دّ پس هر کس امام را از وظائفی که قرآن برای او تعیین کرده تجاوز دهد غلو کرده، خود حضرت أمیر(ع) در خطبة 104 نهج‌البلاغه و طائف و مناصب و کار خود را تعیین کرده چنانکه در سابق ذکر کردیم دیگر کسی حقّ ندارد کاسه گرم‌تر از آش باشد و برای امام مناصب خدائی نعوذ بالله تعیین کند. باید به این آقایان گفت اگر شما شیعه می‌باشید گفتة حضرت امیر را بپذیرند و از خود نبافید. مثلاً در ص 52 گوید اقتدار ائمه از تمام انبیاء و مرسلین بیشتر است. در ص 275 گوئد أئمّه افضل از پیغمبرانند. و در ص 53 برخلاف اینها گوید امام أفضل اوصیاء است، و در ص 241 ضدّ همة اینها گویند کسیکه برای أئمّه مقام نبوّت ادّعا کند اهل غلوّ و نجس است معلوم می‌شد آقای نم در عقیده یا متلوّن است و یا اصلاً عقیده‌ای ندارد و این کتاب را برای جلب و خرکردن عوام نوشته، ولی باید بداند عوام خود بخود سواری می‌دهد و زحمت بی جا کشیده.
در ص 254 تصدیق کرده که طبق دعای عرفه به امام حسین(ع) امور خودش حتّی انتقال به دنیا واگذار نشده چه برسد بامور دیگران، ولی باز دبّه آورده و گوید این منافات ندارد با مقامات کامله که خدا به بعضی از افراد داده، ما می‌گوئیم بحث در مقامات نبود بحث در این بود که امور تکوینی به امام واگذار نشده به اقرار خود امام شما اگر عناد ندارید قبول کنید. 
در ص 255 می گوید با اینکه بندگان خاصّ یعنی أئمّه عالم به تمام مقدّرات خود و دیگران هستند و می‌توانند رفع آن نمایند مع ذلک از مقدّرات فرار نمی‌کنند و از خدا تغییر مقدّرات را می‌خواهند. ما جواب می‌دهیم پس فائدة علم و قدرت ایشان چیست؟ مثلاً اگر امام زیر دیواری شکسته نشسته و می داند که مقدّر شده در این ساعت خراب شود او برنمی‌خیزد و از سقوط دیوار نمی‌گریزد و همان‌جا می‌نشیند تا دیوار بر سر او خراب شود و فقط دفع آنرا از خدا می‌خواهد آیا چنین امامی عاقل است یا خیر؟ آیا پیروی عقل بر امام لازم است یا خیر؟ اگر امام می‌داند که در این غذا سمّ است و می‌تواند نخورد و با اینکه می‌داند سمّ کشنده است باز از خودکشی خود‌داری نمی‌کند و می‌خورد و دفع آنرا از خدا می‌خواهد آیا این امام مقتدای مردم می‌شود یا خیر؟ ما نمی دانیم مقصود آقای نم از نوشتن این هذیانات چیست؟
در همان صفحه قبول کرده که رسول و امام باید بگویند لا حول و لا قوّه إلّا بالله، و بحول الله و قوّته أقوم و أقعد، ولی از قبول اینکه همة مردم باید چنین بگویند و حول و قوّة خود را از خدا بدانند نه از امام، خودداری کرده و می‌گوید نزد کسانکه به معارف قرآن و عترت آشنا هستند واضح است که خدا افرادی را برگزدیده و همة خلائق را مسخّر ایشان کرده. حال ما از این آقای نم می‌پرسیم این خلائق باید «بحول الله و قوّته» بگویند یا «بحبل الأئمّه و قوّتهم؟» اینجا که رسیده طفره می‌رود و خود را آشنا به معارف قرآن می‌داند با اینکه بکلّی از معارف قرآن بی‌خبر است زیرا اگر به معارف قرآن آشنا بود اقرار می‌کرد که همه باید بحول الله و قوّته بگویند و بحول الإمام و قوّه الإمام کفر و شرکست. عجب اینکه یک آخوند قوچانی به نام شیخ غین‌علی و یا نام دیگری که فعلاً یادم نیست می‌گفت من بحول الإمام وقوّته کار حمّام (جماع) می‌کنم و حمّام می روم، این آخوند بی‌حیا و نفهم مدّتی به قول خودش رفته نجف درس خوانده ولی توحید و شرک را تمیز نداده است و اکنون کلّ بر جامعه می‌باشد.
آقای نم در ص 275 می‌گوید همانطوریکه ما در خیال خود هر چه بخواهیم ایجاد می‌کنیم رسول و امام هر چه بخواهند در عالم محسوسات و خارج ایجاد می‌شود. این آقا در اینجا وارد معقولات شده و خراب‌تر کرده، ما می‌گوئیم اما ایجاد از عدم می‌کند و یا از موادّ قبلی، اگر بگوید از عدم، می‌گوئیم شما در ص 231 و 248 تصدیق کردید که کسی از عدم نمی‌تواند ایجاد کند جز خدا، مگر اینجا از قول خود برگشته‌ای، و اگر بگوید از موادّ قبلی می‌گوئیم این تکوین نیست و صنعت است پس ولایت تکوینی ندارد.
در ص 262 اشکال کرده که اخبار نفی تفویض خلق و رزق پنج عدد بیشتر نیست، ولی خودش در ص 285 و 259 سی و یک عدد نقل کرده، ما می‌گوئیم اگر یک خبر هم باشد کافی است زیرا موافق قرآن و عقل است، شما را بخدا لجاج و عناد را بنگرید.
در ص 262 معجزات را دو قسم کرده می‌گوید یک قسم بود که از خدا می‌خواستند و خدا ایجاد می‌کرد، و قسم دوّم این بود که بدون دعا خودشان قدرت ندارد و بر ضدّ قرآن و برخلاف قول خدا اجتهاد کرده ای و اجتهاد مقابل نصّ باطل است زیرا خدا مکرّر می‌فرماید ای رسول ما تو نمی‌توانی معجزه بیاوری «إنّما الآیات عندالله» و حضرت رضا چنانکه گذشت فرمود معجزات کار امام نبود.
در ص 265 می‌گوید چون بصریح قرآن و روایات صحیحه نسبت خلق به عیسی(ع) و ملائکه صحیح باشد این موضوع نسبت به ملک و بشر فرقی ندارد اگر چه در نظر اشخاص دور از حقائق فریاد واکفرا بلند می‌شود. جواب این است که نسبت خلق به عیسی(ع) «خلق من شیء» است نه خلق از عدم. و آن صنعت است و امّا خلق از عدم منحصر به خدا است. و امّا ملک را نمی‌توان قیاس کرد با بشر زیرا ملک مامور از طرف پروردگار است ولی بشر فاعل مختار و مستقلّ است اگر آقای نم درک نکند ما تقصیر نداریم. 
در ص 269 برای اینکه ثابت کند پیغمبر و امام متحیّز و دارای مکان نیست و در آن واحد همه جا هست دلیل آورده که چون مخزن اسرار و علوم پروردگارند هر جا بخواهند سیر می‌کنند. خوانندة عزیز تو را به خدا قسم دقّت کن کسیکه این قدر عوام است که نمی‌داند سیر کردن روح دلیل بر تحیّز و مکان واحد داشتن است زیرا چون همه‌جا نیست سیر می‌کند از جائی به جائی می‌رود و در جائی که نبوده می‌رود و اگر همه جا بود دیگر رفتن لازم نبود و این دلیل بر صحت کلام ما و یا بطلان اوهام خودش می‌باشد. به اضافه علوم الهی مخزن ندارد علم خدا محدود نیست و عین ذات او است خدا در قرآن فرموده «قل لا أقول لکم عندی خزائن الله».
در ص 271 می‌گوید «باب الله و سبیل الله أئمه» می‌باشند و هر کس هر چه می‌خواهد از این راه و از این باب بیابد. باید گفت خدا مانند شاه و وزیر در و دربان ندارد. این احمقان خیال کرده‌اند خدا جائی است و در و دربان گذاشته و هر کس بخواهد برود نزد او باید از در وارد شود و دربان را ببنید اینان نه به دنبال عقل رفته‌اند و نه از کلام امام خود خبر دارند. حضرت امیر فرموده خدا در و دربان ندارد اینان می‌گویند خیر حضرت عبّاس باب و در خدا است موسی‌بن جعفر(ع) باب الله است .
در ص 271 گوید عبدالله کاهلی دعائی خواند و از شرّ شیر نجات یافت یعنی از خدا خواست و خدا او را اجابت کرد و چون نزد امام رفت و قضیّه را نقل کرد، امام فرمود : «أنا والله صرّفته عنکما،» یعنی بخدا قسم من شیر را از شما دفع کردم، کسی نیست به این شیعة دو آتشه بگوید راوی از خدا خواسته و خدا دعای او را اجابت کرده، پس از آن امام گفته من شیر را دفع کردم مگر امام خدا بود به اضافه چرا امام قسم می‌خورد.
در ص 272 می‌گوید چون شیطان می‌خواست ت