 رسول الله (ص) فرمود: «كسي كه براي ايجاد صلح و آشتي ميان مردم، سخن مصلحت آميزي را به مردم برساند يا سخن مصلحت آميزي بر زبان آورد، دروغگو شمرده نمي شود».

باب (10): رفتن امام همراه پيروانش براي صلح
1173ـ عَنْ سَهْلِ بْنِ سَعْدٍ (رض): أَنَّ أَهْلَ قُبَاءٍ اقْتَتَلُوا حَتَّى تَرَامَوْا بِالْحِجَارَةِ، فَأُخْبِرَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) بِذَلِكَ، فَقَالَ: «اذْهَبُوا بِنَا نُصْلِحُ بَيْنَهُمْ». (بخارى:2693)
ترجمه: سهل بن سعد (رض) مي گويد: ساكنان قبا  باهم درگير شدند طوريكه به سوي يكديگر، سنگ پرتاب كردند. هنگامي كه رسول الله (ص) مطلع گرديد، فرمود: «برويم تا ميان آنان، صلح و آشتي بر قرار نماييم».


باب (11): چگونه نوشته مي‌شود؟ اين سند صلح وآشتي فلان بن فلان و فلان  بن فلان است بدون ذكر قبيله و نسب
1174ـ عَنِ الْبَرَاءِ بْنِ عَازِبٍ (رض) قَالَ: اعْتَمَرَ النَّبِيُّ (ص) فِي ذِي الْقَعْدَةِ، فَأَبَى أَهْلُ مَكَّةَ أَنْ يَدَعُوهُ يَدْخُلُ مَكَّةَ حَتَّى قَاضَاهُمْ عَلَى أَنْ يُقِيمَ بِهَا ثَلاثَةَ أَيَّامٍ، فَلَمَّا كَتَبُوا الْكِتَابَ كَتَبُوا: هَذَا مَا قَاضَى عَلَيْهِ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ، فَقَالُوا: لا نُقِرُّ بِهَا فَلَوْ نَعْلَمُ أَنَّكَ رَسُولُ اللَّهِ مَا مَنَعْنَاكَ، لَكِنْ أَنْتَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِاللَّهِ، قَالَ: «أَنَا رَسُولُ اللَّهِ، وَأَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِاللَّهِ». ثُمَّ قَالَ لِعَلِيٍّ: «امْحُ: رَسُولُ اللَّهِ» قَالَ: لا وَاللَّهِ، لا أَمْحُوكَ أَبَدًا. فَأَخَذَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) الْكِتَابَ، فَكَتَبَ: «هَذَا مَا قَاضَى عَلَيْهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِاللَّهِ لا يَدْخُلُ مَكَّةَ سِلاحٌ إِلاَّ فِي الْقِرَابِ، وَأَنْ لا يَخْرُجَ مِنْ أَهْلِهَا بِأَحَدٍ، إِنْ أَرَادَ أَنْ يَتَّبِعَهُ، وَأَنْ لا يَمْنَعَ أَحَدًا مِنْ أَصْحَابِهِ أَرَادَ أَنْ يُقِيمَ بِهَا». فَلَمَّا دَخَلَهَا وَمَضَى الأَجَلُ أَتَوْا عَلِيًّا فَقَالُوا: قُلْ لِصَاحِبِكَ اخْرُجْ عَنَّا فَقَدْ مَضَى الأَجَلُ، فَخَرَجَ النَّبِيُّ (ص) فَتَبِعَتْهُمُ ابْنَةُ حَمْزَةَ: يَا عَمِّ يَا عَمِّ، فَتَنَاوَلَهَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ (رض) فَأَخَذَ بِيَدِهَا وَقَالَ لِفَاطِمَةَ عَلَيْهَا السَّلام: دُونَكِ ابْنَةَ عَمِّكِ، حَمَلَتْهَا فَاخْتَصَمَ فِيهَا عَلِيٌّ وَزَيْدٌ وَجَعْفَرٌ، فَقَالَ عَلِيٌّ: أَنَا أَحَقُّ بِهَا وَهِيَ ابْنَةُ عَمِّي، وَقَالَ جَعْفَرٌ: ابْنَةُ عَمِّي وَخَالَتُهَا تَحْتِي، وَقَالَ زَيْدٌ: ابْنَةُ أَخِي، فَقَضَى بِهَا النَّبِيُّ (ص) لِخَالَتِهَا وَقَالَ: «الْخَالَةُ بِمَنْزِلَةِ الأُمِّ» وَقَالَ لِعَلِيٍّ: «أَنْتَ مِنِّي وَأَنَا مِنْكَ» وَقَالَ لِجَعْفَرٍ: «أَشْبَهْتَ خَلْقِي وَخُلُقِي» وَقَالَ لِزَيْدٍ: «أَنْتَ أَخُونَا وَمَوْلانَا».     (بخارى:2700)
ترجمه: براء بن عازب (رض) مي گويد: رسول خدا (ص) در ماه ذي قعده قصد عمره نمود. اما ساكنان مكه از ورودش به مكه، جلوگيري كردند. تا اينكه رسول خدا (ص) با آنها قرار دادي امضا نمود كه طبق آن قرار داد (مسلمانان، امسال برگردند و سال آينده براي اداي عمره) فقط سه روز مي توانند در مكه بمانند.
هنگام نوشتن قرار داد، چنين نوشتند: اين، قرار داد محمد، رسول خدا است. مشركين گفتند: رسول خدا بودن تو را نمي پذيريم. زيرا اگر ما مي دانستيم كه تو رسول خدا هستي، از ورودت به مكه، جلوگيري نمي كرديم. بلكه تو محمد بن عبد الله هستي. رسول الله (ص) فرمود: «من هم رسول خدا و هم محمد بن عبدالله هستم». سپس خطاب به علي (رض) فرمود: «لفظ 
رسول خدا را پاك كن». علي (رض)گفت: بخدا سوگند، هرگز آنرا پاك نميكنم. رسول خدا (ص) قرار داد را گرفت و دستور داد تا چنين بنويسد: «اين، قرار داد محمد بن عبد الله است. به مكه هيچ سلاحي وارد نشود مگر اينكه در غلاف باشد. و اگر كسي از اهل مكه، خواست از محمد پيروي نمايد، او را با خود نبرد. و اگر كسي از يارانش (ياران محمد) خواست در مكه بماند، مانع اش نشود». و هنگامي كه رسول خدا (ص) (سال بعد) وارد مكه شد و سه روز به پايان رسيد، مشركين نزد علي (رض) آمدند و گفتند: به دوست ات بگو تا مكه را ترك كند. زيرا وقت اش تمام شده است.
نبي اكرم (ص) از مكه بيرون رفت در حالي كه دخترخردسال حمزه (رض) عمو عمو كنان پشت سر آنها براه افتاد. علي بن ابي طالب (رض) دستش را گرفت و به فاطمه رضي الله عنها گفت: دختر عمويت را تحويل بگير. فاطمه رضي الله عنها او را در بغل گرفت. علي و زيد و جعفر دربارة او با يكديگر اختلاف نمودند. علي (رض) گفت: من براي حضانت او مستحق ترام زيرا دختر عموي من است. جعفر (رض) گفت: من مستحق ترام. زيرا علاوه بر اينكه دختر عموي من است، خاله اش نيز همسر من مي باشد. زيد گفت: او برادرزادة من است. نبي اكرم (ص) او را به خاله اش سپرد و فرمود: «خاله به منزلة مادر است». و به علي (رض) گفت: «من از تو و تو از من هستي». و به جعفر (رض) گفت: «تو در سيرت و صورت با من شباهت داري». و به زيد گفت: «تو برادر و دوست ما هستي».

باب (30): تعليم، وعظ و ارشاد درشب
95 ـ عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ رَضِيَ الله عَنْهَا قَالَتْ: اسْتَيْقَظَ النَّبِيُّ (ص) ذَاتَ لَيْلَةٍ فَقَالَ: «سُبْحَانَ اللَّهِ مَاذَا أُنْزِلَ اللَّيْلَةَ مِنَ الْفِتَنِ، وَمَاذَا فُتِحَ مِنَ الْخَزَائِنِ، أَيْقِظُوا صَوَاحِبَاتِ الْحُجَرِ، فَرُبَّ كَاسِيَةٍ فِي الدُّنْيَا عَارِيَةٍ فِي الآخِرَةِ». (بخارى: 115)
ترجمه: ام المؤمنين ؛ام سلمه رضي الله عنها؛ روايت ميكند كه: شبي رسول الله (ص) بيدار شد و فرمود: «سبحان الله! امشب چه فتنه هايي نازل شده است و چه دروازه گنجهايي گشوده شده است. آنهايي را كه در اتاق ها خوابند (ازواج مطهرات را) بيدار كنيد چه بسا كساني كه در دنيا پوشيده اند ولي در آخرت، لخت و عريان  مي شوند».
  
باب (12): اين گفتة پيامبر اكرم (ص) كه در مورد حسن بن علي  رضي الله عنهما فرمود: «اين فرزند من، سردار است»
1175ـ عَن أَبِي بَكْرَةَ (رض) قَالَ: رَأَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ (ص) عَلَى الْمِنْبَرِ وَالْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ إِلَى جَنْبِهِ وَهُوَ يُقْبِلُ عَلَى النَّاسِ مَرَّةً وَعَلَيْهِ أُخْرَى وَيَقُولُ: «إِنَّ ابْنِي هَذَا سَيِّدٌ وَلَعَلَّ اللَّهَ أَنْ يُصْلِحَ بِهِ بَيْنَ فِئَتَيْنِ عَظِيمَتَيْنِ مِنَ الْمُسْلِمِينَ». (بخارى:2704)
ترجمه: ابوبكره (رض) مي گويد: رسول خدا (ص) را بالاي منبرديدم در حالي كه حسن بن علي رضي الله عنهما در كنارش قرار داشت. آنحضرت (ص) گاهي به سوي  مردم و گاهي بسوي او نگاه مي‌كرد و مي فرمود: «اين فرزند من، سردار است و شايد خداوند بوسيلة او ميان دو گروه بزرگ از مسلمانان، صلح و آشتي بر قرار نمايد».

باب (13): آيا امام مي تواند در مورد صلح، نظر بدهد
1176ـ عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللَّه عَنْهَا تَقُولُ: سَمِعَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) صَوْتَ خُصُومٍ بِالْبَابِ عَالِيَةٍ أَصْوَات