لسطین گرگ زیادی داشته. اگرچه بدترین گرگِ درّنده مردم حسودند که از هیچ جنایتی دریغ ندارند و روگردان نیستند.
بهرحال برادران قبول نکردند و گفتند: خاک بر سرِ ما، اگر با وجود ما گرگ یوسف را بخورد، چه زیانی از این بدتر و رسواتر. بالأخره پدر را قانع کردند. و مقصود از لَخَاسِرُونَ: لهالکون و یا لعاجزون و یا غیرفائزین است.
بعضی نوشته‌اند: برادران یوسف چون دیدند پدر را نمی‌توان قانع کنند وحس بدبینی در او دیدند، خود یوسف(ع) را دیدند که تو از پدر خود درخواست کن که روزی با ما به گردش بیائی. یوسف پاک طینت با ذهن صاف خود چه می دانست که برارانِ او دشمنِ جان اویند ولذا از پدر خود درخواست کرد تا پدر او إذن بیرون رفتن داد تا از مناظر صحرا استفاده کند.
به هر صورت قضا و قدر کار خود را کرد و خواهی نخواهی اجازة بردن یوسف را گرفتند و آمادة فردا شدند.
حضرت یعقوب(ع) جز صبر چاره‌ای نداشت زیرا اگر مانع از رفتن یوسف(ع) می‌شد ممکن بود برادران عداوت خود را علنی کنند و در همان میان خانه زد و خورد کنند، و این جوانانِ مغرور در همان خانه خونریزی و رسوائی را زیادتر، و آبروی چندین سالة خانوادة نبوت را ببرند. و همچنین چون یوسف(ع) را بردند در چاه انداختند او نمی‌توانست درصدد تحقیق بیشتری برآید یا بدن نیم‌خوردة یوسف را که به قول ایشان گرگ ربوده از ایشان بخواهد، زیرا ممکن بود آنان لجبازی کرده و بروند یوسف را در همان چاه بکشند.
برادران یوسف چون اذن بردن یوسف را به صحرا گرفتند، شبانه با خاطر جمع نقشة انداختن او را در چاه کشیدند و تا صبح به خود دلداری داده و جرأت این جنایت را به خود تلقین کردند که یوسف را می‌کشیم و یا از پدر دور می‌کنیم و محبتِ پدر را به خود اختصاص می‌دهیم، سپس به توبه می‌پردازیم، چنانکه تمام جنایتکاران همین افکار را در خیال می‌پرورانند و این خود برگترین دام شیطان است. نقشة شیطان این است که بشر را به گناه وامی‌دارد بامید توبه‌ای که شاید هرگز موفق نشوند.آیه 15
متن آیه:
فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَأَجْمَعُوا أَنْ يجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ وَأَوْحَينَا إِلَيهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هَذَا وَهُمْ لَا يشْعُرُونَ
ترجمه: پس چون او را بردند و اتفاق کردند که او را در مخفیگاهِ آن چاه قرارش دهند، و بسوی او وحی کردیم که البته از این کارشان خبر خواهی داد و حال آنکه ایشان درک نمی‌کنند.(15)
نکات: چون صبح شد از خواب برخاستند و هنگام اجرای نقشه رسید. پس از تهیة وسائل، یوسف(ع) را با مهربانی از دامن پدر ومادر جدا کردند و تا مسافتی پدر و مادرِ مهربان او، یوسفِ عزیزِ خود را مشایعت کردند و او را نوازش داده جامة نو پوشانیده و سفارشش را به هر یکی از برادرانش نمودند. ایشان تا جائیکه برای پدر و مادر نمایان بود و دل یعقوب(ع) از مفارقت یوسف می‌‌طپید و وعده می‌دادند که شب نزدیک است و عمرِ سفر کوتاه، چند ساعت دیگر یوسف خود را در آغوش خود خواهند دید.
تا زمانی که برادران در چشم رس یعقوب و راحیل بودند یوسف را نوازشهای گرم می‌نمودند و او را از بغل و دوش یکدیگر می‌ربودند و نمی‌گذاشتند پیاده برود و خسته شود. ولی چون از منظر خانواده دور شدند وتپه‌های بیابان فلسطین فاصله شد، آغاز بدرفتاری با این کودک بی‌گناه نموده او را از دوش به زمین افکنده و با سیلی او را در بیابان دوانیده و او به هر کدام پناه می‌برد سیلی و کتک می‌خورد و تا چاهی که سر راه کاروانها بود یعنی سه فرسخ، با سرعت، طفلِ راه‌نرفته، را دوانیده و یا کشان‌کشان بردند. از فحوای آیه استفاده می‌شود که در سرِ چاه باز اختلاف کردند. بعضی می‌خواستند او را بکشند و یا نابود کنند و یا در میان چاه پرتاب کنند. در روایات آمده که او را پرتاب کردند، ولی ظاهر آیه این است که نظرِ اکثر و یا تمامِ ایشان این شد که او را تهِ چاه بگذارند با ریسمان، و یا با هر طریق دیگر.
این چاه در سر راه کاروانهای مصر بود، ولی عمیق و مهیب بود. و اطراف آن ناهموار و بی‌ساختمان ودارای تاریکیهائی بوده که به غَيابَتِ الْجُبِّ  تعبیر شده. ممکن است در شکم چاه رخنه‌هائی بوده دارای ظلمت.
کودکی که تا چند ساعت قبل در دامن بزرگ بنی‌اسرائیل و رئیس خانواده و در آغوش پدر ومادری پرستاری شده، اکنون می‌خواهند او را با سیلی و لگد و فحش و کتک و طپانچة ستم، در چاهِ عمیقی سرازیرش کنند. چاهی که از حبسِ تاریک، وحشتنا‌ک‌تر و نمناک‌تر بوده. حبسِ تاریک‌مکانی است تنگ و تاریک و از نور آفتاب محروم، ولی در محل أمن و زیر نظر مأمورین و پاسبانها می‌باشد. أمّا این چاه، پائینِ آن مملوّ از آب و ترسِ افتادن و سقوط می‌رود و سرِ راه مار ومور وحشرات و موذیات بیابان است.
آیا بر این طفلِ نورس در این اول منزلِ تبعید و مرحلة بلا چه گذشته و اندازة فشار و اندوهِ او چقدر بوده؟ نمی‌توان تصور کرد. 
قبل از آنکه او را سرازیرِ چاه کنند بدن او را برهنه کردند و پیراهن او را از بدنش بیرون آوردند برای اینکه خونین کنند، و بعنوان اینکه گرگ او را ربوده برای پدر مهربان ببرند. آیا یوسف(ع) با چشم گریان چه درخواستی از ایشان کرد؟ آیا گفت: به کودکیِ من ترحم کنید و یا به پدر پیر خود ترحّم کنید، و او را از غصة جدائی من نسوزانید و یا بدن مرا برهنه نکنید؟ هر چه بود او را در چاهی که امید بیرون‌آمدن نداشت گذاشتند. چاهی که دستگیره و جای پا به دیوارهای آن وجود ندارد و اطراف آن سنگ‌چین نیست و طفلِ کوچک قدمش به این طرف و آن طرف نمی‌رسد.
نوشته‌اند در کنارِ آب سنگی بود که یوسف(ع) پس از افتادن در آب، روی آن سنگ خود را نگه داشت. پس او را صدا زدند؟ او جواب داد. فهمیدند او زنده است. خواستند سنگ را سرِ او بزنند یهودا مانع شد.
سکوتِ مرگبار، فضای چاه را فراگرفته، فقط گاهی نالة او سکوت را می‌شکند. امواج غم و غصه در دلش می‌خروشد. قیافة زندگی در نظرش زشت و چهرة عالم یک چهرة اهریمنی شده. آیا من در این چاه زنده می‌مانم و آیا چند روز و شب در این چاه ماندنیم و یا از گرسنگی و تشنگی می‌میرم و یا از اثر گزند حیواناتِ موذی دور از آغوش پدر می‌میرم؟ وسیلة نجات و روزنة امید بر او مسدود و از همه جا ناامید است.
عنایت إلهی و نوید غیبی
تا کسی نامهربانی و آزار مردم، خصوصا کسان و خویشان خود را نبیند متوجه خدای مهربان نمی‌شود وقدر الطاف خدای منّان را نمی‌داند. یوسِف خردسال که در چاه بلا مانده و شاید نابود گردد و یا از غصه سکته کند و حلقه‌های بلا روی قلب نازکش سنگینی و در قعر چاه از وحشت بمیرد، در اینجا استعدادِ سرشاری که در نهاد او بود گفت: یا شاهداً غیر غائب، و یا قریبا غیر بعید، و یا غالبا غیر مغلوب، اجعل لی من امری فرجا و مخرجا، و توجّه او به خدا او را مدد کرد و خدای مهربان که از حال بندگان مطلع و نگهبان است او را مورد عنایت خود قرار داد و همانجا نبوت او شروع گردید و ناگهان نور حیات بخشی به دلش باز و وحی إلهی در این مکان غربت أنیس او شد، در این پرتگاه خ