لب غیردینی بنام دین باشد، آن به منزلة کفر است و حرمت آن، شدیدتر است. حضرت یوسف(ع) برای اینکه حسن عقیدة خود را بیان کند فرمود: إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لَا يؤْمِنُونَ بِاللَّهِ. و با اینکه ملّت مصر وخصوصا این دو نفر بت‌پرستند، و از ملّت بی‌ایمانند، می‌بینند او صریح می‌گوید من از ملّت خدانشناس بیزارم. این دو رفیق که سالها در محیط بت‌پرستی بودند قهرا در عقیدة خود متزلزل می‌شوند و تا تردید و تزلزل پیدا نکنند به دنبالِ تحقیق و جستجو نمی‌روند.
سوم: مروّج دین باید حسن سابقه و حسب و نسب پاکی داشته باشد زیرا روحیة مروج دینی اگر سرچشمة آن خون‌نژادی و رحم پاکیزه و شیر حلال باشد در مستمعین مؤثر است. ولذا حضرت یوسف(ع) به آن دو نفر فرمود: وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبَائِي إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ وَيعْقُوبَ . و چون شرایط مبلغی مراعات نشده، بسیاری از مردم بی‌خبر از اسلام و قرآن، مبلغ شده و عوام بیچاره را به خرافات وموهومات عقائد سوق داده‌اند، و کار به جائی رسیده اگر کسی یکی از حقایق اسلامی را بیان کند، مردم او را کافر می‌شمرند. تا اینجا حضرت یوسف(ع) دو رفیقش را متوجه کرد که مرام توحیدی در دنیا موجود است، ولی هیچگونه انتقادی نکرد برای آنکه ذهن آنان را متوجه کند، و پس از این، شروع کرد به مقایسة بین توحید و شرک: آیه 39 الی 40
متن آیه:
يا صَاحِبَي السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيرٌ أَمِ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ(يوسف/39) مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا أَسْمَاءً سَمَّيتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِياهُ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يعْلَمُونَ(يوسف/40)
ترجمه: ای دو رفیق زندانی آیا چند ارباب جداجدا بهتر است و یا خدای یگانة قهار(39) شما نمی‌پرستید و نمی‌خوانید غیرخدا را مگر نامهائی که خودتان و پدرانتان نامگذاری کرده‌اید، خدا دلیلی بر آنها نفرستاده، حکمی نیست مگر برای خدائی که دستور داده جز او را نپرستید، دین پابرجا و راست همین است، ولیکن اکثر مردم نمی‌دانند.(40)
نکات: حضرت یوسف(ع) فقط به اثبات توحید پرداخت که اصل و پایة تمام عقائد حقه همین یکی است. و دو دلیل برای آن ذکر کرد: 
1- اینکه عقیدة صحیح باید رهبر به اتحاد و یگانگی باشد نه موجب تفرقه و جدائی. شما که غیر خدا را می‌پرستید و یا می‌خوانید وباب الحوائج‌ها و معبودهای متعدد دارید سبب تفرقه و نفاق جامعه می‌شوید. شما ارباب متعدد قائل شده‌اید، و ارباب جمع ربّ است و ارباب متعدد غلط است. آیا ارباب متعدد بهتر است و یا خدای واحد قهار که خالق تمام این اربابها است. أَأَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيرٌ أَمِ اللَّهُ؟
2- معبودها و باب الحوائج‌ها و ملجأهای شما مخلوقند. و شما نام معبود و اله روی آنان گذاشته‌اید و شما این عناوین را خود برای آنان قائل شده اید. شما و پدرانتان این نامها وعناوین را تراشیده‌اید و از طرف خدا و عقل دلیلی ندارد.
یوسف(ع) با منطق صحیح ودلائل عقلی بین شرک و توحید مقایسه کرد. زیرا عقیده را نمی‌توان به کس تحمیل کرد زیرا عقیدة تحمیلی و یا تقلیدی ارزشی ندارد. آیا سزاوار است انسان برای مخلوقی مانند خود کرنش و او را عبادت کند و از مخلوقی تملق گوید؟ البته خیر.
حضرت یوسف(ع) پس از دعوت به توحید، خوابهای ایشان را تعبیر نمود.
از سخن‌گفتن حضرت یوسف با آن دو نفر معلوم می‌شود، آن دو نفر در عین حال که بت‌پرست بودند خدا را قبول داشته‌اند، زیرا آن حضرت به ایشان گفت: أَأَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيرٌ أَمِ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ. آری تمام کسانی که در عبادات و حوائج خود توجه به غیرخدا دارند، چه بت‌ پرست و چه آدم‌‌پرست، همه خدای قهار را قبول دارند، ولی تمثال یک پیغمبر ویا امامی و یا بندة صالحی را محترم می‌شمارند، و تا سرحد عبادت از او تقدیس کرده و وجود او را مؤثر در سعادت و خیرات خود می‌دانند مانند بت‌پرستان که می‌گفتند: «هَؤُلاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللَّه»، و خدای قهار را قبول داشتند. ولی حضرت یوسف(ع) پس از اثبات بطلان این کارها و عقاید، به ایشان فهمانید که فقط خدای واحد قهار فرمانروای هستی است و دیگری اثری ندارد نه در تکوین و نه در تشریع، و فرمود: إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ. و فرمود: همان خدای واحد أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِياهُ، او خود امر نموده که در نزد غیر او کرنش نکنید. و دین پابرجا و منطقی همین است که فرمود: ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيمُ، ولیکن دکانداران دینی نگذاشتند مردم بفهمند. این است که فرمود: وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يعْلَمُونَ.آیه 41 الی 42
متن آیه:
يا صَاحِبَي السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُمَا فَيسْقِي رَبَّهُ خَمْرًا وَأَمَّا الْآخَرُ فَيصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيرُ مِنْ رَأْسِهِ قُضِي الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ(يوسف/41) وَقَالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْسَاهُ الشَّيطَانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ(يوسف/42)
ترجمه: ای دو رفیق زندانی یکی از شما به ربّ خود (یعنی به سرپرست خود) شراب می‌نوشاند، و اما دیگری پس به دار آویخته شود و پرندگان از سر او می‌خورند، حقیقت امری که در آن فتوی خواستید چنین مقدر شده(41) و به آنکه گمان نجات دربارة خود داشت سفارش کرد که مرا نزد سرپرست و پروردگارت یادآوری کن، پس شیطان یادآوری نزد پروردگارش را از یاد او برد، پس یوسف چند سالی در زندان ماند.(42)
نکات: حضرت یوسف(ع) پس از تبلیغِ توحید، به تعبیرِ خواب پرداخت و گفت یکی از شما دو نفر ساقی پادشاه می‌شود و به او شراب می‌نوشاند و دیگری محکوم به اعدام می‌شود و بر دار می‌رود.
حضرت یوسف(ع) تصریح نکرد که آنکه بر دار می‌رود کدام یکی از ایشان است، و در تعبیر، اعدام را مؤخّر انداخت برای اینکه ایشان افسرده نشوند. ولی ساقی به گمان خود درک کرد که او ناجی است. پس حضرت یوسف(ع) همان وقت تعبیر و یا وقت بیرون رفتن از زندان به او گفت: مرا در پیشِ پادشاه یاد کن، و بی‌تقصیری مرا تذکّر ده، تا وسیلة نجات من از زندان فراهم شود. وضمیر ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ، برمی‌گردد به خودِ ساقی. یعنی خود ساقی گمان کرد که او نجات خواهد یافت. بعضی از مفسرین، ضمیر را به یوسف برگردانیده‌اند و ظن را به معنی علم گرفته‌اند، و این برخلاف ظاهر است. یوسف به وسیلة ساقی خواست نجاتِ خود را از زندان فراهم کند و این، اشکالی ندارد. بعضی‌ها خیال کرده‌اند این کار، برخلافِ خداشناسی و برخلافِ توکّل است، وروایاتی را نقل کرده و سند قرار داده‌اند. ولی به نظر ما تمام آن اخبار مجعول است. مثلا از رسول خدا(ص) روایت کرده‌اند که فرمود: از برادرم یوسف(ع) عجب دارم که چگونه به مخلوقی استغاثه کرد اگر این سخن 