طر او را بدامن لطف و آرامش خود حفظ کرد: وَأَوْحَينَا إِلَيهِ ... یوسفا غم مخور که پایان شب سیه، سپید است و در ناامیدی بسی امید است.
انسان تا از وسائل مادی قطع نشود و نظر از غیر خدا نبندد، ارتباط با حق میسر نشود. قدمی که روی آمال و آرزو گذاشتی تو را به مبدء همة آرزوها و امیدها نزدیک می‌کند. یک طفل دوازده ساله یا نه ساله که از خانمان و زندگی بریده شده و در ته چاهی در بیابان وحشتناکی سقوط کرده، علاوه بر اینکه مشمول لطف إلهی شد، به او وحی شد و غصة او تبدیل به شادی گردید و جبرئیل نزد او آمد که اندوهگین مباش، آیندة خوب و سعادتمندی داری و از قعر چاه به اوج ماه خواهی رسید و برادرانت را از این عمل وحشیانه خبر خواهی داد درحالیکه ایشان شرمسارند و تو را نمی‌شناسند، در حالیکه الآن شعور خود را از دست داده‌اند، و برادرانت بنده‌وار در پیش تخت عظمت تو بزانو درآیند و از تو طلب عفو کنند. آیا در آن روز بر این برادران چه خواهد گذشت؟ ولی اکنون حجاب جهل و حسد مانع از فهم ایشان است: وَهُمْ لَا يشْعُرُونَ. شعور همان روشنی ضمیر انسان و آشنائی او به وظائف است. تا وقتی نور عقل و ایمان در دل انسان می‌تابد و چراغ هدایت باطنی خاموش نشده، ممکن نیست مرتکب جنایت وگناهی شود، همانطوریکه تا انسان بیدار است روح در تمام اعضاء و جوارح فرمان می‌دهد، گوش می‌شنود، چشم می‌بیند و هر عضوی به وظائف خود آشناست، همینطور تا حسّ عقل و ایمان بیدار است شعور انسان کار می‌کند و ممکن نیست آدم خردمند دیندار خلاف وظیفه کند. آن وقتی که انسان دست به جنایت می‌زند، و بسوی عصیان می‌رود وقتی است که حس عقل و ایمان او بمیرد، و بی‌عقل و ایمان شود و یا بگو بی شعور گردد. چنانکه رسول خدا(ص) فرموده: " لا یشرب الشارب و هو مؤمن ولا یزنی الزانی وهو مؤمن". انسان چون از خواب غفلت بیدار شد و شعور باطنی او هشیار گردید اگر گناهی کرده پشیمان می‌شود، و اگر پشیمان نشد بی‌ایمان است و باید خود را معالجه کند.آیه 16 الی 18
متن آیه:
وَجَاءُوا أَبَاهُمْ عِشَاءً يبْكُونَ(يوسف/16) قَالُوا يا أَبَانَا إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ وَتَرَكْنَا يوسُفَ عِنْدَ مَتَاعِنَا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَمَا أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنَا وَلَوْ كُنَّا صَادِقِينَ(يوسف/17) وَجَاءُوا عَلَى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ(يوسف/18)
ترجمه: و هنگام شب فرزندان یعقوب گریه‌کنان نزد پدر آمدند(16) گفتند: ای پدرِ ما، براستی ما برای مسابقه رفتیم و یوسف را در پیش متاع خود گذاشتیم پس گرگ او را خورد، و تو ایمان و اعتقاد به ما نداری و سخن ما را باور نمی‌کنی و اگرچه راستگو هم باشیم(17) و پیراهن او را که به خون دروغی آلوده بود آوردند. یعقوب گفت: نفس شما کاری را نزد شما خوشنما کرده، من در این زمینه جز صبر جمیل چاره ندارم، و خدا بر این مصیبتی که توصیف می‌کنید برای من مددکار است.(18)
نکات: یکی از کارهای بشر نیرنگ و خدعه است. برادران یوسف پس از قراردادن او در چاه توقف کردند و مراجعت را به شب انداختند که پدر احتمال واقعه‌ای را بدهد و در موقع گزارشِ خبرِ دروغ، چشم پدر روی ایشان را نبیند زیرا صورتهای شرمسارِ خیانتکار گواهی بر دروغ ایشان است. ولی سیاهی شب پرده‌ای است. اگر هوا روشن و چشم پدر میان چشم ایشان بود، شاید نمی‌توانستند چنین تصنع شجاعانه و دروغ بزرگی را اظهار کنند و فاش بگویند که ما مسابقه رفتیم و یوسف را گرگ خورد، با اینکه قبلا خود گفته بودند ما جمعی نیرومند می‌باشیم.
این خبر را شبانه آوردند که راه تفتیش بر یعقوب(ع) بسته باشد زیرا در روز ممکن بود برود محل حادثه را ملاحظه کند. أمّا شب نمی‌تواند ولذا خود ایشان می‌دانستند چنین دروغی به سهولت باورکردنی نیست، برای همین جهت پیراهن را خونین آوردند و بازگفتند: وَمَا أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنَا. بهرحال چون مشمول خذلان بودند پيراهن را پاره نکرده بودند و پیراهن پاره نشده را که به خون آلوده کرده بودند آوردند. و لذا چون یعقوب  مشاهده کرد دانست که دروغ می‌گویند. و لذا فرمود: إن هذا الذئب کان رحیما، کیف أكله و لم یخرق قمیصه! (اگرچه ممکن است بگوئیم حضرت یعقوب(ع) از وحی می‌دانسته که یوسفش زنده است)، و لذا گفت: فَصَبْرٌ جَمِيلٌ. فخر رازی نوشته: کان یعقوب قد سقط حاجباه و کان یرفعها بخرقة فقیل له ما هذا؟ فقال: طول الزمان وکثرة الأحزان. فأوحی الله إلیه: یا یعقوب أ تشکوننی؟ فقال: یار ب خطیئة أخطاتها فاغفرها لی.
پیرمرد خانه‌نشین در این موقع شب چاره‌ای در مقابل اجماع فرزندان جز رضا و شکیبائی ندارد و نمی‌تواند برای کشف واقع اقدامی کند و یا فرزندانِ خود را شدیدا توبیخ نماید، زیرا به دشمنی او برمی‌خاستند واحترامی که داشت از بین می‌رفت و نتیجه‌ای جز ویرانی زندگی و رفتن آبرو و حیثیت نمی‌گرفت. و لذا غائله را خاتمه داد. ولی آیا این پدر بزرگوار بعدا به تحقیق وتفحّص پرداخت و از شبانان و رهگذران، سراغ گمگشتة خود را گرفت یا خیر به تقدیر واگذاشت و به انتظار وقایع بعدی بود؟ تاریخ چیزی بدست نداده.
و مقصودِ فرزندان از کلمة: نَسْتَبِقُ، مسابقه در تیراندازی و اسب‌دوانی است که در دین انبیاء(ع) کار خوبی بوده است.
جملة: يبْكُونَ، دلالت دارد که اگر مدّعی نزد حاکم گریه کرد حاکم نباید اعتنا کند زیرا ممکن است مانند برادران یوسف باشد.آیه 19
متن آیه:
وَجَاءَتْ سَيارَةٌ فَأَرْسَلُوا وَارِدَهُمْ فَأَدْلَى دَلْوَهُ قَالَ يا بُشْرَى هَذَا غُلَامٌ وَأَسَرُّوهُ بِضَاعَةً وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِمَا يعْمَلُونَ
ترجمه: و کاروانی آمد پس مأمور خود را برای آب سرچاه فرستادند چون دلوش را به چاه انداخت گفت: مژده این غلامی است، و او را بعنوان کالا پنهان کردند، و خدا به کردارشان دانا بود.(19)
نکات: شبهای تلخ و تنهائی یوسف(ع) در تاریکی چاه اگرچه او بوحی آسمانی دلگرم شده و تحمل می‌کند ولی باز ناگوار است. آه چقدر تاریک است. هیچ صدائی از هیچ طرفی به گوش او نمی‌رسد. آیا این شبهای غم انگیز کی به پایان می‌رسد؟ آیا چند شب و روز باید در قعر چاه باشد، سه روز تا هفت روز نوشته اند. دادرسی جز فضل إلهی ندارد.
نوشته‌اند که یهودا یکی از برادرانش هر روز خود را به سرچاه می‌رسانید و مقداری قوت در چاه برای او می‌انداخت. و مواظب بودند که اگر کاروانی از آن چاه بگذرد و یوسف را بیرون برد کاری کنند که یوسف دیگر به دامان پدر نرسد، و نتواند خود را نجات دهد.
و از آن طرف، قافله‌هائی برای تجارت از کنعان و فلسطین و مدین به مصر می‌رفتند و قافله‌سالاری بنام مالک بن ذعر بسیار از این راه عبور می‌کرد و خوابی دیده بود که از سرزمین کنعان متاعی به دستش می‌آید که سود فراوان برایش دارد. در این زمان کاروان مالک آمد، و آبکش خود را فرستاد تا برای آنان آب بیاورد. چون دلو به ته چاه رسید، یوسف(ع) خود را د