ليت گذشته كه احدي از خلق را عذاب كني، جسم مرا آن قدر بزرگ كن كه كس ديگر با من در جهنم نگنجد.

مؤلف گويد: اين سخن سه اشكال دارد يكي اينكه «اگر» ندارد و خدا بعضي را عذاب خواهد كرد چنانكه في المثل از فرعون و ابولهب نام برده شده؛ دوم اينكه بايزيد خود را از خد ا رحيمتر انگاشته كه بر كافران نيز دل مي سوزاند سوم اينكه به غلط خويش را صبور پنداشته يا انگاره اي از چند و چون عذاب نداشته.

هم از بايزيد نقل است كه گفت: دوش با خضر در اين مسأله ]‌شايد مسأله فوق [‌سخن مي گفتم و ملائكه مي شنيدند و تحسين مي كردند و خداوند هم بر حرفم عيب نگرفت. و گر نه مرا لال مي كرد! مؤلف گويد: ‌اگر نه اين است كه بايزيد را به جنون منسوب داشته اند سزاوار بود كه حرفش را رد كنيم، آخر خضر كجا بود و ملائكه كي كلامش را تحسين كردند؟ بسا حرفهاي عيبناك كه گوينده اش در جا عذاب نمي شود (و گاه نيز مجازات مي شود). از سمنون محب نقل است كه خويش را كذاب مي خواند به سبب اين بيت: 

وليس لي في سواك حظٌ =  فكيف ما شئت فامتحنّي

(يعني: مرا جز از تو كام نيست، هر گونه كه خواهي مرا بيازماي)

و به حبس البول (شاش بند) مبتلا شد، از آن پس آرام و قرار نداشت و شيشة ‌ادرار به دست بر در مكتبخانه ها مي گرديد وبه كودكان مي گفت: عموي دروغگويتان را دعا كنيد! 

مؤلف گويد: پوست آدم مي لرزد، مي بيني كه در مقابل چه كسي اظهار تاب وتوان كرده؟ اين نيست جز نتيجة جهل، اگر خداشناس بود از خدا طلب عافيت مي كرد نه بلا!

آورده اند كه ابوالحسين نوري را مريدانش گفتند: از اين همه عبادت كه كرده اي و اجتهاد كه ورزيده اي نتيجه اي به ما نشان بده، ماهيي از رودخانه بيرون بيار كه سه رطل وزن داشته باشد نه بش و نه كم. ابوالحسين دعا كرد كه مولاي من! اگر ماهيي اين چنين كه خواستند بيرون نياري خود را در رودخانه مي افكنم؛ كه ماهيي با همان وزن بيرون آمد. گويند: جنيد از او پرسيد:‌ اگر ماهيي به آن اندازه بيرون نمي آمد براستي خود راغرق مي كردي، گفت: آري! 

اين حكايت را به نوع ديگر هم آورده اند:‌ ابوالحسين نوري گفت: ‌از اين كرامات كه مي گويند مرا در دل چيزي (شكي) بوده، روزي از كودكان نيي گرفتم (براي قلاب) و ميان دو زورق ايستادم و گفتم: خدايا به عزتت قسم اگر يك ماهي سه رطلي براي من نفرستي ديگر هيچ چيز نمي خورم (و يك ماهي سه رطلي بيرون آمد!) گويند: اين را نزد جنيد گفتند، گفت:‌ بايستي ماري بيرون مي آمد!

از ابوسعيد خراز نقل است كه گفت: بزرگترين گناه من نسبت به او، شناختن من است او را! مؤلف گويد: ‌اگر مرادش اين باشد كه چون او را شناخته ام حق عبادت او را نمي توانم بگزارم، قابل قبول است و گر نه كلامي است قبيح. از شبلي نقل است كه مي گفت:‌ خدايا خلق براي نعمتت تو را دوست دارند و من براي بلاي تو، تو را مي خواهم.

احمد بن محمد الهمداني گويد: نزد شبلي بوديم، چون برخاستم برويم، گفت: ‌برويد، من با شما هستم، هر جا باشيد در حفظ و حراست من هستيد!

گويند: هنگام مرگ از شبلي پرسيدند: چگونه اي؟ گفت: 

           ان سطان حبه = قال لا أقبل الرشا

فسلوه فديته ... ما لقتلي تحرشا

هم از او نقل است كه گفت: پروردگار به پيغمبر وعده داده آن قدر بدو ببخشد و ببخشايد كه راضي شود[9] و به خدا سوگند كه محمد (صلى الله عليه وسلم) تا يك تن از امتش در آتش باشند راضي نمي شود. شبلي سپس گفت: ‌بعد از محمد (صلى الله عليه وسلم) من براي ديگر جهنميان (يعني كافران) شفاعت مي كنم و احدي در دوزخ نمي ماند. 

ابن عقيل ذيل اين قول شبلي گويد:‌ اما سخن اولش باطل است چه پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) براي عذاب فاجران راضي است چنانكه شرابخوار را ده بار لعنت فرموده، ديگر اينكه خود را اهل شفاعت (كردن) دانسته و اينهم باطل است، سوم اينكه در شفاعت بالا دست محمد (صلى الله عليه وسلم) را كه صاحب مقام محمود است[10] گرفته است! گذشته از اينكه خود را اهل بهشت شمرده و هر كس چنين دعوي كند طبق روايت، جهنمي است. ابن عقيل سپس مي گويد: به خدا اگر مي توانستم شمشير را از خون اهل بدعت سيراب مي كردم؛ اكنون جز زبان و قلب خود قدرت ندارم!

از ابوالعباس بن عطاء نقل است كه در قرآن نگريستم خداوند هر بنده اي را ستوده دچار ابتلايش كرده است، من هم از خدا ابتلاء خواستم، چند روزي نگذشت كه از خانة من بيست و اند مرده بيرون بردند، سپس مالم رفت. راوي گويد:‌ سپس عقلش رفت و حدود هفت سال بيخويشتن مي زيست و چون به خود آمد چنين سرود:‌

بار ستم تو بر ندارد جز من    با عشق تو صبر كس نيارد جز من!

مؤلف گويد: نتيجة جهل اين مرد آن بوده كه از خدا بلا طلبيده و اظهار قوت كرده و اين بسيار زشت است، و نيز به خدا «ستم» نسبت داده، اگر بخواهيم حمل به صحت كنيم بايد بگوييم شعر را هم در حال بي عقلي گفته است.

از علي بن ابراهيم حصري نقل است كه گفت: «مرا با بلاي خودم واگذاريد، مگر نه شما اولاد آدميند، آدم كه خدا به دست خود بسرشت و در او روح خويش دميد و ملائكه را به سجده واداشت و بدو امري فرمود، اما او خلاف امر نمود. چون سر خُم دُرد آميز باشد تهش چه خواهد بود!» و نيز از او نقل است كه گفت:‌ زماني قرآن مي خواندم و به خدا از شيطان پناه نمي بردم، و از شيطان گفتم (يعني وسوسه بر زبانم جاري مي شد) تا كلام حق حاضر آيد و برسد. مؤلف گويد:‌ اين خلاف امر خداست كه به پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) مي فرمايد: ﴿فَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ﴾[11]. یعنی: «پس هر گاه قرآن بخوانى، از شيطان رانده شده به خداوند پناه جوى».‏

به خط ابوالعباس احمد بن محمد دينوري نوشته اي يافتند بدين مضمون: «شالوده هاي تصوف را بركنده اند و راه آن را خراب كرده و معاني آن را با الفاظي كه پديد آورده اند دگرگون ساخته، طبع پرستي را زهد خوانده اند و بي ادبي را اخلاص، و بيرون رفتن از حق را شطح، و لذت بردن نكوهيد را طيبت و بدخويي را هيبت و بخيلي را زيركي و هوسبازي را ابتلاء و روي كردن به دنيويات را (نتيجة) وصول وگدايي را كار و بدزباني را ملامتگري ناميده اند. سيرة گذشتگان قوم چنين نبود». ابن عقيل گويد: ‌صوفيان بر اعمال حرام نامهاي ديگر نهادند مثلا گرد آمدن براي خوشگويي و آوازخواني وخنياگري را «اوقات» نامند. پسر بي ريش را «جوان» و معشوقه را «خواهر» و «مريدة»، و رقص را «وجد» و تنبلكده را «رباط» گويند، ‌اما اين تغيير نام باعث تجويز نمي شود.

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1] سورة‌ مريم، آيه‌23. یعنی: «اى كاش! پيش از اين مرده بودم، و بكلّى فراموش مى‏شدم‏». 

[2] سورة فاطر، آيه 28. یعنی: «از بندگان خدا فقط علماء از او مى‏ترسند».

[3] اشاره است به آيه ﴿وَإِنْ مِنْكُمْ إِلاَّ وَارِدُهَا﴾ (سورة مريم، آیه 71).- م. «و كسى از شما نيست مگر آنكه بر آن گذر خواهد كرد».

[4] اهل سنت روايتي آورده اند كه پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) ده تن از صحابه را به بهشت مژده داد، آن ده تن را «عشره مبشره» گويند.- م. 

[5] سورة ‌نازعات، آية 24. یعنی: «من پروردگار 