 میان دلو انداخت و به طناب چسپید و از چاه مانند قرص قمری که طلوع می‌کند بیرون آمد.
چشم مرد آبکش که به جمال طفل رعنا افتاد شاد گردید، و فریاد زد: يا بُشْرَى هَذَا غُلَامٌ.
در همانجا نقشة بندگی یوسف آزاد و آقازادة محترم را در دل خود کشیدند و به فکر اینکه متاع خوبی است، برای تجارت در بازار مصر افتادند. به همین مناسبت او را پنهان کردند که دیگران در او طمع نکنند و مدعی آقائی پیدا نکند.
معلوم می شود برده‌گیری و بنده‌فروشی یک کسب رائجی بوده وافراد بشر را مانند حیوانات در تحت نفوذ جبّارانِ دیگر قرار می‌دادند. به همین مناسبت برای یوسف جز بندگی فکر دیگری در نظر این کاروان نیامد. و فکر نکردند که این فرزند عزیزی است که از پدر و مادر جدا شده و مفقود گردیده و باید او را به والدینش برگردانند. اگر میخواستند قضیه را بدانند باید به حکم عقل و انصاف تحقیق کنند، باید از خود طفل سؤال کنند: تو کیستی؟ چرا در چاه زندانی شده‌ای و سبب اصلی آن چیست؟ مسلما او جواب می‌داد که فرزند یعقوب از نوادة ابراهیم خلیل(ع) هستم، برادرانم بنام تفریح وگردش مرا به باغ و صحرا بردند و با اصرار از پدرم جدا کردند، و با ظلم و ستم مرا برهنه کرده و در این چاه پنهان کردند.
آیا یوسفِ گرفتار از این قافله درخواستی کرد که به خاطرِ انصاف و انسانیت و جوانمردی مرا به پدر پیرم برسانید که از محلّ و مأوای من خبر ندارد. در تاریخ چیزی ذکر نشده. آنچه مسلّم است کاروانیانِ سود‌پرست، بعنوان سرمایة تجارتی که مفت به دست آورده‌اند به او نگاه کردند. ولی خدا، یوسف را مشمول عنایت خود نموده و این بندگیِ او را مقدمة سلطنت و سعادت و نجاتِ بنی‌اسرائیل قرار داد.
بهرحال یهودا بعادت هر روز بر سر چاه آمد و از یوسف(ع) جستجو کرد و او را نیافت. ولی کاروانی را در کنار چاه دید. بسوی کاروان شتافت و از یوسف جستجو کرد و او را دریافت، و این خبر را برای برادرانِ خود برد که اکنون تبعیدِ یوسف وسائلِ آن فراهم شده، برادران نیز پس از شنیدن این خبر فوری خود را به کاروان رسانیده، اظهار داشتند: این طفل گریزپا، غلامزادة ما است و بد اخلاق و فراری است، این طفل از دست ما گریخته و در چاه پنهان شده وما حاضریم او را به هر قیمتی باشد بفروشیم.
برادران ترسیده بودند که مبادا یوسف خود را معرفی کند، و مالک بن ذعر، او را به پدر بازگرداند، و اینان رسوا و روسیاه شوند. به همین جهت بسیار مراقبت کردند. و چون یوسف به دست کاروان افتاد فوری خود را به کاروان رسانیدند، و با سابقه‌ای که فرزندان یعقوب(ع) در این سرزمین داشتند، هیچ کس احتمال دروغ دربارة آنان نمی‌داد، و آنان را به چنین خیانتی متّهم نمی‌کرد. و لذا این برادران با عجله آمدند تا اگر یوسف اظهاری کند اینان دستجمعی تکذیب کنند، و به هر وضعی شده او را بعنوانِ بندگی بفروشند. و شاید قبلاً نیز او را تهدید کرده بودند که مبادا خود را معرّفی کنی وگرنه تو را می‌کشیم.
یوسفِ خردسال در مقابل این مردان بزرگ چه کند؟ خصوصاً که گفتار و سخنان برادرانش بسود کاروان بود.
این کاروان متاع زیبائی را دیده و می‌خواهد آنرا مالک شود و به قیمت گران بفروشد، و لذا چون بزرگان این سرزمین یعنی برادران یوسف(ع)، او را بندة خود معرّفی کردند، دیگر کسی گوش به سخن یوسف نمی‌داد.
حال آیا یوسف(ع) از خود دفاعی کرده و یا می‌توانسته دفاعی کند یا خیر؟ چیزی در آیه نیست. ولی مفسرین نوشته‌اند که برادران قبلا به او سفارش کردند که تو باید به بندگی ما اعتراف نمائی. یوسف(ع) که هنور صورت او از پنجة ستم سرخ است، و دیده که برادران می‌خواهند او را بِکُشند، چگونه می‌تواند از دستورِ برادران سرپیچی کند؟ زیرا بطور مسلم اگر با کاروان نمی‌رفت برادران، او را می‌کشتند. و لذا با این مقدّمات، اعترافِ یوسف(ع) به بندگی حتمی بود.
برادرانِ یوسف می‌خواستند یوسف(ع) را بعنوان بندگی از کنعان دور کنند که دیگر کسی نتواند از او خبری بگیرد، و پدرش را خبر کند. و به همین مناسبت فوراً یوسف(ع) را به قیمت ارزانی یعنی به چند درهم(که در خبر آمده 20 درهم) فروختند. برادران، او را تحقیر کردند که کاروان سخن او را مورد اعتناء قرار ندهد، و پس از مفارقت، مقصود آنان عملی شود.آیه 20
متن آیه:
وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَكَانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ
ترجمه: و او را به بهای کمی به چند درهمی فروختند، و دربارة او بی‌رغبت و بی‌اعتناء بودند.(20)
نکات: شروه به معنای فروختند آمده و بمعنای خریدند نیز آمده، آیا این ضمیر جمع به کجا برمی‌گردد؟ اگر ضمیر جمع به برادرانِ یوسف برگردد به معنای فروختند می‌شود. و اگر ضمیر جمع به کاروان برگردد به معنای خریدند می‌شود.
یکی از دانشمندانِ معاصر ضمیر جمع را به کاروان برگردانیده ولی جمله را به معنای فروختند گرفته باین معنی که کاروان او را به قیمتِ کمی در مصر فروختند. ولی این اشتباه است زیرا برخلافِ طمع کاروانیان است، کاروانی که او را متاع خوب و پرفائده دیده و او را پنهان نموده که مبادا کسی آنرا از چنگ درآورد، حال چه شد که او را به ثمن بخس فروخته؟
فاضل معاصر برای گفتة خود سه دلیل آورده که عبارتند از: 
1- می‌گوید: برادرانِ یوسف گفتند: يلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيارَةِ، دیگر معنی ندارد که خودِ آنان بیایند و او را از چاه بیرون آورده بفروشند. جواب این دلیل، آن است که: برادران، او را از چاه بیرون نیاوردند، ولی پس از آنکه دیدند کاروان او را از چاه بیرون آورده برای اینکه مبادا یوسف(ع) سخنی بگوید و آزاد شود، آمدند او را بعنوانِ بندة گریزپا فروختند.
2- می‌گوید: او را پنهانش کردند «وَأَسَرُّوهُ »، چگونه یوسفِ پنهان شده را، برادران فروختند؟ جواب این است که برادران یوسف بزرگان آن سرزمین و قوی پنجه بودند، و می‌دانستند که کاروان او را پنهان کرده. لذا آمدند طبقِ میلِ کاروان او را به ثمن بخس فروختند. و کاروانی که یوسف(ع) را از ترس پنهان کرده بود با خرید او، از ترس نجات پیدا کرد و علنا یوسف را متاع و کالای خویش نمود.
3- می‌گوید: ضمیرهای جمع در جملات«وَأَسَرُّوهُ » و «فَأَرْسَلُوا» و «شَرَوْهُ» همه به کاروان برمی‌گردد؟ جواب این است که ما قبول می‌کنیم که ضمیرها همه به کاروان برمی‌گردد، ولی «شَرَوْهُ» را ما به معنی خریدند می‌گیریم یعنی کاروان او را به ثمن بخس خریدند.
پس این دلائل هیچیک منافات ندارد با اینکه برادرانِ یوسف، او را فروخته باشند. خصوصاً که با تورات موافق باشد اشکالی ندارد. زیرا تورات نیز گفته که یوسف را برادرانش فروختند، و تمام مطالب تورات که باطل نیست.
پس نتیجه اینکه برادرانش از حسد و برای تحقیرِ او و برای اینکه او را از وطنش دور کنند به ثمنِ بخس فروختند. ولی کاروان او را در مصر به قیمتِ گران فروخته است. و حضرتِ یوسف(ع) دو مرتبه معامله شده نه یک مرتبه.آیه 21
متن آیه:
وَقَالَ الَّذِي اشْتَرَاهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْو