النَّبِيُّ (ص) إِلَى جَمَلِ عَائِشَةَ وَعَلَيْهِ حَفْصَةُ، فَسَلَّمَ عَلَيْهَا، ثُمَّ سَارَ حَتَّى نَزَلُوا، وَافْتَقَدَتْهُ عَائِشَةُ، فَلَمَّا نَزَلُوا جَعَلَتْ رِجْلَيْهَا بَيْنَ الإِذْخِرِ، وَتَقُولُ: يَا رَبِّ سَلِّطْ عَلَيَّ عَقْرَبًا أَوْ حَيَّةً تَلْدَغُنِي، وَلا أَسْتَطِيعُ أَنْ أَقُولَ لَهُ شَيْئًا. (بخارى:5211)
ترجمه: از عايشه رضي ‏الله‏ عنها روايت است كه هرگاه،  نبي اكرم (ص) مي خواست به مسافرت برود، ميان همسرانش، قرعه كشي مي كرد . يك بار، قرعه به نام عايشه و حفصه افتاد. عادت آنحضرت (ص) بر اين بود كه شبها در مسير راه، كنار عايشه رضي الله عنها  حركت  مي كرد و با او صحبت مي نمود. حفصه به عايشه گفت:آيا امشب، تو بر شتر من سوار        نمي شوي تا من شتر تو را سوار شوم و شتران يكديگر را تجربه كنيم؟
عايشه گفت : بلي، و بر شتر حفصه، سوار شد . نبي اكرم  (ص)  بسوي شتر عايشه آمد و به او سلام كرد در حالي كه حفصه بر آن سوار بود . سپس به مسيرش ادامه داد تا اينكه توقف كردند. و از آنجائي كه عائشه رضي الله عنها همراهي پيامبر را از دست داد، هنگام توقف، پاهايش را ميان گياهان اذخر گذاشت و گفت: پروردگارا! عقرب يا ماري بر من مسلط گردان تا مرا نيش زند.
عايشه مي گويد: (چون خودم مقصر بودم) نمي توانستم به رسول الله (ص)  چيزي بگويم.    

باب (28): نكاح با دوشيزه پس از ازدواج با بيوه
1841ـ عَنْ أَنَسٍ (رض) أَنَّهُ قَالَ: السُّنَّةُ إِذَا تَزَوَّجَ الْبِكْرَ أَقَامَ عِنْدَهَا سَبْعًا وَإِذَا تَزَوَّجَ الثَّيِّبَ أَقَامَ عِنْدَهَا ثَلاثًا. (بخارى:5213)
ترجمه: انس (رض) مي گويد : اگر مردي با دختر باكره اي ازدواج نمود، سنت است كه يك هفته نزد او بماند (سپس نزد همسر ديگرش برود). و اگر با بيوه اي، ازدواج كرد، سه روز نزد او بماند (و بعد از آن، نزد همسر ديگرش برود).

باب (29): نهي از خود نمايي و فخر فروشي هووها به يكديگر
1842ـ عَنْ أَسْمَاءَ رَضِيَ اللهُ عَنْهَا: أَنَّ امْرَأَةً قَالَتْ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، إِنَّ لِي ضَرَّةً، فَهَلْ عَلَيَّ جُنَاحٌ إِنْ تَشَبَّعْتُ مِنْ زَوْجِي غَيْرَ الَّذِي يُعْطِينِي؟ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): «الْمُتَشَبِّعُ بِمَا لَمْ يُعْطَ كَلابِسِ ثَوْبَيْ زُورٍ». (بخارى:5219)
ترجمه: اسماء رضي ‏الله‏ عنها مي گويد : زني گفت: اي رسول خدا! من هوويي دارم. اگر نزد او چنين  وانمود كنم كه شوهرم به من چيزهاي بيشتري مي دهد، آيا گناهكار مي شوم؟ رسول الله (ص) فرمود: «هركس، اينگونه وانمود كند كه به او چيزي داده شده است در حالي كه چنين نباشد، مانند كسي است كه پيراهن و شلوار دروغين، به تن كرده باشد». 

باب (30): غيرت
1843ـ عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ (رض) عَنِ النَّبِيِّ (ص) أَنَّهُ قَالَ: «إِنَّ اللَّهَ يَغَارُ، وَغَيْرَةُ اللَّهِ أَنْ يَأْتِيَ الْمُؤْمِنُ مَا حَرَّمَ اللَّهُ». (بخارى:5223)
ترجمه: ابوهريره (رض) مي گويد: نبي ‏اكرم (ص) فرمود: «خداوند به غيرت مي آيد و آن، زماني است كه مؤمن، مرتكب كارهايي شود كه خداوند، حرام گردانيده است».
1844ـ عَنْ أَسْمَاءَ بِنْتِ أَبِي بَكْرٍ رَضِيَ اللَّه عَنْهُمَا قَالَتْ: تَزَوَّجَنِي الزُّبَيْرُ، وَمَا لَهُ فِي الأَرْضِ مِنْ مَالٍ وَلا مَمْلُوكٍ، وَلاَ شَيْءٍ غَيْرَ نَاضِحٍ وَغَيْرَ فَرَسِهِ. فَكُنْتُ أَعْلِفُ فَرَسَهُ، وَأَسْتَقِي الْمَاءَ، وَأَخْرِزُ غَرْبَهُ وَأَعْجِنُ، وَلَمْ أَكُنْ أُحْسِنُ أَخْبِزُ، وَكَانَ يَخْبِزُ جَارَاتٌ لِي مِنَ الأَنْصَارِ، وَكُنَّ نِسْوَةَ صِدْقٍ، وَكُنْتُ أَنْقُلُ النَّوَى مِنْ أَرْضِ الزُّبَيْرِ الَّتِي أَقْطَعَهُ رَسُولُ اللَّهِ (ص) عَلَى رَأْسِي، وَهِيَ مِنِّي عَلَى ثُلُثَيْ فَرْسَخٍ، فَجِئْتُ يَوْمًا وَالنَّوَى عَلَى رَأْسِي، فَلَقِيتُ رَسُولَ اللَّهِ (ص) وَمَعَهُ نَفَرٌ مِنَ الأَنْصَارِ، فَدَعَانِي، ثُمَّ قَالَ: «إِخْ إِخْ» لِيَحْمِلَنِي خَلْفَهُ، فَاسْتَحْيَيْتُ أَنْ أَسِيرَ مَعَ الرِّجَالِ، وَذَكَرْتُ الزُّبَيْرَ وَغَيْرَتَهُ، وَكَانَ أَغْيَرَ النَّاسِ، فَعَرَفَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) أَنِّي قَدِ اسْتَحْيَيْتُ فَمَضَى، فَجِئْتُ الزُّبَيْرَ فَقُلْتُ: لَقِيَنِي رَسُولُ اللَّهِ (ص) وَعَلَى رَأْسِي النَّوَى، وَمَعَهُ نَفَرٌ مِنْ أَصْحَابِهِ، فَأَنَاخَ لأَرْكَبَ فَاسْتَحْيَيْتُ مِنْهُ، وَعَرَفْتُ غَيْرَتَكَ، فَقَالَ: وَاللَّهِ لَحَمْلُكِ النَّوَى كَانَ أَشَدَّ عَلَيَّ مِنْ رُكُوبِكِ مَعَهُ، قَالَتْ: حَتَّى أَرْسَلَ إِلَيَّ أَبُو بَكْرٍ بَعْدَ ذَلِكَ بِخَادِمٍ تَكْفِينِي سِيَاسَةَ الْفَرَسِ، فَكَأَنَّمَا أَعْتَقَنِي. (بخارى:5224)
ترجمه: اسماء دختر ابوبكر رضي الله عنهما مي گويد: زبير با من ازدواج كرد در حالي كه بجز اسب و شتري كه آب مي كشيد، هيچ نوع سرمايه اي اعم از برده يا چيز ديگري، در روي زمين نداشت. من اسب اش را علف مي دادم ،آب مي كشيدم، دلوش را مي دوختم و آرد، خمير مي كردم. اما نان پختن را خوب نمي دانستم. بدين جهت، تعدادي از همسايگان انصاري من كه زنان بسيار خوبي بودند، برايم نان مي پختند. همچنين از زمين زبير كه 
رسول الله (ص) آنرا به او واگذار كرده بود (تا صرفاً ازآن استفاده كند و مالك آن نبود) و دو سوم فرسنگ با ما فاصله داشت، هسته مي آوردم. يكي از روزها كه هسته ها بر سرم بود و داشتم مي آمدم با رسول الله (ص)كه تعداد زيادي از انصار، همراهش بودند، برخورد نمودم. آنحضرت(ص) مرا صدا زد و گفت: «إخ إخ» يعني خواست شترش را بخواباند تا مرا پشت سرش سوار كند.1 اما من شرم كردم كه با مردان، همراه شوم. علاوه بر اين، از آنجا كه زبير با غيرت ترين مردم بشمار مي رفت، بياد او و غيرت اش افتادم. رسول خدا (ص) هم دانست كه من خجالت مي كشم. لذا به راهش ادامه داد. من نزد زبير رفتم و گفتم: رسول خدا (ص) كه چند نفر از يارانش نيز همراه او بودند، مرا ديد كه هسته بر سرم دارم. شترش را خواباند تا بر آن سوار شوم. اما من خجالت كشيدم. علاوه بر آن، به ياد غيرت ات افتادم. زبير گفت: سوگند به خدا كه حمل هسته ها بر سرت، از سوار شدن با رسول اكرم (ص) برايم دشوارتر بود.
اسماء مي گويد: چنين وضعي داشتم تا اينكه سرانجام، پدرم ؛ابوبكر(رض)؛ خدمتگزاري برايم فرستاد كه كارهاي اسب را انجام مي داد. او با اين كار، گويا مرا آزاد ساخت.
  1 - اسماء رضي الله عنها چنين پنداشت كه آنحضرت (ص) مي خواهد او را پشت سرش، سوار كند. ولي شايد پيامبر اكرم (ص)  مي خواست او را بر شترش، سوار كند و هسته هايش را نيز بالاي شتر بگذارد و خودش بر مركبي ديگر، سوار شود. (فتح الباري)
باب (22): در وضو و غسل، از سمت راست بايد شروع كرد
131ـ عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ الله عَنْهَا قَالَتْ: كَانَ النَّبِيُّ (ص) يُعْجِبُهُ التَّيَمُّنُ فِي تَنَعُّلِهِ، وَتَرَجُّلِهِ، وَطُهُورِهِ، وَفِي شَأْنِهِ كُلِّهِ.(بخارى:168) 
ترجمه: عايشه رضي‏ الله عنها مي‏فرمايد: نبي اكرم (ص) در پوشيدن