سال پنجم خانه و آب وملک‌ها را گرفت تا در مصر و حوالیِ آن زمینی نماند مگر آنکه در ملک یوسف درآمد، و در سال ششم مزرعه‌ها و نهرها را گرفت تا در مصر و حوالیِ آن نهر و مزرعه‌ای نبود مگر در ملک او. و در سال هفتم رقبة مردم را به بهای گندم خرید تا در مصر و حوالیِ آن بنده و آزادی نماند مگر اینکه همه بندگان یوسف شدند. البتّه آن حضرت پس از اتمام سالهای قحطی و ورود سالهای متعارفی، تمام مردم را آزاد نمود و املاکشان را بخشید. مردم گفتند: ما ندیدیم و نشنیدیم که خدا به سلطانی چنین علم و تدبیری داده باشد.
حضرت یوسف در چنین سالهای قحطی که قدرت عظیم پیدا کرده و در مصرف غلّه و جیره‌بندی کمال احتیاط را به عمل می‌آورد تا مردم را از خطر نابودی نجات دهد، زحمتش چند برابر گردیده، زیرا کثرتِ محتاجان و درخواستِ زیادِ اربابِ حاجت، کارِ یوسفِ دلسوز را زیاد کرده و شاید خودش غذای سیر نمی‌خورد تا گرسنگان را فراموش نکند: 
یوسف صدّیق شد چون پادشاه ملک مصر
		آن که سیر از خوان او بودی جهان گرسنه

گفت چون من خورده باشم سیر و باشم خفته‌پوش
		کی خبر دارم زحالِ میهمانِ گرسنه

در این سالهای قحطی نه تنها مردم مصر بلکه بلاد مجاور که با مصر روابط اقتصادی دارند، به مصر هجوم کرده و غلّه می‌بردند و حضرت یوسف(ع) کاملا رسیدگی می‌کرد. البته باید ورودِ اشخای که درخواستِ غلّه می‌کنند کنترل شود، و باید معامله‌ها تماما زیر نظر یوسف قرار گیرد و باید اشخاص درخواست کننده شناخته گردند تا کسی تقلب و تزویر نکند، و تجّار طمعکار برای سود بردن به نامهای مختلف، و نیرنگها و رشوه‌دادنها، غلّه را نبرند. پس باید مقدارِ مصرف و دفعات و نامِ اشخاص دقیقاً ثبت گردد. آن حضرت کاملاً مواظبت می‌کند چه کسان می‌آیند و چقدر می‌برند. در این ایام از کنعان و جاهای دیگر فوج‌فوج به سوی مصر برای خرید غلّه می‌آیند.
ورود برادران یوسف برای خرید غلّه
در این سالها کنعان دچار قحطی و تنگی گردیده و خانوادة یعقوب(ع) برای قوتِ خود به فشار افتاده‌اند. ناچار حضرت یعقوب، فرزندان خود را انجمن کرد وگفت باید برای خریدِ خواربار به سوی مصر بروند. فرزندان او به استثنای بنیامین که پدر با او مأنوس بود و برای انجام کارهای داخلی و ادارة امور خانواده مانده بود، بقیه بار سفر بستند و با کاروان فلسطین پس از طی راههای طولانی وارد مصر شدند ومقداری پول نقره و یا کفش و پوست همراه آورده‌اند.
فرزندان یعقوب باید خود را به مأمورین غله معرفی کنند و مأمورین باید به عزیز مصر گزارش بدهند. حضرت یوسف هم منتظر ورود آنان بود. چون مأمورین، گزارش دادند حضرت یوسف در بین اسامی واردین و درخواست‌کنندگان، نام برادران خود را شنید. البتّه وضعِ روحی او تغییر کرد ولی خودداری نمود و دستور داد آنان را به حضور بیاورند. اکنون 39 سال از سن یوسف(ع) گذشته و به مسند عزّت نشسته و در آب و هوای مصر قیافة کودکیِ او عوض شده. آنروزی که برادران او را در چاه انداختند به قولی 9 ساله بوده و فعلا قیافة مرد چهل‌ ساله دارد. یوسف با ایشان به زبان عبری و پدر و مادری سخن نگفت تا برادران، او را نشناسند. و برادران او را نشناختند چنانکه در آیة ذیل است: آیه 58 الی 62
متن آیه:
وَجَاءَ إِخْوَةُ يوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيهِ فَعَرَفَهُمْ وَهُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ(يوسف/58) وَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهَازِهِمْ قَالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ أَلَا تَرَوْنَ أَنِّي أُوفِي الْكَيلَ وَأَنَا خَيرُ الْمُنْزِلِينَ(يوسف/59) فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِي بِهِ فَلَا كَيلَ لَكُمْ عِنْدِي وَلَا تَقْرَبُونِ(يوسف/60) قَالُوا سَنُرَاوِدُ عَنْهُ أَبَاهُ وَإِنَّا لَفَاعِلُونَ(يوسف/61) وَقَالَ لِفِتْيانِهِ اجْعَلُوا بِضَاعَتَهُمْ فِي رِحَالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يعْرِفُونَهَا إِذَا انْقَلَبُوا إِلَى أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يرْجِعُونَ(يوسف/62)
ترجمه: و برادران یوسف آمدند و به او وارد شدند پس او آنان را شناخت و آنان او را نشناختند(58) و چون ساز و برگ آنان را در اختیارشان گذاشت و بار آنان را بار کرد، گفت: آن برادرِ پدریِ خود را نزد من بیاورید، آیا نمی‌بینید که من کیل را تمام می‌دهم و بهترین پذیرائی‌کنندگانم(59) اگر او را نیاورید کیلی پیش من ندارید و نزدیک من نیائید(60) گفتند: به زودی با پدرش مذاکره و کوشش می‌کنیم و حتماً این کار را خواهیم کرد(61) و یوسف به گماشتگان خود گفت: سرمایة آنان را در بارهایشان بگذارید شاید وقتی که به خاندان خود برگشتند متاع و سرمایة خود را بشناسند و باشد که برگردند.(62)
نکات: یوسف که در مسند عزّت تکیه کرده و رنگ و رخسارِ او را آفتاب بیابان عوض نکرده و در تکلّم به زبان مصری سخن می‌گوید و بلکه ترجمانی گرفته تا با برادران سخن گوید، منظور برادران را فهمید که از فشارِ روزگار آمده‌اند غلّه ببرند. ولی آنان احتمال نمی‌دهند که عزیزِ مصر همان طفل نه ساله باشد که سی سال قبل مفقود شده واز او خبری ندارند. اگرچه قیافة آنان پس از سی سال تغییر کرده، ولی حضرت یوسف(ع) می‌تواند قیافه‌های فعلی آنان را با قیافه‌های سی‌سال قبل تطبیق دهد.
حضرت یوسف(ع) بسیار مشتاق است احوالِ پدر و مادر و سایر بستگان را به طوریکه برادران نفهمند او کیست، بپرسد. و نخواست مستقیماً در این موضوع مذاکره کند. بلکه با زبردستی آنان را وادار کرد که احوال خود و بستگان خود را بیان کند. 
فخر رازی در اینجا که یوسف(ع) می‌گوید: ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ ، برای این درخواست، چند وجه ذکر کرده: 
1- چون حضرت یوسف(ع) به هر نفری بیشتر از یک بار شتر گندم نمی‌داد، در این سفر که برادران ده نفر بودند ده بار شتر گرفتند و گفتند برای پدر سالخورده و برادر کوچکتر ما نیز دو بار گندم بده؟ حضرت یوسف در جواب فرموده باشد برادرِ کوچکترِ خود را بیاورید تا من برای او نیز یکبار شتر گندم زیادتر بدهم.
2- برادران گفتند: برادر کوچکتری داریم که مورد انس و محبت پدر ماست و لذا او را نیاوردیم. حضرت یوسف فرموده باشد سخن شما عجیب است زیرا چگونه با اینکه شما عاقلتر و مؤدبتر وکاملترید پدر شما او را بهتر دوست دارد لابدّ او باید در فضل و ادب اعجوبه باشد. او را بیاورید تا من ببینم.
3- چون برادران، ده نفری بر یوسف وارد شدند، حضرت فرمود: شما کیستید؟ گفتند: ما چوپانهای شام هستیم برای شدّت قحطی آمده‌ایم گندم خرید کنیم. فرمود: شاید شما جاسوسید؟ گفتند: معاذ الله ما فرزندان پیر بزرگوارِ پیغمبری هستیم بنام یعقوب. فرمود: چند برادر بوده‌اید؟ گفتند: دوازده نفر، یکی از ما هلاک شد و یکی دیگر برای تسلّی پدر نزدِ او مانده و ما ده نفر آمده‌ایم. حضرت یوسف(ع) فرمود: یک نفر را نزد من گرو بگذارید و بروید آن برادری که نزدِ پدرتان است بیاورید تا رسالتِ پدرتان را به من برساند. در این هنگام قرعه زدند و قرعه بنام شمعون آمد و او را نزد یوسف گذاشتند.
4- شاید چون نام پدر خود را بردند حضرت یوسف(ع) گفت: