ه است، گفت: اى پسركم اگر به زيارت ما بيايى و نزدمان تشريف بياورى بهتر خواهد بود، بعد روزى آمدم كه او با معاويه تنها نشسته است، و ابن عمر در دروازه قرار دارد، و به او اجازه داده نشده است، و برگشتم. بعدها مرا ديد و گفت: اى پسركم چرا نزد ما نمى‏ آيى؟ گفتم: آمدم و تو با معاويه به تنهايى صحبت مي ‏كردى، و ابن عمر را ديدم، كه برگشت، بنابراين من نيز برگشتم. گفت: تو به اجازه از عبد اللَّه  بن عمر مستحق‏ترى، آنچه را در سرهاى مامي ‏بينى خداوند رويانيده است و بعد شما،  و دست خود را بر سرش گذاشت. 
ابوبكر و عزت نمودن حسن
ابن سعد، احمد، بخارى، نسائى و حاكم از عقبه بن حارث روايت نموده‏اند كه گفت: با ابوبكر چند شب پس از وفات پيامبر خدا ص از نماز عصر بيرون رفتم، و على (رض) در پهلويش راهمي ‏رفت. و ابوبكر بر حسن بن على در حالى گذشت كه با اطفال بازىمي ‏نمود، آن گاه او حسن را بر گردن خود برداشت و مي ‏گفت :
بأبى شبيه بالنبى
ليس شبيهاً بعلى
ترجمه: «به پدرم، كه وى به پيامبر شبيه است، و نه به على».
و على (رض)مي ‏خنديد. 
 
ابوهريره و بوسيدن شكم حسن
احمد از عمي ربن اسحاق روايت نموده، كه گفت: ابوهريره (رض) را ديدم كه با حسن بن على (رضى‏ اللَّه  عنهما) روبرو شد، و (به او) گفت: همان جاى شكم خود را كه پيامبر خدا ص را ديدم از آنمي ‏بوسيد برهنه كن، وى شكم خود را برهنه نمود، و ابوهريره آن را بوسيد. و در روايتى آمده است كه: ناف وى را بوسيد. 
 
قول ابوهريره براى حسن: يا سيدى «اى آقاى من»
طبرانى از مقبرى روايت نموده، كه گفت: با ابوهريره بوديم كه حسن بن على (رضى‏ اللَّه  عنهما) آمد و سلام داد، و قوم جواب سلام وى را دادند، و ابوهريره در ضمن اينكه با ما بود متوجه نشد، به وى گفته شد: حسن بن على سلاممي ‏دهد، در حال او به حسن پيوست و گفت: عليك اى آقاى من، به او گفته شد:مي ‏گويى: اى آقاى من، گفت: گواهىمي ‏دهم كه پيامبر خدا ص گفت: «وى سيد است». 
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1375.txt">آنچه ميان ابوهريره و مروان در محبت حسن و حسين اتفاق افتاد</a><a class="text" href="w:text:1376.txt">احترام ابن عباس براى زيدبن ثابت، و احترام زيد به ابن عباس</a><a class="text" href="w:text:1377.txt">پيامبر و عزت نمودن ابوعبيده (رض)</a><a class="text" href="w:text:1378.txt">امر پيامبر ص مبنى بر فرصت دادن بزرگتر براى صحبت</a><a class="text" href="w:text:1379.txt">پيامبر ص و عزت وائل بن حجر</a><a class="text" href="w:text:1380.txt">پيامبر ص و عزت نمودن سعدبن معاذ هنگام وفاتش</a><a class="text" href="w:text:1381.txt">عمر و عزت نمودن معيقيب يار پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:1382.txt">عمر و عزت نمودن عمروبن طفيل</a><a class="text" href="w:text:1383.txt">نامه عمر (رض) براى ابوموسى در مقدم نمودن اهل فضل</a><a class="text" href="w:text:1384.txt">دستور و ارشاد على (رض) به مردم در روز جمل</a></body></html>آنچه ميان ابوهريره و مروان در محبت حسن و حسين اتفاق افتاد
طبرانى از ابوهريره (رض) روايت نموده كه: در همان مريضى كه در آن درگذشت مروان نزدش آمد. مروان به ابوهريره گفت: من نسبت به تو از وقتى كه با هم همراه شديم جز درباره دوستيت با حسن و حسن خشمگين نشده‏ام.مي ‏گويد: ابوهريره (رض) خود را جمع نموده نشست و گفت: گواهىمي ‏دهم، كه با پيامبر خدا ص بيرون رفتيم، تا اينكه در جايى از راه رسيديم، رسول خدا ص حسن وحسين را شنيد كه گريهمي ‏كنند، و آن دو با مادرشان بودند، بعد وى به سرعت به راه افتاد ونزد آن دو آمد، و از او شنيديم كه مي ‏گفت: «فرزندانم را چه شده است؟» فاطمه گفت: تشنه شده‏اند،مي ‏گويد: سپس پيامبر خدا ص به طرف مشك كهنه‏اى به خاطر پيدا نمودن آب رفت، و آن وقت آب با توجه به آمدن زياد مردم كم بود، پس صدا نمود، آيا با كسى از شما آب هست؟ و هر كسى با شنيدم با شنيدن صداى پيامبر ص دست به مشك خود برد تا آب بيابد، ولى هيچ كس قطره‏اى آب هم نيافت، آن گاه پيامبر خدا ص گفت: «يكى از آن‏ها را به من بده»، و فاطمه او را از زير خيمه به وى داد، و من سفيدى بازوهاى وى را هنگام دادن او به پيامبر ص ديدم، بعد پيامبر ص او را روى سينه خود گذاشت، ولى او فريادمي ‏كشيد، و خاموش نمى‏شد، آن گاه پيامبر خدا ص زبان خود را باز كرد، و او شروع به مكيدن آن نمود، تا اينكه آرام شد و خاموش گرديد، و ديگر گريه وى را نشنيدم، و دومى همچنان گريهمي ‏نمود، و خاموش نمى‏شد، بعد از آن پيامبر ص گفت: «ديگرى را به من بده»، و او وى را به او داد، و پيامبر ص با وى نيز چنان نمود، بعد هر دوى شان خاموش شدند، و ديگر صداى شان را نشنيدم. سپس گفت: «حركت كنيد»، و راست وچپ از شترها گذشتيم، تا اينكه در وسعت و فراخى راه با وى برخورد كرديم، حالا با ديدن اين حالت از پيامبر خدا ص، باز هم من آن‏ها را دوست نداشته باشم؟! 
 
عزت نمودن علما و بزرگان و اهل فضل  
احترام ابن عباس براى زيدبن ثابت، و احترام زيد به ابن عباس
ابن عساكر از عماربن ابى عمار روايت نموده كه: زيدبن ثابت (رض) روزى سوار شد، و ابن عباس (رض) ركابش را گرفت، او گفت: اى پسر عموى پيامبر خدا ص كنار برو، ابن عباس گفت: مأمور شده‏ايم كه با علما و بزرگان خود همي نطور رفتار كنيم، زيد گفت: دستت را به من نشان بده، بعد او دست خود را بيرون آورد، و زيد دست او را بوسيد و گفت: مامور شده‏ايم، كه با اهل بيت نبى مان اينطور رفتار كنيم. 
و نزد يعقوب بن سفيان به اسناد صحيح از شعبى روايت است كه گفت: زيدبن ثابت (رض) رفت تا سوار شود، و ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) ركابش را گرفت، زيد گفت: اى پسرعموى پيامبر خدا ص كنار برو، ابن عباس گفت: نه، با علما و بزرگان اين چنين رفتارمي ‏كنيم. 
 
پيامبر و عزت نمودن ابوعبيده (رض)
طبرانى از ابوامامه (رض) روايت نموده، كه گفت: در حالى كه پيامبر خدا ص با ابوبكر، عمر، ابوعبيده ابن جراح و عده‏اى از اصحاب خود (رضى‏ اللَّه  عنهم) قرار داشت، ناگاه كاسه‏اى با نوشيدنيى آورده شد، رسول خدا ص آن را به ابوعبيده داد. ابوعبيده گفت: اى نبى خدا ص حق اولويت با شماست. پيامبر ص گفت: «بگير»، و ابوعبيده كاسه را گرفت. ولى قبل از اينكه بنوشد به او گفت: بگير اى نبى خدا، پيامبر خدا ص گفت: «بنوش، چون بركت با بزرگان ماست، كسى كه بر كوچك ما رحم نكند، و بزرگ ما را اعزاز ننمايد از ما نيست». 
 
امر پيامبر ص مبنى بر فرصت دادن بزرگتر براى صحبت
بخارى از رافع بن خديج و سهل بن (ابى) حثمه روايت نموده كه: عبد اللَّه  بن سهل و محيصه بن مسعود (رضى‏ اللَّه  عنهم) به خيبر آمدند، ودرميان درخت‏هاى خرما از هم جدا شدند، و عبد اللَّه  بن سهل به قتل رسيد. عبدالرحمن به سهل و حويصه و محيصه فرزندان مسعود نزد پيامبر ص آمدند، و درباره قضيه جدا شدن شان صحبت نمودند، و عبدالرحمن كه خردترين قوم بود شروع نمود، پيامبر ص فرمود: «بزرگ را بزرگ گردان» - يحيىمي ‏گويد: يعنى بايد بزرگتر صحبت كند - بعد در قضيه دوست خويش صحبت نمودند و پيامبر ص گفت: «اى خون مقتول خود را - يا اينكه گفت: صاحب تان را - به سوگند پنجاه تن تان به دستمي ‏آوريد؟» گفتند: اى پيامبر خدا ص كارى است كه ما نديده‏اي