 مقاومت و انکار از جانب دانشمندان مسلمان رو به رو شده است، اما در هر حال، احتمالی است که از قدیم وجود داشته است. بیشتر مسلمانان به احتمال نخست اعتقاد دارند. با وجود این، هر گروهی دلیل و تأویل خود را دارند. این مسأله همچنین در دوران اخیر هم مطرح شده است، اما این بار در نوشته‌های خاورشناسان که غالباً اهداف و اغراضشان را در ورای عملکردشان پنهان نمی‌کنند. جامعترین اینان که در این مسأله قلم زده، رژی بلاشر(2)  است که به بحث پیرامون احتمال اول و سوم پرداخته است. وی می‌گوید: آیا محمد (ص) با خواندن و نوشن آشنا بوده است؟ در رابطة موضوع بحث ما، پرسش مهم و جدی‌ای است که پاسخ‌های متفاوتی به آن داده شده است. رای ثابت امروزه، در میان مسلمانان آن است که محمد (ص) هرگز از چنین آشنایی برخوردار نبوده است. این رای، بر خبری قدیمی تکیه دارد که در علم تفسیر رواج یافت. این نظر، اشتقاق واژة (امی) ـ به ویژه در تعبیر: 
(النَّبِيَّ الأُمِّيَّ)(اعراف، 7 / 157-158)
را به معنای کسی که خواندن و نوشتن نمی‌داند، برمی‌گرداند. برخی از خاورشناسان مثل آماری(3) ، کازیمرسکی(4) ، مونته(5)  به این تفسیر اعتقاد دارند. با این همه به قرآن باز می‌گردیم که در آن آمده است: 
(هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَکِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَإِن کَانُوا مِن قَبْلُ لَفِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ)(جمعه، 62 / 2)
«اوست آن کس که در میان امیان فرستاده‌ای از خودشان برانگیخت تا ایات او را بر آنان بخواند و پاکشان گرداند و کتاب و حکمت بدیشان بیاموزد و [آنان] قطعاً پیش از آن درگمراهی آشکار بودند».
کلمة «امی» در این آیه و در بسیاری از آیات [بقره، 2 / 78 و آل‌عمران، 3 / 20 و 75] به معنای عرب‌های مشرک می‌باشد که بر خلاف یهودیان و نصاری از وحی بهره‌مند نبوده‌اند و به همین دلیل در جهل و ناآگاهی نسبت به شریعت خداوند به سر می‌بردند. در تفسیر طبری اخبار فراوانی است که به ابن عباس نسبت داده شده است و تأییدکنندة این معناست (1) پس «نبی امی» به معنای پیامبر(ص) جاهل و بی‌سواد نیست بلکه به معنای پیامبر بت‌پرستان است. صفت «امی» که مشتق از واژة «امه» [امی منسوب به ام یا امه] است، یقیناً به کلمة عربی «اموت ‌ها عولام “Ummôt ha ölâm”» یعنی امم العالم [ملل جهان] به معنای بت‌پرستانی که یهود و نصاری آنها را می‌شناسند، باز می‌گردد. 
از طرف دیگر، اگر دربارة عقیدة رایج در جهان اسلام از نزدیک تأمل کنیم، ملاحظه خواهیم کرد که این عقیده، ناشی از گرایش به مدح و ستایش است، بدین معنا که آنچه بر اصل الهی بودن قرآن دلالت دارد، این است که این کتاب بر مردی «امی» (جاهل به خواندن) وحی شده است. بنابراین، «امی» بودن وی مانع او از فراگیری اطلاعاتش از کتاب‌های یهودیان و نصرانیان بوده است. بدین ترتیب تناقض بین تصویر محمد (ص) به منزلة یک انسان و عظمت وی به منزلة یک پیامبر(ص) ما را به شگفتی می‌افکند. 
با وجود این، برخی از خاورشناسان «امی» بودن پیامبر(ص) را به جانبی افکندند. اینان نتوانستند به روشنی کاربرد فعل امر: 
(اقْرَأْ)(علق، 96 / 1)
را دریابند کلمه‌ای که در واقع، امر به خواندن نیست بلکه به معنای «انذر بیم‌ده» یا «ادع «تبلیغ کن»» می‌باشد. 
بر عکس اینها، گروهی در برابر متون متعارض که برخی از آنها «امی» بودن محمد (ص) را ثابت و برخی دیگر، نفی می‌کند، متحیر ماندند. پژوهش گوستاویل(6)  خاورشناس هم نتوانسته است، موضع قطعی بگیرد. وی با نظر به آیة: 
(وَمَا کُنتَ تَتْلُو مِن قَبْلِهِ مِن کِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِيَمِينِکَ )(عنکبوت، 29 / 48)(7) 
«و تو هیچ کتابی را پیش از این نمی‌خواندی، و با دست راست خود [کتابی] نمی‌نوشتی ...». 
بر این باور بود که اصل «ت ل و» یعنی «بیان کردن، مربوط نمودن، شفاهی گفتن» به نظر ویل، محمد (ص) با خواندن و نوشتن آشنا بود و این آیه به نظر وی به راحتی اشاره دارد که محمد (ص) هرگز کتاب‌های یهودیان و مسیحیان که قبل از بعثت او وجود داشته‌اند، نخوانده است. 
با این همه، استدلال ویل، قانع‌کننده نیست، اولاً: اصل (ت ل و) در این جا به معنای بیان و مطرح کردن نیست بلکه به معنای قرائت به صدای بلند، از بر خواندن و شنواندن است. ثانیاً: ویل، متوجه عبارت ﴿وَلَا تَخُطُّهُ بِيَمِينِکَ إ﴾ که معنای روشنی دارد، نشده است؛ پس آیه، بدون هیچ زیادتی، دلالت بر این مطلب دارد که محمد (ص) هرگز چیزی نخوانده است و از کتاب‌های یهودیان و مسیحیان رونویسی نکرده است، ولی این آیه، اجازه نمی‌دهد که ما به مسأله توانایی یا ناتوانی وی از قرائت و کتابت وارد شویم. 
با وجود این، چه بسا لازم باشد، با اطمینان، به برخی مطالب پراکنده در کتاب‌های سنت پناه بریم، در خبر حدیبیه (سال شش هجری قمری، 627 میلادی) آمده است که پیامبر (ص) و سهیل، فرستادة مکه، پیمانی بستند. چون پیامبر(ص) کاتبش را فراخواند و شروع به نویساندن «بسم‌الله الرحمن الرحیم» کرد، سهیل همان لحظه پیامبر (ص) را آگاه کرد و گفت: «همان‌گونه که قبلاً می‌نوشتی، یعنی «باسمک اللهم» بنویس».
پیداست که سهیل به برخی از نوشته‌ها به دست پیامبر(ص) قبل از هجرت از مکه و شاید قبل از بعثت، اشاره داشته باشد. 
تأکیدکننده‌تر از این، مجموعة اخباری است که اشاره دارد، پیامبر(ص) در حال احتضار استخوان کتف شتر یا تکه پوستی یا دواتی خواسته‌اند تا وصیت‌نامه سیاسی خود را بنویسند در این هنگام، هیچ کس از این درخواست‌ دچار تعجب نگشت و اگر خواستة وی را اجابت نمی‌کنند، از آن رو بوده که طرفداران ابوبکر و عایشه با طرفداران علی در این خصوص، مخالفت می‌کنند. 
خلاصه این که، ما وجود قرینه‌هایی را می‌بینیم که محمد(ص) خواندن و نوشتن می‌دانست و علاوه بر این، دلایلی داریم که ما را به این گمان سوق می‌دهد که دیگر افراد خانواده‌اش هم مثل عمویش، ابوطالب، و پسر عمویش، علی، [به کتابت] آشنایی داشتند(8) . 
این دو خبر که به نظر بلاشر، آشنایی پیامبر(ص) به نوشتن را ترجیح داده‌اند، تنها اشاراتی احتمالی را در بر دارند. بلاشر در پانویس صفحة یازدهم کتاب خود، آنچه در قصه حدیبیه گفته است را این گونه نقص می‌کند که «اُکتب» [«بنویس» در کلام سهیل به پیامبر(ص) به معنای «استکتب» یعنی «امل» (= بنویسان) هم می‌باشد. این‌گونه «نویساندن» شیوة پیامبر(ص) در طول زندگی‌اش بوده است بلکه شیوه‌ای بوده که خداوند مسلمانان را به هنگام واخواهی و داوری به سوی آن متوجه ساخته است(9) . 
خبر وفات [پیامبر (ص)] هم از حیث دلالت بر مراد نویسنده به دلایلی، از خبر قبلی ضعیف‌تر است، زیرا: 
1- نویسنده، علت عدم اجابت خواستة پیامبر (ص) به هنگام وفات از سوی اطرافیانش را تعارض طرف ابوبکر و عایشه (رض) با علی (رض) ذکر می‌کند. در این زمینه هم به ابن سعد(10)  و اخبار ابن سعد در «الطبقات الکبری»(11)  تکیه می‌کند که در همة آنها، یادی از ابوبکر و عایشه (رض) به