م، فرمود: «پس يهود با سوگند پنجاه تن از ايشان از شما برائتمي ‏يابند». گفتند: اى پيامبر خدا ص آن‏ها قوم كافراند! بنابراين پيامبر خدا ص ديه وى را از طرف خود براى شان پرداخت.
 
پيامبر ص و عزت وائل بن حجر
بزار از وائل بن حجر (رض) روايت نموده، كه گفت: خبر ظهور رسول خدا ص به ما رسيد، و ما در پادشاهى بزرگى قرار داشتيم، و از ما اطاعتمي ‏شد، آن گاه من آن را رها نمودم، و به خاطر علاقمندى و رغبت به خدا و پيامبرش بيرون آمديم، هنگامى كه نزد پيامبر خدا ص رسيدم، او آنان را از قدوم من بشارت داده بود. وقتى كه نزدش آمدم، و به او سلام دادم، جواب سلامم را داد و چادرش را برايم پهن كرد و مرا بر آن نشاند، بعد از آن به منبر خود رفت ومرا كنار خود نشاند، آن گاه دست‏هاى خود را بلند نمود، و حمد وثناى خداوند را به جاى آورد و بر انبيا درود فرستاد، و مردم به سوى وى جمع شدند و او به آنان گفت: «اى مردم، اين وائل بن حجر است، كه از سرزمي ن دورى از حضرموت، به رضايتمندى خود بدون اكراه، به خاطر علاقمندى و رغبت به خدا و رسولش و دين او اينجا آمده است». وائل گفت: راست گفتى. هيثمى مي ‏گويد: در اين محمدبن حجر آمده، و ضعيفمي ‏باشد. و نزد طبرانى از وائل بن حجر (رض) روايت است كه گفت: من نزد پيامبر ص آمدم، و او گفت: «اين وائل بن حجر است، كه نزدتان آمده است، به خاطر هيچ طمع و ترس نزدتان نيامده است، بلكه به خاطر دوستى خدا و رسول نزدتان آمده است». و چادر خود را براى وى پهن نمود، و او را در پهلوى خود نشاند، و او را به طرف خود كشيد، و به منبر بلندش نمود، و براى مردم بيانيه ايراد نموده گفت: «با وى نرمى كنيد، زيرا زمان وى به حكمرانى قريب است» وائل گفت: اهلم، آنچه را از خود داشتم از من گرفتند، پيامبر ص گفت: «من آن را به تومي ‏دهم، و دو برابر آن را به تومي ‏دهم». و حديث را متذكر شده است. 
 
تجسّس سران قريش جهت كسب اطلاعات
هنگامي كه پيامر خدا ص در مَرَّ ظَهْران پايين شد - قريش از كارهاى وى اطلاعى نداشت و با قطع شدن اخبار، ديگر از پيامبر ص خبرى به آنها نرسيد، و ندانستند كه وى چه تصميمي دارد و چه مي‏كند - در آن شب ابوسفيان بن حرب و حكيم بن حزام و بُدَيل بن ورقاء جهت تجسّس بيرون شدند، تا ببينند كه آيا خبرى را در مي‏يابند و از وى چيزى مي‏شنوند؟ عبّاس بن عبدالمطّلب قبل از اينها با پيامبر خدا ص در حصه‏اى از راه (در مسير هجرتش به سوى مدينه) برخورده (و با آنها يكجاى شده بود) و ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطّلب و عبداللَّه بن ابى اُمَيَّه بن مُغِيره نيز با پيامبر خدا در ميان مدينه و مكه ديدار و تلاش نموده بودند تا نزد وى بيايند، در اين ارتباط امّ سلمه با پيامبر خدا ص صحبت نموده گفت: اى پيامبر خدا، پسر عمويت، پسرعمه ات، پدر خانم‏ات مي‏خواهند تو راملاقات نمايند، پيامبر خدا ص فرمود: «من به آنها نيازى ندارم، پسرعمويم آبرويم را در مكه ريخته بود  و امّا پسر عمه و پدر خانمم همان كسى است كه در مكه همه آن چيزها را به من گفت». ( ابوسفيان بن حارث، حارث پسر عبدالمطلب است، و از بزرگترين عموهاى پيامبر ص مي‏باشد كه در زمان جاهليت در گذشته بود و پسرش ابوسفيان درمكه پيامبر ص را هجو مي‏نمود، و حسان جوابش را مي‏گفت.)
هنگامي كه پيامبر خدا ص درباره آنها اين چيزها را گفت - ابوسفيان كه يكى از اطفال خود را نيز با خود داشت - گفت: به خدا سوگند، يا به من اجازه ملاقات بده، و يا اين كه همين طفلم را گرفته به جايى خواهيم رفت تا در آنجا از تشنگى و گرسنگى جان دهيم. چون اين گفته به پيامبر ص رسيد، بر آنها رحم نمود و با نشان دادن نرمش، به آنان اجازه دخول داد، آنها نيز داخل شده و اسلام آوردند.
    
پيامبر ص و عزت نمودن سعدبن معاذ هنگام وفاتش
ابن سعد  از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه زخم دست سعد (رض) پاره شد و خون جارى گرديد، پيامبر ص به سوى وى برخاست و او را در آغوش خود گرفت، و خون به صورت و ريش رسول خدا ص فوارهمي ‏نمود، و هر كس كه مي ‏خواست پيامبر خدا ص را از خون نگه دارد، پيامبر خدا ص خود را به سعد نزديك ترمى نمود، تا اينكه وى درگذشت.
و از مردى از انصار روايت است كه گفت: هنگامى كه سعد حكم خود را درباره بنى قريظه صادر نمود، دوباره برگشت و جراحت وى باز شد. و اين خبر به پيامبر ص رسيد، وى نزد سعد آمد و سر او را گرفته در آغوش خود گذاشت، و او با لباس سفيدى پوشانيده شد، كه اگر بر رويش كشيدهمي ‏شد پاهايش برهنهمي ‏شدند، و او مرد سفيد و قوى هيكلى بود، بعد از آن پيامبر خدا ص فرمود: «بارخدايا، سعد در راه تو جهاد نمود، و رسولت را تصديق كرد، و آنچه را بر وى بود انجام داد، پس روح او را به بهترين وجهى كه يك روح رامي ‏پذيرى بپذير». وقتى سعد كلام پيامبر خدا ص را شنيد، چشمان خود را باز نمود و گفت: السلام عليك يا رسول‏ اللَّه . من هم گواهىمي ‏دهم كه تو پيامبر خدا هستى. هنگامى كه اهل سعد ديدند پيامبر خدا ص سر او را در آغوش خود گذاشته است، از آن به وحشت افتادند، و براى پيامبر خدا ص يادآورى گرديد، كه اهل سعد هنگامى كه تو را ديدند سر وى را در آغوش خود گذاشته‏اى از آن به وحشت افتادند. پيامبر ص گفت: «به تعداد شما كه در خانه هستيد فرشته‏هاى خداوند از خداوند اجازه خواستند تا در وفات سعد حاضر شوند».مي ‏گويد: و مادرش گريهمي ‏نمود و مي ‏گفت:
وَيْلُ اُمك سعدا
حَزامة وجِدَّاً
در آن موقع به مادرش گفته شد، آيا بر سعد شعرمي ‏گويى؟ آن گاه پيامبر خدا ص فرمود: «بگذاريدش، ديگر شعرا از وى دروغگوترند».
 
عمر و عزت نمودن معيقيب يار پيامبر ص
ابن سعد  از خارجه بن زيد روايت نموده كه: براى عمر (رض) شام همراه مردم گذاشته شد، و شام را يكجا صرف مي ‏نمودند، آن گاه وى بيرون رفت و به معيقيب بن ابى فاطمه الدوسى (رض) - كه از اصحاب پيامبر ص و مهاجرين حبشه بود - گفت: نزديك شو و بنشين، به خدا سوگند، اگر غير تو اين رامي ‏داشت كه تو دارى،( وى مبتلا به مرض جذام بود.)  از اندازه يك نيزه به من نزديك‏تر نمى‏نشست.
و نزد وى همچنان از طريق ديگرى از او روايت است كه: عمربن الخطاب (رض) آن را به نهار خود فراخواند، و آنان ترسيدند - و در ميان شان معيقيب (رض) بود كه مبتلا به مرض جذام بود - آن گاه معيقيب با آن‏ها خورد، و عمر گفت: از پيش خودت، و از طرف خودت بگير، اگر غير از تومي ‏بود، در يك كاسه با من غذا نمى‏خورد، و در ميان من و او اندازه يك نيزه فاصلهمي ‏بود.
 
عمر و عزت نمودن عمروبن طفيل
ابن سعد و ابن عساكر از عبدالواحد بن عون الدوسى روايت نموده‏اند و گفت: طفيل بن عمرو (رض) نزد پيامبر خدا ص برگشت، و تا هنگام درگذشت وى با او در مدينه بود. هنگامى كه عرب‏ها مرتد شدند، وى با فرزندش عمروبن طفيل با مسلمي ن به طرف يمامه رفت، و طفيل در يمامه به شهادت رسيد، و پسرش عمروبن طفيل با او مجروح شد، و دستش قطع گرديد، و در حالى كه وى نزد عمربن خطاب (رض) بود، ناگاه طعامى آورده شد، و او از آن كناره گرفت، عمر (رض) گفت: چرا [اينطور نمودى] (ممكن ا