ‏گويد: اين را بخارى در صحيح روايت نموده است.
سفارش به پيروى از بزرگان با وجود اختلاف رأى  دستور ابن مسعود به پيروى نمودن عمر و گفتارش درباره وى
ابن سعد  از زيدبن وهب روايت نموده، كه گفت: نزد ابن مسعود (رض) آمدم، و از وى قرائت آيه‏اى از قرآن رامي ‏خواستم، و او آن را برايم اين چنين و آن چنان قرائت نمود، گفتم: عمر (رض) آن را برايم اينطور و اينطور خواند - خلاف آنچه عبد اللَّه  قرائت نموده بود - .مي ‏گويد: آن گاه او گريه نمود به حدى كه اشك هايش را در ميان سنگريزه‏ها ديدم، و بعد از آن گفت: آن طور قرائت كن كه عمر برايت قرائت نموده است، به خدا سوگند، اين از راه سيلحين  روشن‏تر است، عمر براى اسلام قلعه محكم و استوارى بود كه اسلام در آن داخلمي ‏گرديد و از آن بيرون نمى‏ شد، و هنگامى كه عمر به قتل رسيد در آن قلعه رخنه پيدا شد كه اسلام از آن بيرونمي ‏شود، و در آن داخل نمى‏ گردد.
 
خشم به خاطر بزرگان  
خشم عمر بر مردى كه به ابودرداء ناسزا گفت
ابونعيم  از شريح بن عبيد روايت نموده، كه مردى به ابودرداء (رض) گفت: اى گروه قاريان، شما را چه شده است وقتى از شما سئوال شود از ما بخيلتر و ترسوترمي ‏باشيد، ولى وقتى بخوريد لقمه‏هاى تان بزرگترمي ‏باشد!! ابودرداء از وى روى گردانيد و چيزى به او جواب نداد. بعد اين خبر به عمربن خطاب رسيد، و او ابودرداء را از اين پرسيد، ابودرداء گفت: بار خدايا مغفرت فرما، آيا هرچه را كه از ايشان شنيديم به آن مواخذه شان كنيم؟! بعد عمر به طرف همان مردى كه اين سخن را به ابودرداء گفته بود رفت، و لباس وى را گرفته او را خفه كرد، و او را به طرف پيامبر ص كشيده و آورد، آن مرد گفت: ما فقط شوخى و بازى مي ‏نموديم، آن گاه خداوند تعالى به نبى خود وحى فرستاد:
[وَ لَئِنْ سَألتُهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّمَا كُنَّا نَخُوضُ وَ نَعْلَبُ]. 
ترجمه: «و اگر از منافقان بپرسى،مي ‏گويند ما فقط شوخى و بازى مي ‏كرديم».
 
عبّاس (رض) و ترغيب قريش تا از پيامبر ص امان بخواهند
هنگامي كه پيامبر ص در مَرّ ظَهْران فرود آمد، عبّاس گفت: آه از روز سياه قريش!! اگر پيامبر خدا به زور قبل از اين كه از وى امان بخواهند، داخل مكه شود، اين به معناى هلاك ابدى و هميشگى قريش خواهد بود. عبّاس (رض) مي‏گويد: بعد از آن بر قاطر سفيد پيامبر خدا ص سوار شدم، و به راه افتادم تا اين كه به محلى به نام اراك رسيدم، و در صدد بودم كه به شخص هيزم شكنى، يا صاحب شيرى، يا حاجتمندى برخورم كه به مكه رفته، و مردم را از آمدن پيامبر خدا ص و جايش باخبر كند تا هر چه زودتر پيش از حمله پيامبر ص و داخل شدنش به زور به مكه به نزد آن حضرت بيايند، و از وى امان بخواهند. 
    
ايراد گرفتن عمر بر كسى كه او را بر ابوبكر  فضيلت داده بود و تهديدش در اين مورد
ابونعيم در فضائل الصحابه از جبيربن نفير روايت نموده كه: گروهى به عمربن خطاب (رض) گفتند: اى ا ميرالمؤمنين سوگند به خدا، ما مردى به عدل حكم كننده‏تر، حق گوتر و شديدتر بر منافقين از تو نديديم! بنابراين تو بعد از پيامبر خدا ص بهترين مردم هستى، آن گاه عوف بن مالك (رض) گفت: به خدا سوگند، دروغ گفتيد، ما بهتر از وى را پس از پيامبر ص ديده‏ايم، گفت: اى عوف او كيست؟ پاسخ داد: ابوبكر، عمرگفت: عوف راست گفت، و شما دروغ گفتيد، به خدا سوگند، ابوبكر از بوى مشك خوشبوتر و بهتر بود، و من از شتر اهلم گمراه‏تر بودم .  ( البته وقتى كه مشرك بودم.)
و نزد اسد  بن موسى از حسن روايت است كه گفت: عمر (رض) در  ميان مردم كسانى داشت كه اخبار را جمع‏آورى مي ‏كنند. آن‏ها نزد وى آمدند و به او خبر دادند كه قومى گرد هم آمده و او را بر ابوبكر (رض) فضيلت دادند، وى خشمگين شد، و به سوى آن‏ها فرستاد و آنان حاضر شدند، گفت: اى قوم شرير! اى قبيله شرير! و اى فاسد كنندگان چيزهاى مصون! گفتند: اى ا ميرالمؤمنين، چرا اين سخن را به ما مي ‏گويى؟ ما چه كرده‏ايم؟ او آن را سه مرتبه براى شان تكرار نمود، و بعد از آن گفت: چرا در  ميان من و ابوبكر صديق تفرقه انداختيد؟ سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، من دوست دارم در جنت در جايى باشم كه ابوبكر را در آن به اندازه ديد چشم ببينم.  و نزد لألكائى از عمر (رض) روايت است كه گفت: بهترين اين امت پس از پيامبرش ص ابوبكر است، و كسى كه غير از اين را پس از اين سخن من بگويد، وى افترا كننده است، و بر وى همان [عقابى] است كه بر يك افترا كننده  مي ‏باشد.  و نزد خيثمه در فضائل الصحابه از زيادبن علاقه روايت است كه گفت: عمر (رض) مردى را ديد كه  مي ‏گويد: عمر پس از نبى مان بهترين امت است، عمر (رض) او را به دره زد و گفت: بدبخت دروغ