م به چه صورت نظريه المهدي بوجود آمد؟</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:60.txt">وفات امام حسن عسكري</a><a class="text" href="w:text:61.txt">ادعاي امامت جعفر بن علي</a><a class="text" href="w:text:62.txt">قائلين بانقطاع امامت</a><a class="text" href="w:text:63.txt">عقب نشينان</a><a class="text" href="w:text:64.txt">قائلين به مهدويت حضرت عسكري</a><a class="text" href="w:text:65.txt">گـروه محمديه (النفيسيه)</a><a class="text" href="w:text:66.txt">الواقفون</a><a class="text" href="w:text:67.txt">حيرت زده ها</a><a class="text" href="w:text:68.txt">الجنينيون([1])</a><a class="text" href="w:text:69.txt">قائلون به وجود فرزندي از پيش يا (الاثني عشريون)</a><a class="text" href="w:text:70.txt">عصر حيرت</a></body></html>فصل اول
شوري، نظريه اهل بيت
امت اسلامي در زمان پيامبر گـرامي وتاچند دهه پس از وفات ايشان بر اعتقاد اصيل به نظام شوري و اراده جمعي در تعيين حكمروايان خود وفادار بود. اهل بيت پيامبر نيز كه ايمان راسخي به اين اصل داشتند، در زمره پيشگـامان عمل به اصل شوري قرار گـرفته بودند. اما از هنگـامي كه حكمروايان اموي براي تثبيت قدرت و موروثي كردن آن از زور استفاده كرده نظام شورائي را در جامعه از بين بردند. برخي از شيعيان و پيروان اهل بيت در پايان قرن اول نيز متأثر از اين رويه نا مشروع و براي مقابله با آن، به نظريه خلافت موروثي امامان اهل بيت روي آوردند. اما اين نظريه را هرگـز نمي توان بعنوان تجلّي انديشه خودِ امامانِ شيعه و يا شيعيان قرن اول هجري دانست.
عليرغم آنچه به فراواني در ابيات ومتون اماميه راجع به تعيين قبلي حضرت علي از سوي پيامبر گـرامي بعنوان خليفه بلا فصل آمده است، اما در ميان همان متون روايت هاي متعددي نيز وجود دارد كه به روشني نشان دهنده وفادار بودن پيامبر گـرامي واهل بيت به اصل «شوري» و اراده جمعي امت مسلمان در انتخاب واليان خود مي باشد.
شريف مرتضي – يكي از برجسته ترين علماي قرن پنجم شيعه – در كتاب (الشافي) خود روايتي بدين مضمون نقل مي كند كه در هنگـام بيماري پيامبر (صلى الله عليه وسلم) عباس بن عبد المطلب از علي (ع) خواست تا در مورد خلافت از پيامبر (صلى الله عليه وسلم) سؤال كند و مي گـويد: اگـر از ميان ما – خاندان پيامبر – باشد آنرا بيان كن و اگـر به ديگـران اختصاص دارد، وصيت لازم را بازگـو كن. علي (ع) در پاسخ مي فرمايد: «در هنگـامي كه پيامبر بيمار بود نزد ايشان رفتيم وگـفتيم: اي رسول خدا.. خليفه اي بر ما معين كن، فرمودند: خير، از آن بيم دارم كه شما نيز مانند بني اسرائيل كه از هارون متفرق گـشتند، پراكنده شويد، ولي اگـر خداي در قلبهايتان انديشه نيكخواهانه اي بيابد، براي شما  شخصي را بر خواهد گـزيد»[1].
كليني نيز در كتاب (الكافي) به نقل از امام جعفر صادق مي گـويد: «آنگـاه كه رسول خدا در آستانه ارتحال قرار گـرفته بود از عباس بن عبد المطلب و امير المؤمنين دعوت كرد و ابتدا به عباس فرمود: اي عموي محمد.. آيا آماده هستيد كه ميراث محمد را بگـيريد، ديون او را بپردازي؟ وعباس در پاسخ مي گـويد: پدر ومادرم فدايت باد – من پير مردي عيالدار وكم بضاعت هستم، چگـونه كسي مانند من بتواند با تو كه با باد به مسابقه مي پردازي، برابري كند؟ پيامبر لحظه اي سر خود را به پائين افكنده و سپس دو باره سؤال خود را به همان صورت تكرار مي كند و پاسخي همسان مي شنود.. و پيامبر مي فرمايد: به كسي خواهم سپرد كه حق موضوع را ادا كند. سپس رو به علي كرده وفرمود: «اي علي، اي برادر محمد، آيا تو آماده هستيد كه ميراث محمد را بگـيريد، ديون او را بپردازيد و وعده هاي او را ادا كنيد؟ وعلي گـفت: بلي، پدر ومادرم فدايت، مي پذيرم»[2].
و اين وصيت، همانطور كه آشكارا ديده مي شود، وصيتي عادي، شخصي وغير سياسي است و هيچ گـونه ارتباطي با مسئله امامت وخلافتِ تعيين شده از سوي خدا ندارد، چرا كه ابتدا بر عباس بن عبد المطلب عرضه شد، كه از پذيرش آن اعراض ورزيد وسپس علي داو طلبانه آنرا مي پذيرد.
اما از وصيت ديگـري كه شيخ مفيد به نقل از امام علي در برخي از كتابهايش آورده چنين مستفاد مي شود كه رسول خدا پس از ارتحال خود در خصوصِ نظارت بر وقفها وصدقاتِ خود مسؤوليتهائي را به علي وصيّت نموده اند[3].
اگـر به ژرفاي اين روايتها كه از سوي بزرگـان شيعه امامي مانند كليني، شيخ مفيد و سيد مرتضي بازگـو شده اند، تأمل بيشتري بكنيم به اين امر پي خواهيم برد كه رسول اكرم وصيت خاصي در مورد سپردن امر خلافت و ولايت به امام علي نداشته بلكه موضوع را به شوري و تصميم گـيري امت اسلامي واگـزار كرده است.
در حقيقت همين موضوع باعث انصراف امام علي - پس از وفات پيامبر – از اخذ بيعت براي خود شده است، آنجا كه عباس بن عبد المطلب با اصرار فراوان به علي مي گـويد: دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنم وشيخ قريش – يعني ابوسفيان – را نيز به نزد تو آورم تا همگـان بگـويند: عموي پيامبر به بيعت پسر عموي ايشان در آمد. وتمام قريش و آنگـاه تمام مردم از تو تبعيت خواهند كرد. اما امام علي اين پيشنهاد را رد كرد[4].
امام صادق نيز از پدر و از جدش روايت مي كند: آنگـاه كه ابو بكر به خلافت رسيد، ابو سفيان به علي مي گـويد:
 اي فرزندان عبد مناف! چگـونه راضي شديد كه شخصي از ميان قبيله (تيم)[5]  بر شما مسلط مي شود؟ 
 و سپس پيشنهاد مي كند: دستهايت را باز كن تا با تو بيعت كنم، خداي را سوگـند كه من تمام مدينه را از سواران و پيادگـان براي تو پر خواهم كرد. اما امام علي از او فاصله گـرفت و با نوعي توهين مي فرمايد: «واي بر تو ابو سفيان، اين از حيله گـري توست. مردم بر پيرامون ابو بكر متفق شده اند و تو براي اسلام هم در زمان جاهليت و هم در زمان پيروزي اسلام فتنه جوئي مي كني»[6].
 

--------------------------------------------------------------------------------

[1]- المرتضي: الشافي، ج4 ص 149 وج 3 ص 295.

[2]  - الكليني: الكافي ج1 ص 236  

[3]- آمالي المفيد، ص 220، مجلس 21، والمفيد: الارشاد، ص 188 

[4]- المرتضي، الشافي: ج3 ص 237 و252 وج2 ص 149

[5]  - قبيله اي از قريش كه ابو بكر به آن منتسب است.

[6]- المرتضي: الشافي ج3 ص 252 وابن ابي الحديد: شرح نهج البلاغه ج1 ص 222.
دوران حيرت
وفات امام حسن عسكري
مرگ امام يازدهم حضرت عسكري (ع) در سامراء در سال 260 هجري بدون اينكه فرزندي از او بجاي بماند، ووصيت حضرتش به مادرش (حديث) سبب بحراني سخت در مجتمع شيعيان موسويه گـرديده، چون آنها عقيده به ضرورت استمرار امامت الهي وتعيين شده از طرف خداوند تا روز قيامت بودند، اين بنوبه خود سبب بوجود آمدن شك وحيرت ونگـراني در باره سرنوشت امامت بعد از حضرت عسكري (ع) گـرديده، واين منجر به تقسيم شدن شيعه ها به چهارده گـروه شد، بنا به قول نوبختي در كتاب (فرق الشيعه) وسعد بن عبد الله الأشعري القمي در كتاب (المقالات والفرق) وابن ابي زينب النعماني در كتاب (الغيبه) والصدوق در كتاب (إكمال الدين) والمفيد در كتاب (الإرشاد) والطوسي در كتاب (الغيبه) وديگـران.
مؤرخين شيعه نقل مي كنند: كه فرزند حضرت هادي (ع) وبرادر حضرت عسكري (ع) (جعفر بن علي الهادي) تلاش در تصاحب ميراث برادرش حضرت عسك