ای مکه را بین خود تقسیم کرده بودند و می‌آمدند سر راه مردم و سفارش می‌کردند که با محمد سخن مگوئید و به سخن او مغرور نشوید، و ایشان شانزده و یا چهل نفر بودند. و مقصود از جملة: الَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ ، آنانکه قرآن را تقسیم کرده جزء جزء نموده بودند و می‌گفتند جزئی از آن سحر و جزء دیگر شعر و جزء دیگر اساطیر و جزء دیگر افترا می‌باشد. و این آیه اشاره به این است که نباید قرآن را جزء جزء و پاره پاره یعنی مثلاً 120 پاره نمود. و بعضی گفته‌اند مقصود از الْمُقْتَسِمِينَ آنانی بودند که قسم خورده بودند که شبانه بریزند و حضرت صالح را بقتل برسانند که خدا ایشان را عذاب نمود و فرشتگان ایشان را با تیرهای عذاب، عذاب نمودند. آیه 92 الی 99
متن آیه:
فَوَرَبِّكَ لَنَسْأَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ(الحجر/92) عَمَّا كَانُوا يعْمَلُونَ(الحجر/93) فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ(الحجر/94) إِنَّا كَفَينَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ(الحجر/95) الَّذِينَ يجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ فَسَوْفَ يعْلَمُونَ(الحجر/96) وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يقُولُونَ(الحجر/97) فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَكُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ(الحجر/98) وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يأْتِيكَ الْيقِينُ(الحجر/99)
ترجمه: پس قسم به پروردگارت که البته البته تمام ایشان را بازپرسی خواهیم نمود(92) از آنچه می‌کردند(93) پس آشکار کن آنچه را مأموری و اعراض کن از مشرکین (بی‌‌اعتنایی کن و جواب ایشان را مده)(94) بدرستی که ما کفایت کردیم از تو شر استهزاءکنندگان را(95) آنان که با خدا إله (من یلجأ إلیه فی الحوائج) دیگری را قرار می‌دهند پس بزودی خواهند دانست(96) و مسلم و محقق است که ما می‌دانیم سینة تو تنگ می‌شود بواسطة آنچه می‌گویند(97) پس با حمد پروردگارت تسبیح او نما و از سجده‌کنندگان باش(98) و پروردگارت را عبادت و بندگی کن تا مرگ تو بیاید(99). 
نکات: جملة: لَنَسْأَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ ، دلالت دارد که خدا از همه بازپرسی خواهد کرد ولی در سورة الرحمن آیة 39 فرموده: 
(فَيوْمَئِذٍ لَا يسْأَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَلَا جَانٌّ)
که دلالت دارد از گناهان جن و انس سؤال و بازپرسی بعنوان استفهام نمی‌شود ولی بعنوان تقریع و تعیین کیفر و ثواب خواهد شد. و مقصود از الْمُسْتَهْزِئِينَ، کسانی بودند که رسول خدا(ص) را استهزاء می‌کردند و تحقیر می‌نمودند و به مردم می‌گفتند: نزد او نروید او دیوانه است، و ایشان عدة زیادی بودند که در باطل خود تعصب می‌ورزیدند و معروف از ایشان عبارتند از: عاص بن وائل و ولید بن مغیره و ابو زمعه اسود بن المطلب و اسود بن عبد یعوث و حارث بن قیس و حارث بن طلاطله، و اینان تماماً از اغنیاء و متولیان بتها بودند و خدا اینان را هلاک نمود. روایت شده که روزی رسول خدا(ص) در مسجد الحرام نشسته بود و پنج نفر از همین مستهزئین آمدند و سخنانی ناروا گفتند و به طواف مشغول شدند، جبرئیل گفت: یا رسول الله من مأمورم شر ایشان را کفایت کنم پس اشاره کرد به ساق پای ولید بن مغیره و به کف پای عاص بن وائل و به دماغ حارث بن قیس و به صورت اسود بن عبدیغوث و به چشم اسود بن مطلب. و این پنج تن به همان اشارت مبتلا شده و هر یک به همان عضو او دردی رسیده و موجب هلاک او شد، و از جمله ولید از روی تکبر جامه بر زمین می‌کشید چون به دکان تیر تراشی رسید و پیکانی به دامن او آویخت و وی از روی تکبر نظر نکرد که آن تیر را از جامه باز کند و لذا ساق وی را مجروح کرد و رگ شریان او را برید و بهمین به دوزخ رفت. و اما عاص، خاری به کف پای او خلید و پای او ورم کرد و سبب مرگ او شد. و اما حارث از بینی او چرک روان شد تا جان داد. و اما اسود بن عبدیغوث، مرض استسقاء گرفت و سر و صورت او ورم کرد و صورت بر زمین زد تا هلاک شد و گویند در زیر درختی سر او بر آن درخت خورد و خاری از درخت بر روی او نشست و همان وسیلة هلاک او شد. و اما اسود بن مطلب نابینا گردید و از غضب سر خود را بر زمین زد تا جانش بدر آمد. نویسنده گوید: زمان ما هر کس بخواهد حقی را بیان کند و آیات قرآن را به مردم برساند یک عده روضه‌خوان و عالم نما و واعظ و مقدسان دکان‌دار متعصب که مجموعاً از قرآن بدور و از حق کورند، او را استهزاء کرده و تهمت‌ها می‌زنند و بهر نحوه او را می‌کوبند مانند مستهزئین زمان رسول خدا(ص). و خود اینجانب کتبی خطی نوشته بودم که منحصر به نسخة واحده بود و مکرر از اطاقم سرقت کرده و تهمت‌های زیادی به من زده‌اند. و مقصود از الْيقِينُ، موت است که سبب یقین می‌شود، چون کسی که مرد یقین به عالم دیگر و غیب عالم می‌نماید، پس اینجا اطلاق مسبب بر سبب شده است. علی(ع) فرمود: «ما رأیت یقینا أشبه بالشک من الموت». آيه 50 الي 52
متن آيه:
وَإِذْ فَرَقْنَا بِکُمُ الْبَحْرَ فَأَنجَيْنَاکُمْ وَأَغْرَقْنَا آلَ فِرْعَوْنَ وَأَنتُمْ تَنظُرُونَ(50)
وَإِذْ وَاعَدْنَا مُوسَى أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِن بَعْدِهِ وَأَنتُمْ ظَالِمُونَ(51)
ثُمَّ عَفَوْنَا عَنکُمِ مِّن بَعْدِ ذَلِکَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ(52)

ترجمه: و به یاد آورید هنگامیکه برای شما دریا را شکافتیم و شما را نجات دادیم و پیروان فرعون را غرق نمودیم در حالیکه شما نظر می‌کردید(50) و به یاد آرید که موسی را چهل شب وعده کردیم، پس از رفتن او شما گوساله را به خدائی گرفتید و حال آنکه ستم کردید(51) سپس از شما بعد از چنین کار گذشتیم تا شاید شما شکرگزار باشید.(52)
نکات: حق‌تعالی به موسی فرمود به طور برود، حضرت موسی، هارون برادرش را به جای خود گذاشت و دستورات لازم را به او داد، در مدتی که حضرت موسی در طور بود، سامری که نام او نیز موسی بوده و از کسانی بود که گاو را مقدس می‌دانستند، اگرچه به ظاهر مسلمان شده بود در غیاب موسی فتنه‌ای برپا کرد، و این فتنه امتحانی شد برای بنی‌اسرائیل، و فتنة او این بود که چون هارون به بنی‌اسرائیل گفت خود را از زینتهای فرعونیان پاک کنید، و آنچه از طلا آلات فرعونیان دارید از خود دور کنید، سامری فرصتی بدست آورد و همان زینت‌ها و طلاها را جمع و به شکل گوساله‌ای ساخت و در جوف آن سوراخی تهیه کرد که از آن صدائی مانند صدای گاو خارج می‌شد و به مردم گفت این است خدای شما و خدای موسی. بنی‌اسرائیل که اکثرا نادان و طلا دوست بودند، بسامری اقتدا کرده ودر مقابل آن به سجده افتادند و آنرا به خدائی پذیرفتند مگر عدة کمی از ایشان. حضرت موسی پس از چهل شب برگشت و فتنة سامری را دید و با عتاب و خطاب قوم خود را متوجه حقه‌بازی سامری کرد و گوساله را ریزه‌ریزه، و مردم را توبه داد، و حق‌تعالی توبة ایشان را پذیرفت و گذشت نمود، چنانکه تفصیل هر یک از این قضایا در سوره‌های بعدخواهد آمد. بنی‌اسرائیل با این کار زشت مستحق عذاب شدند، خدا از ایشان گذشت، ولی باز چنانچه شاید و باید شکر نکردند.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a cl