 رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ(يوسف/34) ثُمَّ بَدَا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ مَا رَأَوُا الْآياتِ لَيسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ(يوسف/35)
ترجمه: زلیخا به زنان مصری گفت: این است آن کس که دربارة او مرا سرزنش می‌کردید، به یقین من به جهت کام از نفس او با او مراوده کردم او به عفت و عصمت چنگ زد، و البتّه اگر دستور مرا بجا نیاورد باید زندانی گردد و به خواری و ذلّت بیفتد(32) یوسف گفت: پروردگارا زندان نزد من محبوب‌تر است از آن چیزی که این زنان می‌خواهند، واگر کید و دامِ اینان را از من نگردانی بدانها شیفته گردم و از نادانان گردم(33) پس پروردگارِ او او را اجابت کرد وکید و مکرِ زنان را از او گردانید زیرا او شنوا وداناست(34) و پس از این آیاتی که دیدند در فکرشان آمد که او را تا مدّتی زندانی کنند.(35)
نکات: چون زنان مصری از جهت دیدن جمال یوسف، خود را باختند و خود را خراب کردند، فوری زلیخا جوابِ ملامتهای مکرّر ایشان را با یک جمله بیان کرد که: این همان فرشتة زیبائی است که مرا ملامت می‌کردید. لذا همة زنان، ملامتهای خود را پس گرفتند و به او حق دادند و بطوری تسلیم او شدند که او رازِ دل خود را فاش کرد و آشکارا گفت که: من او را به خود دعوت کردم و او عفّت ورزید و اگر یوسف دعوت مرا انجام ندهد او را با خواری زندانی خواهم کرد. البته این سخن را به زنان گفت: تا یوسف بشنود و بترسد و در مقابلِ او رام شود.
آیا اعترافِ زلیخا را به این کار زشت، در مقابلِ آن همه زنان مصری به چه باید حمل کرد؟ آیا چرا عزیز مصر جلوگیری نکرده و چرا زنِ خود را تا این حدّ آزاد گذاشته؟ معلوم می‌شود رؤسای آنروز خیلی در بند عفّت زنان خود نبوده‌اند.
اظهار علاقة زنانِ مصر به یوسف
در اثر جشن زلیخا، علاقمندان و دلباختگانِ یوسف، زیاد شدند، و خطر شهوترانی در اطراف یوسف بوجود آمد. و همة زنان اعیان خواستار او شدند.
زلیخا که در آن مجلس علنا اظهار کرد اگر یوسف خواستة مرا اجابت نکند زندانی می‌شود، زنان مصری سخن زلیخا را بد ندانستند زیرا فهمیدند که هر که یوسف را ببیند بی‌طاقت می‌گردد، و صبر و آرامش از کفش خارج می‌شود.
زنان مصری با همدستی زلیخا ویا زیرپرده شروع کردند به نامه‌نویسی و اظهار عشق به یوسف وملاقات او را خواستن. و هر یک نامة محرمانه به او نوشته و آرزوی وصال کردند. زلیخا از مهمانانِ خود تقاضا کرد که هر یک جداگانه یوسف را ملاقات کنند و از او درخواست کند که حاجت زلیخا را برآورد. ولی آن زنان هر کدام یوسف را ملاقات کردند، صحبت خود را به میان آوردند و یوسف را به خویش دعوت کردند. یوسف(ع) در میان یک گِردبادی از شهوتِ زنان مصری افتاد و پرتگاه خطری در برابر خود دید، و لذا از صمیم دل به خدا پناه برد و به درگاه خدا نالید و درخواست زندان کرد و گفت: رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَي مِمَّا يدْعُونَنِي إِلَيهِ .
دید کزین بوسه فنا می‌شود
		بوالهوس و دل به هوا می‌شود

دید اگر لطفِ الهی از او
		دست نگیرد به خطا می‌شود

عظمت مقام حضرت یوسف(ع) و نیروی عقل او، از اینجا معلوم می‌شود که چنان مستحکم بود که شکست در ارادة عقلانی و عفّت‌ورزی او وارد نیامد.
عشق، نیروئی است شهوانی نفسانی و چنانکه در کتاب عشق و عاشقی تشریح کرده‌ام: عشق، شدّت میل نفس است. و حکماء گفته‌اند: العشق من فعل النفس. افلاطون گفته: العشق قوة غریزیة متولدة من وساوس الطبع و أشباح التخیل.
علی(ع) در خطبة: 108 نهج‌البلاغه فرموده: من عشق شیئا أعشی بصره، و أمرض قلبه، فهو ینظر بعین غیر صحیحة، و یسمع بأذن غیر سمیعة، قد خرقت الشهوات عقله. از این بیانات معلوم می‌شود که عشق ضدّ عقل و منافی با اوست. و لذا شعرا بین عشق و عقل جنگ انداخته و آنرا ضدّ این می‌دانند. مثلاً مولوی در مثنوی می‌گوید: 
عشق آمد عقلِ او آواره شد
		صبح آمد شمعِ او بیچاره شد

از درِ دل چونکه عشق آید درون
		عقل رخت خویش اندازد برون

عاشق از حق چون غذا یابد رحیق
		عقل آنجا گم شود گم ای رفیق

کارهای عاشق عقلانی نیست. عاشق می‌خواهد خود را فانی کند وخود را بسوزاند وهر چه دارد نثارِ قدم معشوق نماید. ولی عقل این کارها را روا نمی‌داند. و هر نیروئی که در انسان است اگر مطیعِ عقل نباشد انسان را به فساد و هلاکت می‌کشاند.
بهرحال یوسف(ع) و عظمتِ نفس او مورد اعجاب تمام عقلاء شده و یکی از معجزات است. و می‌توان دلیل بر نبوّت او باشد. بعضی گفته‌اند: نتیجه‌ای که از این عفّت و خودداری عاید یوسف شد این است که علم تأویل‌الأحادیث به او عنایت شد. ولی این سخن به نظر ما صحیح نیست زیرا ما می‌گوئیم چون عقل یوسف کامل بود می‌توانست احادیث یعنی مشکلات را حل کند و تحقّق یعنی تأویل مشكلات را در خارج به چه کیفیت پیش‌بینی کند.
و اینکه تأویل الأحادیث را به معنی تعبیر خواب گرفته‌اند آن نیز صحیح نیست، زیرا تعبیرِ صحیح از خواب‌نمودن باز دلیلِ عقلِ کامل است و عفّت یوسف(ع) نتیجة عقل کامل و معرفت او بود. پس تمام این نتایج از عقل است.
یوسف از شرارة آتش شهوتِ زنانِ مصری و خانمهای اعیان هراسید. زیرا دانست اساس سعادت او را نابود می‌کند، و به خدا نالید و زندان تاریک را بر خوشگذرانی و شهوترانی ترجیح داد. و خدا خواست که او را حفظ کند، و لذا عزیز مصر و بعضی از زمامداران مصر را متوجه کرد که زنان و دخترانشان به یوسف(ع) علاقمند شده‌اند و باید جنجال شهوت را خاموش کنند. و لذا تصمیم گرفتند او را مدّتی زندانی کنند.
یوسف(ع) عفّت ورزید و موقّتاً به زندان افتاد. ولی اگر شهوترانی کرده بود چند روزی در بهترین پارکها به عیش و عشرت می‌گذرانید و مانند سایر اهل عیش و نوش و حکام بود. و فرضا اگر یک جوان هواپرست بود از روز اول که وارد منزل عزیز مصر شده بود به نظر شهوت به خانم او زلیخا نگاه می‌کرد، و همان دفعة اول که زلیخا می‌فهمید که یوسف او را دوست دارد، ناز می‌کرد و اظهار تنفر می‌نمود و به عزیز دستور می‌داد او را بیرون کند. و اگر پس از مدتی ماندن، زلیخا نسبت به او اظهار عشق می‌کرد و او خود را تسلیم شهوت زلیخا می‌کرد، در نتیجه چندی با این خانم به عیاشی می‌گذرانید و تا چندی که آب و رنگ جوانی داشت آلت اطفاء شهوت خانم بود، و سپس از او سیر می‌شد، و در نتیجه یوسف یک پیر غلامِ ننگین خائنِ دست خوردة منزلِ خانمِ مصری می‌شود و چه عاقبت بدی در دنیا و آخرت داشت. ولی عفّت ورزید و در نتیجة زندانِ موقّت بهره‌هائی برد که از آن جمله: 
1- خوش‌نامی، و لذا در جهان، قهرمانِ عفّت و عصمت شد، و هر کس به افتخار نام او کتابی نوشت. و از همه بهتر که خدا به نام او سوره‌ای به رسول خود نازل کرد و یوسف را مقتدای او نمود، چنانکه در سورة انعام آیة 90 فرموده: فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ.
2- حقّ‌تعالی قصّة او را أَحْسَنَ الْقَصَصِ خوانده و قصّة او را عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبَابِ قرار داد.
3- در کشور با عظمت و باستانیِ مصر، ریاست و زمامداری نصیبِ او شد.
4- ملّت مصر را از خطر قحطی و ف