شت تا به خود آمدم درندگان رفته بودند و از لاشه چيزي نمانده بود و ترس من هر بر طرف شده بود. برخاستم و به راه افتادم. 

مؤلف گويد: ‌كار اين مرد خلاف شرع بوده كه خويش را در معرض حملة‌ درندگان قرار داده كه حفظ جان از هلاك و حفظ تن از آزار واجب است. از پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) روايت داريم كه «در هر سرزمين كه طاعون باشد، آنجا نرويد» و «از مجذوم بگريز همچنانكه از شير مي گريزي»، و خود حضرت روزي به يك ديوار كج رسيد به سرعت گذشت. اين صوفي از نفس خود مي خواسته كه با ديدن درندگان جاي كن نشود حال آنكه موسي (عليه السلام) وقتي ديد عصاي دستش كه بر زمين افكند به امر خدا اژدها شده، برگشت و گريخت[5]. ترسيدن از مار و درنده در طبيعت آدميان است و طبيعت آدميان يكسان است. اگر كسي بگويد: من از درنده نمي ترسم تكذيبش مي كنيم همچنانكه اگر بگويد نظر به روي زيبا را خوش ندارم تكذيبش مي كنيم. اين صوفي پنداشته كه اگر نفس خويش را به قهر وادارد كه ميان درندگان بخوابد، اين توكل است، اگر چنين بود از نزديكي به آنچه براي ما شرّ و بلاست نهي مان نمي كردند. مي توان تصور كرد كه درندگان سير بوده و متعرضش نشده اند. ابوتراب نخشبي را كه از بزرگان صوفيه است درندگان پاره كردند[6]. البته مي شود كه خداوند به لطف خود محمد سمين را ميان درندگان حفظ كرده باشد. بحث دراين است كه او كار خطايي كرده و بايد براي شنوندة عامي (غير فقيه )روشن شود كه آن خطا بوده است نه اينكه نشانة يك يقين كامل و ارادة‌ بسيار قوي تلقي گردد و حال محمد سمين را بر محمد رسول الله (صلى الله عليه وسلم) كه از ديوار شكسته حذر كرد و بر موسي (عليه السلام) كه از مار گريخت ترجيح نهند!

داستان ديگري از همين محمد سمين آورده اند، مؤمل مغابي گويد: با محمد سمين همسفر بوديم، در بيابان ميان تكريت و موصل ناگاه غرش درنده اي از نزديك به گوشمان رسيد من بسيار ترسيدم و حالم منقلب شد و رنگم پريد و خواستم بگريزم محمدسمين نگهم داشت و گفت:‌ جاي توكل اينجاست نه مسجد جامع! مؤلف گويد: ‌درست است كه اثر توكل مي بايد در سختيها ظاهر شود، اما شروط توكل اين نيست كه خود را به چنگال درنده بسپاريم؛ اين كار حرام است. 

از علي رازي پرسيدند كه چرا ديگر همراه ابوطالب جرجاني نيستي؟ گفت:‌ همسفر بوديم شب در بيشة ددان خفتيم، چون ديد من از ترس خوابم نمي برد، طردم كرد و گفت: از اين پس با من منشين! مؤلف گويد: ‌اين صوفي به رفيقش ظلم كرده و چيزي فوق طاقت انتظار داشته در حالي كه حضرت موسي (عليه السلام) از مار (عصاي خودش كه مار شد) گريخت.

ديگر از كارهاي جاهلانه و خلاف شرع صوفيان داستان حسن برادرِ سنان است كه گويد:‌ در راه مكه خار در پايم فرو رفت، اعتقاد به توكل نگذاشت آن را از پاي برآرم. همچنان پاي بر زمين مي ماليدم و مي رفتم! و نيز توكل دينوري به مثابه اي بوده است كه دوازده بار پا برهنه و سر برهنه به حج رفته، و هرگاه خاري در پايش ميخليده، سر پايين نمي كرده و دست نمي برده آن خار را برآرد بلكه پا بر زمين مي سوده و همچنان به راه خود مي رفته است. مؤلف گويد: جهل را بنگريد، چه كسي فرموده كه پابرهنه به حج برو، يا خار از پا بيرون مكش؟ اين چه جور طاعتي است؟ اگر جاي خار متورم شود و بميرد در هلاك خويشتن شركت كرده، وانگهي مگر نه نيمي از خار را با پاي بر زمين سودن دفع و رفع كرد؟ پس چرا بقيه را با دست بيرون نكشيد؟ اين كارهاي خلاف عقل و دين چه ربطي به توكل دارد؟ مگر نه اينكه براي دفع آزار از بدن حتى در حال احرام مي توان حرمت احرام را شكست (و گزنده اي را كُشت) و بعداً بابت آن قرباني گذراند؟ شرع كجا با خود آزاري موافق است؟ از عبيد شنيدم كه مي گفت: ‌عقل آن مرد را از آنجا مي سنجم كه سمت آفتاب گير را رها كند و از آن طرف كه سايه است راه بپیمويد. 

از ابوبكر دقاق نقل است كه گفت: نوجوان بودم و در وسط سال به قصد مكه تنها از وطن بيرون آمدم نيم جُلي به كمر داشتم و نيم جُلي بر دوش؛ در راه چشمم درد گرفتم با همان جل آب چشممم را پاك مي كردم تا آنجا كه چشمم زخم شد و خونابه با اشك مي آمد، اما من از زور اشتياق و قوت اراده ميان آب چشم وخون فرقي نمي گذاشتم و پيش مي رفتم و چشمم در آن سفر از بين رفت؛ و هرگاه آفتاب تنم را مي سوزانيد، دست خود را مي بوسيدم و بر چشم مي نهادم از شادماني آن بلا!

در روايت ديگر از ابوبكر دقاق[7]، آورده اند كه او يك چشم بود، سبب پرسيدند. گفت: با توكل پاي در باديه نهادم و با خود عهد بستم كه از مال كاروانيان نخورم، و يك چشم من از زور گرسنگي آب شد و بر چهره ام فرو دويد.

مؤلف گويد:‌ اگر يك مبتدي حال اين مرد را بشنود پندارد كه اينها از مجاهدت است، حال آنكه اين يك مسافرت مجموعه اي ازخلاف شرعهاست كه بدان مي نازد. تن وتنها در نيمة سال از وطن بيرون آمدن و خود را عرضة ‌خطر قرار دادن، بي زاد و راحله سفر كردن، جُل پوشيدن و اشك و خونابة‌ چشم با جل ستردن؛ و اين همه را قربةً الي الله انگاشتن. بلايي كه خود بر سر خود آورده چه شادماني دارد؟ آن بلايي كه خود به خود «از حبيب آيد» در خور «مرحبا»ست. آن تحميل گرسنگي برخود و چشم خود را از دست دادن حماقت ديگري است. در اينجا مي بايد «سؤال» مي كرد. چنانكه از سفيان ثوري نقل است كه گفت:‌ «هر كه گرسنه باشد و سؤال نكند تا بميرد به جهنم مي رود». وقتي اسباب ظاهري منقطع شود، سؤال تنها راه ممكن است كه تجويزش كرده اند.

هم از ابوبكر دقاق نقل است كه در خيمه گاهي از آن عربها طلب ميهماني كردم در آنجا به كنيز زيبايي نظر افتاد و در او نگريستم؛ و آن چشم را كه در او نگاه كرده بود بركندم و افكندم و گفتم: چشمي همانند تو هست كه در خدا مي نگرد (يعني خدا بين باش نه خطا بين). 

مؤلف گويد: بنگريد كار اين نادان را؛ اگر آن نگاه بي اختيار بوده گناهي نداشته واگر به عمد بوده صغيره اي كه با پيشيماني رفع مي شود. يك گناه كبيره كه بركندن چشم است بدان افزوده[8]، و اين را ماية‌ نزديكي به خدا پنداشته كه خود گناه ديگري است چه با گناه تقرب نجويند. بسا آن حكايت شنيده كه در بني اسرائيل كسي به زني نگريست و سپس چشم خويش بركند، هر گاه اين داستان راست باشد شايد طبق شريعت آنان بوده و اين عمل در شريعت پيامبر ما تحريم گرديده است. اين صوفيان گويي شرع جديدي ابتكار كرده شريعت محمد (صلى الله عليه وسلم) را ترك كرده اند. و اين نظير داستان زن همساية‌ شعوانة‌است كه چشمان زيبايي داشت روزي يكي به دنبالش افتاد و تا در خانه اش رفت؛ زن گفت: چه مي خواهي؟ گفت: شيفتة تو شده ام، پرسيد: شيفتة ‌كجاي من شده اي؟ گفت:‌ عاشق چشمانت شده ام. زن اندرون خانه رفت و دو چشم خود را از كاسه درآورد و آورد از پشت در به بيرون پرتاب كرد و گفت:‌ بگيرشان، كه الهي مباركت نباشد!

و بر عكس اين است حكايت آن زن بيدار دل كه ذوالنون گويد:‌ در سرزمين «بجه» ديدم و صدايش كردم، گفت: ‌مرد را چه به زن؟ اگر ناقص عقل نبودي چيزي برايت پرتاب مي كردم! 

از ابوجعفر حداد نقل است كه سالي با توكل وارد باديه شدم 