ی‌کرد و شاید از جانب خدا مأمور محافظت یوسف(ع) بود به طور کامل می‌خواست او را تربیت کند تا نبوّت از خانة او قطع نشود. ولی ظهور هرگونه موهبت و عظمت معنوی، در چشم حسود مایة مزیدِ کینه و عداوت است.
حسد دشمن حقّ و ضدّ عدالت وانصاف است. حسود حاضر نیست به لیاقت و حقوق محسود اعتراف کند. برادران حسودِ یوسف حتّی به پدر خود بدگوئی و انتقاد کردند و او را گمراه خواندند. لابدّ مقصودشان گمراهی در دین نبوده و إلّا کافر می‌شدند با اینکه در میان آنان لاوی جدّ موسی بن عمران(ع) بوده، پس مقصودشان از ضلالت، گمراهی عرفی بوده، یعنی از روی منطق و عقل، کار نمی‌کند، بلکه مغلوب محبت یوسف و مادرش شده.
بهرحال برای اینکه آسوده‌خاطر شوند در انجمن شده و مشورت کردند که چه کار کنند؟ و سه رأی دادند: 
اوّل: کشتن طفل بی‌گناه.
دوّم: تبعید به جائیکه روی پدر نبیند.
سوّم: انداختن میان چاهی که در مسیر قافله است که او را اسیر کرده و بقید بندگی در آورند، و یوسف همیشه اسیر و بنده باشد.
نتیجة مشترک این آراء همان مفارقت ابدی میان پدر و پسرِ کوچک بود. ولی رأی اوّل که قتل یوسف باشد از همه بدتر و صاحبانش به بی‌باکی و سخت‌دلی متّصف بودند و اکثریّت این رأی را دادند. ولی رأی دوّم و سوّم سهل‌تر بود، ولی، حق زندگی و آزادی را از یوسف(ع) سلب می‌کرد. این نظرها مجازات بدترین جنایتکاران جهان است، در حالیکه کودکِ معصوم گناهی نداشت و نسبت به آنان سوءقصدی نکرده بود و خلافی مرتکب نشده بود. فقط جنبش حسد آنان را به این ستمکاری و قساوت وادار نمود، چنانکه بیشتر جنگها و خونریزیها و قساوتهای خانمانسوز دنیا از اثر همین حسد بوده است.آیه 10
متن آیه:
قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ لَا تَقْتُلُوا يوسُفَ وَأَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ يلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيارَةِ إِنْ كُنْتُمْ فَاعِلِينَ
ترجمه: سخنگوئی از آنان گفت: یوسف را نکشید و او را در چاهی سر راه بیندازید تا برخی از کاروانان او را بربایند اگر کاری خواهید کرد.(10)
نکات: در انجمنی که مملوّ از شعلة حسد بود با تصویب اکثریت یوسف را محکوم به اعدام کردند که اگر این نظر إجراء می‌شد، لکّة ننگی بود در خانوادة یعقوب. ولی یک تن که شاید لاوی پسرخالة یوسف بوده و نسبت به او مهربانتر بوده قیام کرد و رأی إعدام را نقض نمود، و نظریّه‌ای داد که همه قبول کردند و برای یوسف تضمین حیاتی بود غیر آزاد. گفت: او را در چاهی که سرِ راه کاروانها واقع شده بیندازید که بدستِ آنها بیفتد، و چون کودک زیبائی است او را بعنوان بنده همراه می‌برند و جمال و کمالِ او همه جا دستگیر اوست.
مقصود برادران با این رأی عملی می‌شد، ولی مشکلِ دیگری وجود داشت و آن اینکه چگونه او را از دامنِ پدر بیرون کشند، یوسفی که شب و روز مونس پدر پیر خود است و پدرش ساعتی بدون او آرام ندارد، و از طرف دیگر به ایشان بدگمان شده، بچه وسیله او را سه فرسخ ببرند و در چاه بیفکنند. این طفلی که صحرا نرفته و چوپانی نکرده، بهانه‌ای برای بردن او در دست نیست. در اینجا شور دیگری کردند و رأیشان چنین شد که در آیة ذیل بیاید: آیه 11 الی 12
متن آیه:
قَالُوا يا أَبَانَا مَا لَكَ لَا تَأْمَنَّا عَلَى يوسُفَ وَإِنَّا لَهُ لَنَاصِحُونَ(يوسف/11) أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَدًا يرْتَعْ وَيلْعَبْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ(يوسف/12)
ترجمه: گفتند: ای پدر جان تو را چه شده که ما را در بارة یوسف أمین نمی‌دانی با اینکه ما محققاً خیرخواه اوئیم(11) فردا او را با ما بفرست تا گردش کند و بازی نماید و محققاً ما او را حفظ خواهیم کرد.(12)
نکات: یکی از حربه‌های شمن تظاهر به دوستی است. برادران حسود این حربة خیرخواهی ودوستی یوسف را وسیله قرار دادند که پدرجان فصل بهار است، طبیعت زندگی را نو کرده، چمنها سبز و خرم و پر از گل و لاله و پرندگان و چرندگان به نغمه‌سرائی و نواهای دلکش مشغولند، گله‌ها در میان این دره‌ها در گردش و چرا هستند. هر کس برای نشاط خود، رو به صحرا می‌آورد. شما یوسف را خانه حبس کرده‌ای. نباید پیری که خود به مناظره طبیعی اعتنا ندارد، و مکرر آنها را دیده، با کودک نورس خود بماند، و از لذت گردش وتفریح طفل مانع شود.
پدر بزرگوار صبح تا شب می‌خواهد به طفل عزیزش اسرار نبوت و علوم ربانی را بیاموزد ولی جوانان دیگر حوصلة ماندنِ خانه را ندارند و با تیر و کمان به شکار می‌روند و با شبانانِ خود بسر می‌برند. این جوانان با نظر تعجب به این پیر و کودک می‌نگرند که چرا از مناظر صحرا، خود را برکنار داشتند. پس برادران همین را وسیله کرده و جمعا به حضور پدر آمدند که این کودک را در گوشة منزل نگاه داشته‌ای، صحّت او دستخوش آفت می‌شود، و نشاطش مبدل به کسالت می‌گردد. اکنون که چمن از سبزی آراسته و انواع مناظر روح‌افزا بوجود آمده، یوسف را با ما بفرست تا در صحرا گردش کند و در کنار چشمه‌های روان و دامنِ تپّه‌ها بازی کند. این کودک باید برای آتیه مردی اجتماعی و صحرانورد گردد. أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَدًا.... هر چه زودتر او را با ما روانه کن.آیه 13 الی 14
متن آیه:
قَالَ إِنِّي لَيحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَأَخَافُ أَنْ يأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَأَنْتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ(يوسف/13) قَالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذًا لَخَاسِرُونَ(يوسف/14)
ترجمه: یعقوب گفت: محققاً من از اینکه یوسف را ببرید غمگین می‌شوم و می‌ترسم گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشید(13) گفتند: اگر گرگ او را بخورد با اینکه ما جمعی نیرومندیم محققاً ما از زیانکاران خواهیم بود.(14)
نکات: حضرت یعقوب(ع) به این پیشنهادِ بردنِ یوسف(ع) نظر خوبی نداشت و اطمینانی به فرزندان خود نمی‌کرد. أمّا چه کند باید روی بدبینی خود سرپوش بگذارد، و طوری سخن گوید که به این جوانانِ خودخواهِ نیرومند برخورد نکند و بدتر لجبازی و اظهار عداوت نکنند. دو عذر آورد: 
اول: آنکه شما می‌دانید که من زمینگیرم و در این گوشة منزل انیسی جز این کودک ندارم، و سبب نشاط من این طفل است و اگر او را ببرید من تنها می‌مانم و اندوهگین می‌گردم.
دوم: یوسف کودکی است نورس و بیابان مأوای درندگان است و یوسف قادر به دفاع نیست، می‌ترسم شما از او غافل شوید و گرگ او را بدرّد.
بهتر این است که شما بروید و او را با من گذارید.
فرزندان یعقوب عذر او را نپذیرفتند و از غم و اندوهِ او اندیشه نکردند. گفتند: چگونه ممکن است ما عده‌ای از جوانان نیرومند با یوسف باشیم و گرگ او را بخورد؟
حضرت یعقوب(ع) در خواب دیده بود که یوسفش گرفتار چنگال گرگان بیابان شده (در تاریخ آمده: (إنه قال لهم أخاف أن یأکله الذئب لأنه کان رآی فی منامه؛ کان یوسف علی رأس جبل و کان عشرة من الذئاب قد شدوا علیه لیقتلوه و اذا ذئب منها یحمی عنه و کأن الأرض انشقت فذهب فیها فلم یخرج منها إلا بعد ثلاثة ایّام). و به همین جهت رفتن یوسف(ع) را خطرناک می‌دید. و شاید مقصودش از گرگان همین برادران حسود بودند، و شاید بیابان ف