مه جان خویش
		به دست تو داد است سامانِ خویش

ز عشقِ تو در مصر شیدا شده است
		میانِ زن و مرد رسوا شده است

تو را نیست با وی دلِ سازگار
		نخواهی که باشد زلیخات یار

زلیخا شکر بارد از گفتگوی
		گهر بارد از وی گهِ جستجوی

همه نیکوان خاک‌پای ویند
		به فرمان و پیوند و رأی ویند

نباید همی کردنت سرکشی
		که از سرکشی کس نبیند خوشی

وگر دل بتابی زگفتار او
		نگردی به گفتار او یار او

ازو بند و زندانت خواهد رسید
		بلای فراوانت خواهد رسید

همی گفت یوسف که: زندان رواست
		دلم سوی بند و به زندان هواست

اگر با زلیخا شوم ساخته
		ز یزدان شوم پاک پرداخته

بگو هر چه خواهی بکن گر رواست
		که یزدانِ من، بر من و تو گواست

زنان چون شنیدند گفتار او
		ندیدند شایسته رفتارِ او

ندیدند با او دل مهربان
		بدیشان چنین آمد از او گمان

دلش سوی جز او گراید همی
		به مهرِ زلیخا نشاید همی

بدین ظن زنان جمله دیدند فرض
		بدو خویشتن جمله کردند عرض

جدا هر یک گفت: خواهی مرا
		که معشوقه و دوست باشم تو را

همی گفت یوسف: مرا هیچ کس
		نشاید بجز مهر دادار و بس

کسی کو گریزد ز خورشید و ماه
		چگونه کند سوی اختر نگاه

بگفت این و سر کرد بر آسمان
		چنین گفت: کای کردگارِ جهان

گوا باش بر من که زندان و بند
		گزیدم بر این کارِ ناسودمند

مرا وشتر آید به زندان درون
		به زیر زنخ دست‌کردن ستون

زنان بازگشتند از او ناامید
		شده رویشان چون گلِ شنبلید

به نزد زلیخای فرّخ شدند
		ز یوسف همه داستانها زدند

بگفتند دل زو بپرداز پاک
		مکن خویشتن را به عشقش هلاک

که او را سرِ مِهر و پیوند نیست
		وزین داستان بر دلش پند نیست

سخن از خدایست و بیم از خدای
		ندارد روانَش سوی عشق، رای

همی بند و زندان کند آرزو
		بس آشفته رایست و شوریده خو

به زندان ورا چند گه بازدار
		که فرجام، نرمش کند روزگار

چو یک چند ماند به زندان درون
		کند سختی وبی‌کسی آزمون

فراوان شفاعت فرستد تو را
		به مهر و دل و جان پرستد تو را

زلیخا چو بشنید گفتارشان
		پسندید گفتار و کردارشان

چنین گفت پس ای شفیقان من
		به سختیّ و غصّه رفیقان من

یکی چاره خواهم کنون ساختن
		یکی کید و نیرنگ پرداختن

چو خواهم شما را به نزد عزیز
		ندارید خوارم، کنیدم عزیز

به گفتارِ من بر گواهی دهید
		وزین غم دلم را رهائی دهید

زلیخا سپس جامه بر تن درید
		خروشِ عظیم از گلو برگشید

طپانچه همی کوفت بر روی خویش
		غریوید بسیار از دردِ خویش

خبر یافت زان بانگ وزاری عزیز
		دلش را نه هُش ماند و نه حال نیز

به نزدِ زلیخا شتابید زود
		بپرسید ازو گفت برگو چه بود

زلیخا چنین گفت: کی خیره‌مرد
		مرا از تو رنج است و تیمار و درد

خریدید غلامی چنین بی‌خرد
		مبادا کسی کو چنین پرورد

نکردی مر این بی‌خرد را ادب
		از او لاجرم روزِ من گشت شب

دگر باره امروز از این بد نشان
		مرا تیره شد جان و بخت و روان

بفرمای تا خوار و زار و نژند
		مر او را به زندانِ ظلمت برند

ببندند وی را به بند گران
		بماند دژم سال چند اندران

ببردند او را به زندان نژند
		نهادند بر پای او زود بند

عبادتگهی ساخت و آنجا نشست
		دل اندر نهاندار دادار بست

رخ و دیده بر خاکِ تیره نهاد
		سپاسِ جهان آفرین کرد یاد

کز اهریمن بد نگه داشتش
		به چنگال ابلیس نگذاشتش

حضرت یوسف(ع) به جرم پاکدامنی و عفّت، زندانی شد، و معلوم شد سرنوشت مردمِ مصر بسته به رأی و هوسِ خانمهای هوسناک است. و گناهکار بر بی‌گناه چیره شد، و یوسف عزیز زندانی گردید و روزگارِ دون‌پرور، مجرم را در ناز و نعمت و سرکشی رها کرد.
یوسف(ع) با دو تن از اعضاء مقصّر دربار زندانی شد. ملاحت و زیبائیِ یوسف(ع)، زندانیان را سرگرم نمود. زندان بوجود یوسف گلستان گردید. روی زیبای او با اخلاق نیکوی او باعث شد که هر کس وارد زندان شود بگوید: آنجا که توئی عذاب نبود. آنجا، نیکوکاری یوسف را هر کس‌ می‌دید به او علاقمند می‌شد. آثارِ زهد و روحانیت نیز از او دیدار می‌شد، و لذا دو نفر مأمورِ دربار که تحصیل کرده بودند، بهتر مقام یوسف(ع) را می‌شناختند. این دو نفر فعلا متّهم به خیانت و در خطر اعدام واقع شده، و افکارشان مغشوش و در خواب و بیداری راحت نیستند، و می‌خواستند عاقبتِ کار خود را بدانند. و لذا خوابی که دیده بودند با این جوانِ روحانی در میان گذاشتند: 
یکی از دوجوان، خواب‌دیده انگور می‌فشارد که شراب کند ودیگری خواب دیده که طبق نانی بر سر حمل می‌دهد و پرندگانی از آن می‌خورند.
چون این دو جوان خواب خود را برای حضرت یوسف(ع) بیان کردند، حضرت یوسف(ع) قبل از آنکه خواب ایشان را تعبیر کند بنا کرد ایشان را به سوی توحید تبلیغ‌نمودن.
اوّلاً برای اینکه درست به وی اعتقاد پیدا کنند، آن حضرت یک معجزه‌ای که نشان نبوّت بود به آنان نشان داد و فرمود: هر طعامی که برای شما بیاورند پیش از آنکه به دست شما برسد، از خصوصیّات آن شما را خبر می‌دهم (لَا يأْتِيكُمَا طَعَامٌ تُرْزَقَانِهِ إِلَّا نَبَّأْتُكُمَا بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَنْ يأْتِيكُمَا) بنابراین که ضمیر بِتَأْوِيلِهِ به طعام برگردد. ولی به نظر ما این خلاف ظاهر است و ضمیر به همان رؤیا برمی‌گردد. ولی چون طعام اقرب است احتمال داده‌اند که ضمیر به آن برگردد و مربوط به آن باشد. ودر این صورت آن دو نفر از اینکه چنین غیبی از یک نفر زندانی بشنوند، بسیار تعجّب کردند، و چون حضرت یوسف(ع) از خصوصیات آن طعام خبر داد و پس از آوردنِ طعام دیدند او راست گفته، علاقه‌شان به یوسف(ع) چند برابر شد. چون توجه ایشان جلب شد حضرت یوسف فرمود ذَلِكُمَا مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي "این از علومی است که پروردگار به من آموخته".
و روحانی باید در مقام تبلیغ سه چیز را مراعات کند: 
اول: خوب است تصدیقنامه داشته باشد تا مورد اطمینان گردد. اگرچه معجزة حضرت یوسف(ع) تصدیق خدائی بوده، و هیچ ارتباطی با تصدیق نامه‌های دیگر ندارد.
دوم: باید به گفته‌های خود معتقد باشد و از روی عقیده تبلیغ کند نه برای پول. کسی که برای پول اسلام را ترویج می‌کند ممکن است دینِ دیگری پول بیشتری به او دهد و فردا مبلغ دین دیگر شود، و بعلاوه وقتی برای پول تبلیغ می‌کند چون مردم اکثرا طالب حق نیستند او نیز حق را بیان نخواهد کرد، و لذا قرآن می‌فرماید: «اتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْأَلُكُمْ أَجْراً وَهُمْ مُهْتَدُونَ». یعنی: "پیروی کنید آنکه از شما اجر نمی‌خواهد و چنین اشخاصی هدایت‌یافتگانند". مفهوم آیه این است که آنانکه مزد می‌خواهند هدایتی نیافته‌اند تا دیگران را هدایت کنند. و البته انبیاء(ع) هیچکدام برای هدایت مردم پول نمی‌خواستند. آری، هر کسی که برای پول وعظ و تبلیغ می‌کند ناچار تبلیغ او باید مطابق میل مردم و مستمعین باشد، و چون اکثر مردم از حق گریزانند او نیز سخن حق را نمی‌گوید. بنابراین، اجرت در مقابل منبر اگر مطالب دینی گفته شود حرام است، زیرا امر به معروف و نهی از منکر مانند نماز عبادت است و در عبادت قصد تقرب به خدا واجب بوده، و کسی حق ندارد در مقابل عبادت پول بگیرد. و اما اگر در منبر مطا