ی یوسفِ عزیز، چشمان زیبایت چه قدر قشنگه.
یوسف: این چشمان من پس از قرارگرفتنِ سه روز در قبر گندابی شود و بر گونه‌های بی‌نور پژمرده ام جاری گردد.
زلیخا: ای یوسف عزیز، این موهای سیاه و برّاق تو چه قدر قشنگ است.
یوسف: اوّل چیزی که در گور از دستم می‌رود و روی خاک می‌ریزد، همین مویم است.
زلیخا: ای یوسفِ عزیز، روی زیبای تو چقدر قشنگ است.
یوسف: خدائی که این صورت را به من عطا نموده، بهتر و جمیل‌تر است.
زلیخا: ای یوسف عزیز، قامتِ رعنای تو چقدر زیباست.
یوسف: خدای بزرگ، این قامت را، به من عطا کرده.
زلیخا: ای عزیز دلم، چرا اینقدر خونسرد  و سنگدلی، و در برابرِ این سوز و نوازِ من، بی‌اعتنائی؟.
یوسف: برای آنکه رضای خدا را می‌جویم.
زلیخا: ای یوسف عزیز، همة کنیزان و گنجهای خود را در راه خدا می‌دهم تا از ما خشنود گردد.
یوسف: پروردگارِ من، رشوه نمی‌پذیرد.
زلیخا: من شنیده‌ام خدای‌تعالی یک ذرة ناقابل را قبول می‌کند و ثواب جزیل می‌دهد؟.
یوسف: خدا از پرهیزکاران و بندگان شایسته می‌پذیرد نه از دیگران.
زلیخا: اگر می‌فرمائید من اسلام آورده، دست از دینِ خود بردارم؟
یوسف: این موضوع با اراده و مشیتِ خداست و تو مختاری.
قرآن، اظهارات عاشقانة زلیخا را با یک کلمة مختصر که یک دفتر معنی دارد، تعبیر کرده به هَيتَ لَكَ. ولی یوسف(ع) در برابر این اظهارات عاشقانه، سه جمله می‌گوید که جوابِ کامل و عذری موجه است: 
1- جملة: مَعَاذَ اللَّهِ، در این جمله کار زلیخا را از نظر خدا سنجیده، و خود را در پناه خدا قرار داده و می‌خواهد بگوید: این کار برخلاف رضای خداست. زن و مرد اجنبی در لذتهای جنسی آزاد نیستند. خصوصا زنی که شوهر دارد. ثانیا: از جهت دین هم اعتقاد نیستیم. ثالثا: تو ای زلیخا، فانی در احساسات شهوانی شده‌ای، و من فانی در محبّت و اطاعت خدا. تو در پست‌ترین درجة شهوات و من در بلندترین درجة عبودیت، و این کاری که می‌گوئی نشدنی است.
2- جملة: إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَاي. چون زلیخا معتقد به توحید وعقاید دینی نیست، به او می‌گوید حقّ شوهرت را باید حفظ کنی و من باید حق پذیرائی و نمک را حفظ کنم و احسان او را ندیده نگیرم. من دست‌پروردة نعمت اویم و باید شکرگزار او باشم نه خیانتکار به او. هر حیوانی نسبت به منعم خود وفادار است.
3- جملة: إِنَّهُ لَا يفْلِحُ الظَّالِمُونَ. که مفادِ آن معلوم است.آیه 24
متن آیه:
وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَا أَنْ رَأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ كَذَلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ
ترجمه: و بطور محقّق زلیخا قصدِ بدی به یوسف کرد و یوسف قصدِ زلیخا کرد، اگر برهان پروردگارش را ندیده بود، بدینگونه تا بدی وزشتی از او بگردانیم زیرا او از بندگان مخلص ما بود.(24)
نکات: جملة: هَمَّتْ بِهِ، به معنی این است که زلیخا نسبت به یوسف(ع) قصدی کرد أمّا متعلق قصد ذکر نشده، و همچنین جملة: وَهَمَّ بِهَا ، یوسف قصدی نسبت به زلیخا کرد که ذکر نشده چه قصد کرد؟. أمّا از سیاق عبارت معلوم است که قصد ایشان شهوترانی نبوده زیرا صریحا یوسف پیشنهاد او را رد کرد و زلیخا نیز که آخرین نقشه‌های خود را برای وصال و کامیابی به کار بست ؛ از ساختن عمارت و نمایشات دلفریب و وسائل آسودگیِ خاطرِ یوسف و رفعِ نگرانی او، ولی در برابر همة این مساعی جز سردی و بی‌اعتنائی از یوسف(ع) چیزی ندید.
یوسف(ع) از این پرتگاه خطر، با فکرِ بلند و قدرتِ فوق‌العاده، خود را رها کرد، و بجای آنکه خود را ببازد و دل از کف بدهد و تسلیمِ هوی و هوس بشود، عذرهای موجّهی اظهار داشت. و در تاریخ عفّت و مردانگی، او یک نمایش معجزه آسائی دارد. و از خود شجاعتی اظهار داشت که از شجاعتهای پهلوانان جهان در نبردهای خونین، شگفت‌انگیزتر است تا جائی که برای زلیخا نصیحت نمود. همانطوریکه ناز و غمزه و دلربائی زلیخا در یوسف اثر نکرد، همانطور پند یوسف(ع) در زلیخا اثر نکرد.
در این میدان مبارزه، نبرد مهیبِ وحشتناکی در عین خلوتی انجام شد. در این عمارتی که به نیروی عشق ساخته شده و از در و دیوارِ آن جمال می‌بارد، از یک طرف آواز حزین دلخراش زلیخا سکوتِ عمارت را برهم می‌زد، و از طرف دیگر منطق و برهانِ یوسف(ع).
در این فضای آرام، دو لشکر نیرومند مشغول مبارزه بودند: در یک جبهه امواج مهیب عشق، و در جبهه دیگر سپاه عفت و عصمت و نیروی مردانگی و عبودیت جای گرفته است.
میدان بر زلیخا تنگ آمد و دانست که به رضا و رغبت، حریف تسلیم نمی‌شود، و ممکن است همیشه در سوزِ عشق بسوزد، و دستش به دامان یوسف نرسد، و در حقیقت شکست خورد. وخواست تلافی کند و معشوق سنگدل خود را از میان بردارد و جان خود را خلاص کند. مختصر اینکه یا یوسف(ع) را بکُشد و یا کاری کند که او را رسوا کند، و به کتک‌کاری و یا مکر دیگری چنگ زند.
یوسفِ پاک نیز چون حریف را شکست‌خورده و در تغییر حال و احتمال حمله و خطر دید، فکر کرد که مقاومت در برابر او موجب رسوائی و خطر دیگری می‌باشد، و بواسطة برهان پروردگار که الهام باشد فهمید که باید میدان را خالی و فرار کند. این برهانِ پروردگار راهنمائیِ الهی بود که او را از خطر نجات داد.
بعضی نوشته‌اند که یوسف می‌خواست دامن خود را ملوث کند، دید زلیخا برای خاطر عمل زشت، پرده‌ای روی بت خود انداخت، یوسف از عمل او متنبه شد و راه عذر به دستش آمد و گفت: تو از بت‌ بی‌شعوری خجالت می‌کشی، من چگونه از خدای حاضر و ناظر حیا نکنم؟. ولی به نظر ما چنین چیزی درست نیست زیرا: وَهَمَّ بِهَا  در لغت عرب به معنی قصد بد کردن است که کتک‌کاری و مقاومت در مقابل حمله باشد و همچنین: هَمَّتْ بِهِ، پس سعی در شهوترانی نبوده زیرا زلیخا سعی خود را برای شهوت کرده بود و نتیجه نگرفته بود دیگر هَمَّتْ بِهِ معنی نداشت جز تلافی شکست و حمله برای قتل و ضرب. و البته در تفاسیر چیزهائی نوشته‌اند که برخلاف تمجید إلهی و تقوای یوسف و برخلاف ظاهر قرآن است.
بنابراین مقصود از: هَمَّتْ بِهِ، این است که زلیخا پس از ناامیدی از وصال، عشقِ او را تبدیل به یک کینه و عداوتِ شدیدی شد و قصد کرد که یوسف را بکشد و از رنج عشق او خلاص گردد. علی هذا قصد هرزگی و بی‌عفتی نبوده، ولذا لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ  آمده که مقصود از سوء همان قتل و ضرب باشد. ومقصود از فحشاء، همان بی‌عفتی و ناپاکی باشد.
و اگر مقصود از «هَمَّتْ بِهِ» قصد قتل و عناد نباشد سوء و فحشاء به یک معنی می‌شود و برخلاف عطف است، زیرا ظاهر عطف اثنینیّت را می‌رساند. ولذا باید گفت: ابداً یوسف(ع) قصد زنا نکرد و فقط قصد حملة متقابل کرد، ولی فوری از حمله، منصرف شد برای فرار بالهام پروردگار و برهان پروردگار.
و از این جهت حق‌تعالی فرموده: إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ. که اگر قصد همخوابی کرده بود از مخلصین خارج بود.
و بُرْهَانَ در اینجا وحی جدید بود.
پس وقتی خدا و زلیخا و عزیز و زنان مصر و یوسف، همه به پاکی