ّاً﴾[1]. و سفيان ثوري هنگام مرگ به حماد بن سلمة‌ گفت: ‌اميد مي داري كه چون مني را بيامرزد؟» اين دانايان كه چنين كلمات گفته اند از آنجاست كه قرآن فرمايد: ﴿إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ﴾[2] و پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) فرموده: «أنا أعرفكم بالله وأشدكم له خشية». 

اما بعضي صوفيه به خاطر اعمال و رياضتهايشان مورد لطف قرار گرفته اند و كراماتي به ايشان اعطا شد و همان باعث شد كه زبان در دعوي گشودند. 

بايزيد گويد:‌ دوست دارم كه روز قيامت خيمه بر بالاي جهنم زنم، پرسيدند: چرا؟ گفت: مي دانم كه جهنم مرا بيند فسرده شود، و من رحمتي باشم خلق را. هم از او نقل است كه گفت:‌ روز قيامت بهشتيان را به بهشت برند و دوزخيان رابه دوزخ؛ من از خدا خواهم كه مرا به دوزخ برد، پرسيدند: چرا؟ گفت:‌ تا خلق داند كه نيكويي و لطف او در آتش نيز با اوليايش باشد. مؤلف گويد: ‌اين همان جهنم است كه قرآن از حرارت و شعلة ‌آن ما را برحذر داشته، و پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) فرمايد: «اين آتشي كه بني آدم بر مي افروزد يك جزء ‌از هفتاد جزء ‌حرارت جهنم را دارد، و آتش جهنم شصت و نه بار از اين آتش شما سوزنده تر است». و هم از آن حضرت روايت است كه «جهنم را بيارند با هفتاد هزار زمام بسته وهر زمامي را هفتاد هزار ملك مي كشد». از عمر (رضی الله عنه) نقل است كه روزي به كعب (الاحبار) گفت: ‌قدري ما را موعظه كن و بترسان، كعب گفت:‌ يا اميرالمؤمنين چنان عمل كن كه اگر با عمل هفتاد پيغمبر در عرصة قيامت حاضر شوي باز بر خود بيم داشته باشي و افزود: «اگر از جهنم روزنه اي به اندازة‌ بيني گاوي در مشرق بگشايند و مردي در مغرب باشد مغزش آب شود و بريزد». و افزود: ‌«جهنم را صدايي در قيامت هست كه هر پيامبر برگزيده يا فرشتة مقربي بشنود و به زانو درآيد و گويد: ‌پروردگارا، من فقط خودم را به تو سپردم با ديگري كار ندارم»!

و از قول پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) آورده اند كه از جبريل پرسيدم: چرا ميكائيل نمي خندد؟ جبريل گفت: از آن روز كه خدا جهنم را آفريده ميكائيل نخنديده، و نيز اشك چشم من نخشكيده مبادا از اهل جهنم باشيم. عبدالله بن رواحه از خوف جهنم مي گريست زنش پرسيد:‌ تو چرا مي گريي؟ گفت: به من خبر داده اند كه وارد جهنم مي شوم اما خبر نداده اند كه از آن خارج خواهم شد[3].

با اين وصف،‌ جرأت اين مدعي (يعني بايزيد) را ببينيد كه چگونه جهنم را خوار مي شمارد و خود را اهل نجات مي انگارد، حال آنكه جز عدة خاصي از صحابه، كسي را حتماً نتوان بهشتي شمرد[4] و از پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) روايت است كه «هر كس گويد: من بهشتيم، همو جهنمي است». و از محمد بن واسع نقل است كه هنگام مي گريست و مي گفت: برادران! مي دانيد مرا به كجا مي برند؟ برادران! مي دانيد مرا به كجا مي برند؟ به خدا به جهنم مي برند، مگر اينكه بيامرزدم.

اگر آن دعوي بايزيد را كه نقل كرده اند راست باشد اوج تلبيس ابليس است. هم از قول او آورده اند كه گفت: ‌جهنم چه باشد؟ به خدا اگر جهنم را ببينم به گوشة مرقعه خاموشش كنم! هر كس اين بگويد زنديق است زيرا اهميت ندادن به يك چيز حاصل انكار آن است، مثل كسي كه به جن معتقد است و در تاريكي از جن مي ترسد و آن كس كه معتقد نيست نمي ترسد و بسا بگويد: ‌اي جنیات، بياييد مرا بگيريد! بد نيست به چهرة‌ كسي كه چنين جهنم را به تحقير ياد مي كند شمع افروخته اي نزديك كنند، وقتي تكان خورد، بگويند: اين اخگري است از آتش (جهنم). 

هم از بايزيد نقل است كه مي گفت:‌ «سبحاني سبحاني ما أعظم شأني»، سپس مي گفت: «حسبي من نفسي حسبي» اگر اين نقل راست باشد بسا راوي نفهميده (و يا كلامي را از نيمه شنيده) بسا بايزيد ذكر تمجيد خدا را از قول خدا بيان مي نموده است. اگر غير از اين توجيه شود راه به جايي نمي برد، مثلا جعفر خلدي از جنيد روايت مي كند كه گفت: ‌بايزيد مستهلك در شهود جلال بوده و حق وي را از شهود خودش باز داشته و جز حق چيزي نديده پس همان را وصف كرده است. مؤلف گويد: ‌اينها افسانه اي بيش نيست.

احمد بن سالم بصري در بصره در مجلس خود گفت: ‌فرعون دعوي بايزيد را نكرد، فرعون گفت: ﴿أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى﴾[5]، و كلمة «رب» بر مخلوق قابل اطلاق است چنانكه گويند: ‌«رب الدار» (= صاحب خانه) اما «سبحاني سبحاني» كه بايزيد گفت جز خدا را نسزد[6]. از او پرسيدند آيا يقين داري كه اين كلمه را بايزيد گفته است گفت: آري. گفتند: ممكن است كه از قول خدا حكايت مي كرده مثلا اگر بشويم كسي مي گويد: «لا إله إلا أنا» دانيم كه دارد قرآن مي خواند چنانكه از عده اي از اهل بسطام كه از خاندان بايزيد بودند راجع به اين كلمات سؤال (كه آيا بايزيد چنين گفته است؟) گفتند: ما خبر نداريم.

و نيز از قول بايزيد آورده اند كه گفت: مدتي من گرد خانة كعبه مي گشتم و او را مي طلبيدم چون رسيدم ديدم كه خانة ‌كعبه گرد من مي گردد؛ و نيز گفته است: در حج اول خانه را ديدم و در حج دوم صاحب خانه را و در حج سوم نه خانه را ديدم نه صاحب خانه را. 

ونيز از او درباره «لوح محفوظ» پرسيدند، گفت:‌ منم لوح محفوظ.

ابوموسي دئيلي گويد: به بايزيد گفتم: شنيده ام سه تن باشند كه دلشان دل جبريل باشد. بايزيد گفت: منم آن سه تن! پرسيدم: چگونه؟ گفت: قلبم يكي و همتم يكي و روحم يكي. گفتم:‌ شنيده ام كسي باشد كه قلبش قلب اسرافيل باشد. گفت: منم آن يك تن، همچون دريايي بنيان كن، بي آغاز و بي پايان.

و نيز آورده اند كه نزد بايزيد اين آيه را خواندند: ‌﴿إِنَّ بَطْشَ رَبِّكَ لَشَدِيدٌ﴾[7] بايزيد گفت:‌ به حيات او سوگند كه بطش من شديدتر است!

بايزيد را گفتند كه شنيده ايم تو از هفت تناني، گفت: من همة هفت تنانم! گفتند: همة خلق زير لواي محمد (صلى الله عليه وسلم) باشند، گفت:‌ به خدا لواي من بزرگتر است از لواي محمد ]‌صلى الله عليه وسلم[‌، لواي من از نور است و آدمي و پري با همة پيام آوران زير آن باشند. همو گفت:‌ سبحاني سبحاني ما أعظم سلطاني! مانند من نه در آسمان يافت شود و نه در زمين به صفت من كسي شناخته آيد. من اويم و او من است و او اوست[8]. 

هم از او نقل است كه گفت: ‌(خداوند) مرا بالا برد و پيش خويش بر پا داشت و گفت: خلق من دوست دارند كه تو را ببينند، گفتم: ‌عزيزم، من هم مي خواهم كه مرا ببينند. گفت: من مي خواهم تو را به خلق بنمايم. گفتم: عزيزم، حال كه تو مي خواهي مرا به خلق بنمايي و خلق مي خواهند مرا ببينند، من خلاف كردن نتوانم. پس مرا با وحدانيت نزديكي بخش و جامة ربانيتت در من بپوشان و با احديتت رفعت بده تا چون خلق تو مرا ببينند گويند تو را ديده اند، تا تو باشي كه مي بينندش و من در كار نباشم؛ (بايزيد گويد:) پس مرا بر پا داشت و مرا بياراست و رفعت بخشيد سپس گفت: به سوي خلق من بيرون شو. يك گام برداشتم و در گام دوم از هوش رفتم ندا كرد كه حبيب من به من بر گردانيد كه ساعتي تاب دوري من ندارد. 

هم از بايزيد نقل است كه گفت: او خواست ما را ببيند، ما نخواستيم كه او را ببينيم. هم از او نقل است كه گفت:‌ خدايا، اگر در علم ا