َائِلَةَ. قَالَتْ: أَسْمَعُ صَوْتًا كَأَنَّهُ يَقْطُرُ مِنْهُ الدَّمُ. قَالَ: إِنَّمَا هُوَ أَخِي مُحَمَّدُ بْنُ مَسْلَمَةَ، وَرَضِيعِي أَبُو نَائِلَةَ، إِنَّ الْكَرِيمَ لَوْ دُعِيَ إِلَى طَعْنَةٍ بِلَيْلٍ لأَجَابَ، قَالَ: وَيُدْخِلُ مُحَمَّدُ بْنُ مَسْلَمَةَ مَعَهُ رَجُلَيْنِ، وَفِيْ رِوَايَةٍ: أَبُو عَبْسِ بْنُ جَبْرٍ، وَالْحَارِثُ بْنُ أَوْسٍ، وَعَبَّادُ بْنُ بِشْرٍ، فَقَالَ: إِذَا مَا جَاءَ فَإِنِّي قَائِلٌ بِشَعَرِهِ فَأَشَمُّهُ، فَإِذَا رَأَيْتُمُونِي اسْتَمْكَنْتُ مِنْ رَأْسِهِ فَدُونَكُمْ فَاضْرِبُوهُ، وَقَالَ مَرَّةً: ثُمَّ أُشِمُّكُمْ، فَنَزَلَ إِلَيْهِمْ مُتَوَشِّحًا وَهُوَ يَنْفَحُ مِنْهُ رِيحُ الطِّيبِ فَقَالَ: مَا رَأَيْتُ كَالْيَوْمِ رِيحًا، أَيْ: أَطْيَبَ، قَالَ: عِنْدِي أَعْطَرُ نِسَاءِ الْعَرَبِ، وَأَكْمَلُ الْعَرَبِ، فَقَالَ: أَتَأْذَنُ لِي أَنْ أَشُمَّ رَأْسَكَ، قَالَ: نَعَمْ، فَشَمَّهُ، ثُمَّ أَشَمَّ أَصْحَابَهُ، ثُمَّ قَالَ: أَتَأْذَنُ لِي، قَالَ: نَعَمْ، فَلَمَّا اسْتَمْكَنَ مِنْهُ، قَالَ: دُونَكُمْ، فَقَتَلُوهُ، ثُمَّ أَتَوُا النَّبِيَّ (ص) فَأَخْبَرُوهُ. (بخارى:4037)
ترجمه: جابر بن عبدالله رضي الله عنهما مي گويد: رسول الله (ص) فرمود: «چه كسي به حساب كعب بن اشرف مي رسد؟ زيرا او خدا و رسولش را  بسيار اذيت و آزار رسانده است». محمد بن مسلمه برخاست و گفت: اي رسول خدا! آيا دوست داري او را به قتل برسانم؟ رسول اكرم (ص) فرمود: «بلي». گفت: پس به من اجازه بده تا چيزي (دروغي) بگويم. فرمود: «بگو». آنگاه، محمد بن مسلمه نزد كعب رفت و گفت: اين مرد (محمد) از ما صدقه مي خواهد و ما را خسته كرده است و من نيز نزد تو آمده ام تا قرض بگيرم. كعب گفت: سوگند به خدا كه بيش از اين، خسته خواهي شد. محمد بن مسلمه گفت: ما از او پيروي كرديم و نمي خواهيم او را رها كنيم تا ببينيم كه كارش به  كجا مي كشد. و هم اكنون مي خواهيم كه يك يا دو وسق(پيمانه) مواد غذايي به ما قرض بدهي. گفت: به شرطي قرض مي دهم كه نزد من (چيزي) رهن بگذاريد. گفتند: چه  مي خواهي؟ گفت: زنانتان را نزد من، رهن بگذاريد. گفتند: چگونه زنانمان را نزد تو رهن بگذاريم در حالي  كه تو زيباترين مرد عرب هستي؟ گفت: پس فرزندان خود را نزد من، رهن بگذاريد. گفتند: چگونه فرزندانمان را رهن بگذاريم تا مردم به آنان طعنه بزنند و بگويند: در مقابل يك يا دو وسق، به رهن گذاشته شد؟ و اين كار براي ما ننگ است. ولي سلاحمان را نزد تو، رهن مي گذاريم. سرانجام، با آنها وعده كرد تا فرصتي ديگر، نزد او بيايند. آنگاه، شبانه محمد بن مسلمه با ابونائله كه برادر رضاعي كعب بود، نزدش رفتند. او آنها را به قلعه فرا خواند و خودش هم پايين آمد. همسر كعب به او گفت: اين وقت شب، كجا مي روي؟ گفت: محمد بن مسلمه  و برادرم؛ ابو نائله؛ آمده اند. همسرش گفت: صدايي مانند صداي چكيدن خون مي شنوم. كعب گفت: يكي از آنان برادرم ؛محمد بن مسلمه؛ و ديگري، بردار رضاعي ام؛ ابونائله؛ است. و اگر فرد بزرگواري را شبانه، براي نيزه خوردن دعوت كنند، مي پذيرد.
راوي ميگويد: محمد بن مسلمه، دو نفر ديگر را نيز با خود برد. و به روايتي، ابو عبس بن جبر، حارث بن اوس و عباد بن بشر، همراه او بودند. به آنان گفت: هنگامي كه كعب آمد، من موهايش را مي‌گيرم و مي بويم. وقتي ديديد كه سرش را محكم گرفتم، شما حمله كنيد و بزنيد. و در روايتي، آمده است كه به آنان گفت: هنگامي كه موهايش را گرفتم و بوييدم از شما نيز مي‌خواهم كه موهايش را ببوييد.
سر انجام، كعب كه مسلح بود و بوي خوشي از او به مشام مي‌رسيد، از قلعه پايين آمد. محمد بن مسلمه گفت: تا امروز چنين بوي خوشي به مشام ام نرسيده است. كعب گفت: خوشبو‌ترين و كامل ترين زنان عرب، در اختيار من هستند. محمد بن مسلمه گفت: اجازه مي دهي كه سرت را ببويم.  گفت: بلي. او سرش را بوييد. سپس از دوستانش خواست تا آنرا ببويند. دوباره گفت: اجازه     مي دهي كه بار ديگر، سرت را ببويم. گفت: بلي. پس هنگامي كه بر سرش مسلط شد، به دوستانش گفت: او را بگيريد (و بكشيد). پس او را كشتند. سپس نزد نبي اكرم (ص)  آمدند و ايشان را از ماجرا باخبر ساختند.

باب (9): ماجراي قتل ابورافع عبد الله بن ابي الحقيق
1598ـ عَنِ الْبَرَاءِ بْنِ عَازِبٍ (رض) قَالَ: بَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) إِلَى أَبِي رَافِعٍ الْيَهُودِيِّ رِجَالاً مِنَ الأَنْصَارِ، فَأَمَّرَ عَلَيْهِمْ عَبْدَاللَّهِ بْنَ عَتِيكٍ، وَكَانَ أَبُو رَافِعٍ يُؤْذِي رَسُولَ اللَّهِ (ص) وَيُعِينُ عَلَيْهِ، وَكَانَ فِي حِصْنٍ لَهُ بِأَرْضِ الْحِجَازِ، فَلَمَّا دَنَوْا مِنْهُ، وَقَدْ غَرَبَتِ الشَّمْسُ، وَرَاحَ النَّاسُ بِسَرْحِهِمْ، فَقَالَ عَبْدُاللَّهِ لأَصْحَابِهِ: اجْلِسُوا مَكَانَكُمْ، فَإِنِّي مُنْطَلِقٌ وَمُتَلَطِّفٌ لِلْبَوَّابِ، لَعَلِّي أَنْ أَدْخُلَ، فَأَقْبَلَ حَتَّى دَنَا مِنَ الْبَابِ، ثُمَّ تَقَنَّعَ بِثَوْبِهِ كَأَنَّهُ يَقْضِي حَاجَةً، وَقَدْ دَخَلَ النَّاسُ، فَهَتَفَ بِهِ الْبَوَّابُ: يَا عَبْدَاللَّهِ! إِنْ كُنْتَ تُرِيدُ أَنْ تَدْخُلَ، فَادْخُلْ، فَإِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُغْلِقَ الْبَابَ، فَدَخَلْتُ، فَكَمَنْتُ، فَلَمَّا دَخَلَ النَّاسُ، أَغْلَقَ الْبَابَ، ثُمَّ عَلَّقَ الأَغَالِيقَ عَلَى وَتَدٍ، قَالَ: فَقُمْتُ إِلَى الأَقَالِيدِ، فَأَخَذْتُهَا، فَفَتَحْتُ الْبَابَ، وَكَانَ أَبُو رَافِعٍ يُسْمَرُ عِنْدَهُ، وَكَانَ فِي عَلالِيَّ لَهُ، فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْهُ أَهْلُ سَمَرِهِ، صَعِدْتُ إِلَيْهِ، فَجَعَلْتُ كُلَّمَا فَتَحْتُ بَابًا، أَغْلَقْتُ عَلَيَّ مِنْ دَاخِلٍ، قُلْتُ: إِنِ الْقَوْمُ نَذِرُوا بِي، لَمْ يَخْلُصُـوا إِلَيَّ حَتَّي أَقْتُلَهُ، فَانْتَهَيْتُ إِلَيْهِ، فَإِذَا هُوَ فِي بَيْتٍ مُظْلِمٍ وَسْطَ عِيَالِهِ، لا أَدْرِي أَيْنَ هُوَ مِنَ الْبَيْتِ، فَقُلْتُ: يَا أَبَا رَافِعٍ، قَالَ: مَنْ هَذَا؟ فَأَهْوَيْتُ نَحْوَ الصَّوْتِ فَأَضْرِبُهُ ضَرْبَةً بِالسَّيْفِ وَأَنَا دَهِشٌ، فَمَا أَغْنَيْتُ شَيْئًا وَصَاحَ فَخَرَجْتُ مِنَ الْبَيْتِ فَأَمْكُثُ غَيْرَ بَعِيدٍ ثُمَّ دَخَلْتُ إِلَيْهِ، فَقُلْتُ: مَا هَذَا الصَّوْتُ يَا أَبَا رَافِعٍ؟ فَقَالَ: لأمِّكَ الْوَيْلُ، إِنَّ رَجُلاً فِي الْبَيْتِ ضَرَبَنِي قَبْلُ بِالسَّيْفِ، قَالَ: فَأَضْرِبُهُ ضَرْبَةً أَثْخَنَتْهُ وَلَمْ أَقْتُلْهُ، ثُمَّ وَضَعْتُ ظِبَةَ السَّيْفِ فِي بَطْنِهِ حَتَّى أَخَذَ فِي ظَهْرِهِ، فَعَرَفْتُ أَنِّي قَتَلْتُهُ، فَجَعَلْتُ أَفْتَحُ الأبْوَابَ بَابًا بَابًا، حَتَّى انْتَهَيْتُ إِلَى دَرَجَةٍ لَهُ فَوَضَعْتُ رِجْلِي، وَأَنَا أُرَى أَنِّي قَدِ انْتَهَيْتُ إِلَى الأرْضِ، فَوَقَعْتُ فِي لَيْلَةٍ مُقْمِرَةٍ فَانْكَسَرَتْ سَاقِي، فَعَصَبْتُهَا بِع