ل اهدا نمود و گفت: «با اين تداوى كن».
و نزد وى همچنين از كعب بن مالك (رض) روايت است كه گفت: ملاعب الاسنه هديه‏اى براى پيامبر خدا ص آورد، و پيامبر ص اسلام را بر وى عرضه داشت، ولى او از اسلام آوردن امتناع ورزيد، آن گاه رسول خدا ص فرمود: «من هديه مشرك را قبول نمي ‏كنم». اين چنين در كنزالعمال (177/3) آمده است.
و ابوداود و ترمذى كه [ترمذى]  آن را صحيح دانسته، و ابن جرير و بيهقى از عياض بن حمار مجاشعى (رض) روايت نموده‏ اند كه: وى هديه‏اى را - يا شترى را - به پيامبر ص اهدا نمود، [رسول خدا ص]  گفت: «اسلام آورده‏اى؟» گفت: نه، پيامبر ص افزود: «من از عطاى مشركين نهى شده‏ام». اين چنين در الكنز (177/3) آمده است.
 
ابوبكر صدّيق (رض) و رد نمودن مال   
قصه مسترد نمودن معاشش از بيت المال
بيهقى (353/6) از حسن روايت نموده كه: ابوبكر صدّيق (رض) براى مردم بيانيه‏اى ايراد نمود، و پس از حمد و ثناى خداوند گفت: بهترين دانايى تقوى است... و حديث را متذكر شده، و در آن آمده: هنگامي  كه صبح شد راهى بازار شد، عمر (رض) برايش گفت: كجا مي ‏خواهى بروى؟ گفت: به بازار، [عمر (رض)] افزود: مسئوليتى متوجّه تو شده است، كه تو را از بازار رفتن مصروف و مشغول مي ‏سازد، گفت: سبحان‏ اللَّه  ،از عيالم مرا مشغول مي ‏سازد! [عمر (رض) ] گفت: معاش مناسب مقرّر مي ‏كنيم، فرمود: واى بر عمر! من از اين مي ‏ترسم كه خوردن چيزى از اين مال برايم جايز نباشد، [راوى]  مي ‏گويد: و در دو سال و اندى هشت هزار درهم مصرف نمود، و هنگامي  كه مرگش فرارسيد گفت: من براى عمر (رض) گفته بودم كه: مي ‏ترسم كه خوردن چيزى از اين مال برايم جايز نباشد اما بر من غلبه نمود، وقتى كه من در گذشتم، از مالم هشت هزار درهم را بگيريد، و آن را به بيت المال مسترد نماييد! [راوى]  مي ‏گويد: وقتى كه آن را براى عمر (رض) آورده شد، گفت: خداوند (جل جلاله) ابوبكر را رحمت كند، به درستى كسى را كه پس از وى است، به شدت خسته و مانده ساخت!!!
 
قصه آنچه ميان او و امّ المؤمنين عائشه رضى‏ اللَّه  عنهما در اين باره گذشت
ابن سعد (139/3) از ابوبكر بن حفص بن عمر روايت نموده، كه گفت: عائشه (رضي الله عنها) در حالى نزد ابوبكر (رض) آمد، كه او در حالت احتضار قرار داشت و نفسش در سينه‏اش بود، و عائشه (رض) اين بيت را خواند: 
لعمرك مايغنى الثراء عن الفتى
اذا حشرجت يوم وضاق بهاالصدر
ترجمه: «به عمرت سوگند، ثروت و غنا از جوان، هنگام فرارسيدن مرگ، و تنگ شدن سينه، نمي ‏تواند كارى از پيش ببرد». ابوبكر (رض) به طرف وى چون غضبناك نگاه نمود و گفت: اى ام المؤمنين، آن طور نيست! وليكن:
[و جاءت سكرة الموت بالحق، ذلك ما كنت منه تحيد] .(ق:19)
ترجمه: «و سكرات مرگ به حق فرا رسيد، اين همان چيزى است كه از آن مي ‏گريختى و كناره مي ‏گرفتى».
من به تو باغى را بخشيده بودم، و در نفس من از آن چيزى هست، بنابراين آن را به ميراث بازگردان. گفت: آرى، و آن را مسترد ساخت، [و ابوبكر (رض)] افزود: ما از وقتى كه امر مسلمين را به عهده گرفته‏ايم، دينار و درهمي  از ايشان نخورده‏ايم، ولى از طعام درشت شان خورديم، و از لباس‏هاى خشن شان پوشيديم، و از غنيمت مسلمين نزد ما كم و زيادى نيست، مگر اين غلام حبشى، و اين شتر آبكش، و اين قطيفه كهنه، وقتى كه درگذشتم، آنها را براى عمر ارسال كن، و آن‏ها را از ذمّه خود خلاص كن، و او چنان نمود. هنگامي  كه فرستاده شد نزد عمر آمد، گريست تا اين كه اشك هايش سرازير شد، و مي ‏گفت: خداوند (جل جلاله) ابوبكر را رحمت كند، وى كسى را كه بعد از وى است به سختى انداخت!! خداوند (جل جلاله) ابوبكر را رحمت كند، وى كسى را كه بعد از وى است به تكليف ساخت!! اى غلام بردارشان. عبدالرحمن بن عوف (رض) گفت: سبحان‏ اللَّه ، از عيال ابوبكر (رض) يك غلام حبشى و يك شتر آبكش و يك قطيفه كهنه را كه پنج درهم قيمت دارد، باز مي ‏ستانى؟ عمر (رض) گفت: چه امر مي ‏كنى؟ گفت: اين‏ها را به عيال وى مسترد كن، گفت: نه، سوگند به ذاتى كه محمّد ص را به حق مبعوث گردانيده - يا چنان كه سوگند خورد - اين ابداً در ولايت من نخواهد بود، ابوبكر در اثناى مرگ از آن به اين منظور دست نبرداشت، كه آن را به عيالش مسترد كنم!! مرگ از آن قريب‏تر است.
 
عمربن الخطاب (رض) و رد نمودن مال  
قصه وى با پيامبر خدا ص در اين باره
مالك از عطا بن يسار روايت نموده كه: پيامبر خدا ص عطايى را براى عمربن الخطاب (رض) روان كرد ،ولى عمر (رض) آن را رد نمود، پيامبر خدا ص برايش گفت: «چرا آن را مسترد نمودى؟» گفت: اى رسول خدا، آيا به ما خبر ندادى، كه براى هر يكى ما بهتر آن است، كه از كسى چيزى نگيرد؟ پيامبر ص گفت: «آن در ارتباط با سؤال نمودن است، ولى آنچه در غير سؤال باشد، آن رزقى است كه خداوند برايت عنايت مي ‏كند»، عمر (رض) گفت: ولى سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، از هيچ كس چيزى را سئوال نمي ‏كنم، و چيزى كه بدون سئوال برايم بيايد، آن را مي ‏گيرم. اين چنين اين را مالك به شكل مرسل روايت نموده، و بيهقى آن را از زيد بن اسلم از پدرش روايت نموده، كه گفت: از عمربن الخطاب (رض) شنيدم كه مي ‏گفت:... و مانند آن را متذكر شده، اين چنين در الترغيب (118/2) آمده است.
 
قصه وى با ابوموسى اشعرى در اين باره
ابن سعد و ابن عساكر از ابن عمر (رضي الله عنهما) روايت نموده‏ اند، كه گفت: ابوموسى اشعرى (رض) براى خانم عمر عاتكه بنت زيدبن عمرو بن نفيل (رضي الله عنهما) فرشى  را اهدا نمود - گمان مي ‏كنم يك متر و يك وجب بود - ، عمر (رض) نزد وى داخل شد و آن را ديد و گفت: اين را از كجا پيدا نمودى؟ گفت: آن را ابوموسى اشعرى به من اهدا نموده است، عمر آن را گرفت و بر فرق وى زد، تا اين كه گيسوهايش را بازگردانيد ، بعد از آن گفت: ابوموسى اشعرى را به من حاضر سازيد، و مانده‏اش كنيد، آن گاه وى در حالى كه مانده شده بود آورده شد، و مي ‏گفت: اى اميرالمؤمنين بر من شتاب مكن. گفت: چه تو را وا مي ‏دارد كه به زنانم هديه روان كنى؟ بعد از آن عمر آن را برداشته، و بر فرق سر وى زد و گفت: بگيرش، ما به اين ضرورتى نداريم. اين چنين در منتخب الكنز (383/4) آمده است.
 
قصه فروش كوهپايه مقطم (اين همان كوه مشرف بر قرافه است، كه مقبره فسطاط و مصر و قاهره بر آن قرار دارد.) 
ابن عبدالحكم از ليث بن سعد روايت نموده، كه گفت: مُقَوقِس از عمروبن العاص خواست تا كوهپايه مقطم را به هفتاد هزار دينار برايش بفروشد، عمروبن العاص از اين به تعجّب افتاد و گفت: در اين باره به اميرالمؤمنين نوشته مي ‏كنم، و اين را براى عمر (رض) نوشت، عمر (رض) برايش نوشت: از وى بپرس كه چرا آن قدر پول گزاف را در بدل آن به تو مي ‏دهد، در حالى كه آن نه قابل زراعت است، و نه هم از آن آب بيرون مي ‏شود، و نه از آن نفعى به دست مي ‏آيد؟ آن گاه [از مقوقس] پرسيد، [و او]  گفت: ما صفت آن را در كتاب‏ها مي ‏يابيم، كه در آن نهال‏هاى جنّت است. وى اين را براى عمر (رض) نوشت. و عمر (رض) برايش نوشت: ما نهال‏هاى جنت را فقط حقّ مؤمنين مي ‏دانيم، آن عده مسلمانانى را كه طرف تو هستند در آنجا دفن كن و به چيز