را قديم شمرده اند كه معلولِ خداست اما همزمان با او؛ مثل آفتاب و نورش كه علت و معلول همزمانند. تأخير عالم ازخدا و معلول از علت تأخير به رتبه است نه تأخر زماني. در پاسخ اينان مي شود گفت: ‌به چه سبب منكر مي شويد كه عالم حادث زماني است و طبق اراده قديم (خدا) در زماني وجود يافته؟ اگر اشكالتان اين است كه بين وجود باري قديم و وجود عالم حادث يك «زمانِ خالي» باقي مي ماند، اين اشكافي نيست زيرا زمان مخلوق است و پيش از «زمان»، زمان نبوده است. و نيز مي توان از اينان پرسيد كه آيا خداوند مي توانست ارتفاع فكر را يك ذراع بلند يا كوتاهتر بگيرد يا نه؟ اگر بگونيد:‌ نمي توانست، خدا را عاجز شمرده اند؛ و آن چيزي كه نشود يك ذراع كوتاهتر يا بلندتر باشد خود واجب است و مستغني (مستقل) از علت، و ممكن الوجود نيست. پس در واقع فلسفي، آنجا كه مي گويد براي عالم صانعي هست، از روي مجاز سخن مي گويد نه حقيقت؛ زيرا صانع آن است كه فعلِ بالاراده كند حال آنكه فيلسوفان عالم را ضروري 
مي دانند. 

و نيز از عقايد فيلسوفان است كه جهان پايان ندارد همچنانكه آغاز ندارد، زيرا معلول علتي قديم است ومعلول هميشه با علت است؛ و از قول جالينوس آورده اند كه مثلا اگر آفتاب از بين رفتني بود در اين مدت طولاني بايستي علايم پژمردگي و ضعف از خود نشان ميداد. در جواب مي شود گفت:‌ اولا- گاه چيزي ناگهاني تباه وخراب مي شود و لزومي ندارد كه همه چيز بتدريج پژمرده و پوسيده گردد. ثانياً- از كجا كه خورشيد الآن در حال پژمرده شدن و پلاسيدن نباشد؟ با توجه به اينكه در نظر فلسفيان خورشيد تقريباً يكصد و هفتاد برابر زمين است اگر هم في المثل به اندازه كوهي از آن كم شده باشد به حس نمي آيد. مگر نه اينكه ياقوت و طلا نيز ظاهراً فساد ناپذيرند اما در مدت طولاني فساد مي پذيرند و آن فساد طي ساليان محسوس نيست. حقيقت آن است كه هست كردن و نيست كردن به ارادة خداي قادر است، و قادر در ذات خود تغيير نمي پذيرد و صفتي در او پديد نمي آيد بلكه تغيير در فعل اوست طبق ارادة قديم. 

نوبختي در كتاب الآراء و الديانات آورده است كه سقراط، اصولِ اشياء را سه چيز مي دانست: علت فاعله، عنصر، صورت. خداي تعالي فعال است (در نسخه اي: علل است)، و عنصر موضوع اول براي كون و فساد است، وصورت يعني جوهر جسم. فيلسوف ديگر گفته است: خدا علت فاعله است و عنصر منفعل مي باشد. ديگري گفته است كه عقل، اشياء را به اين ترتيب درآورده؛ ديگري گفته: طبيعت اين كار را كرده است.

يحيي بن بشير بن عمير نهاوندي از قول بعضي فلاسفه نقل كرده است كه چون عالم را مجتمع و متفرق و متحرك وساكن يافتيم، دانستيم كه چيزي است پديد آمده، و ناگزير است كه پديد آرنده اي دارد، آن گاه مشاهده كرديم آدمي كه شناگري نمي داند در آب مي افتد و به اين صانع استغاثه مي كند. و او به دادش نمي رسد، يا در آتش مي افتند و او نجاتش نمي دهد. پس دريافتيم كه چنان صانعي موجود نيست. و خود اينان كه مي گويند صانع مدبري وجود ندارد، سه گروهند: ‌عده اي گفتند: خدا چون عالم را آفريد خوشش آمد و ترسيد كه در آن كم و زياد نمايد و خرابش كند، لذا خود را هلاك كرد وعالم از خدا خالي ماند اما احكام او ]‌قوانين خلقت[‌ همچنانكه بود در جانواران و آفريدگان روان است. گروه دوم گفتند: خداوند غُده و زگيل برآورد كه همة قوت و زورش جذب آن شد وعالم عبارت از همان غده و زگيل است و نور خدا كاسته شد اما بتدريج نور عالم را جذب خواهد كرد و همچنان خواهد شد كه بود، و اكنون به سبب ضعف خداست كه كار مخلوقات به اهمال مي گذرد و ظلم همه جا را فرا گرفته. گروه سوم گفتند كه چون آفريدگار جهان را استوار بساخت، اجزاي او در عالم پراكنده گرديد كه همان قوت خداست و از جوهر لاهوتي است. 

مؤلف گويد:‌ اينها را از كتاب نهاوندي نقل كردم كه نسخه اش در نظاميه است و تاريخ كتابش دويست و بيست سال پيش از تاريخ تحرير كتاب من است، و اگر نه آن است كه چنين مطالبي گفته شده و نقل شده، و يادآورد فريب ابليس است بر آدميان، صرف نظر كردن از ذكر آن اولي بود، تا نام خداي عزوجل به اين صورت نيايد اما نظر به فايده اي كه در نقل آن بود ذكر كرديم. 

بيشتر فلاسفه بر آن رفته اند كه خدا علم به چيزي ندارد وفقط علم به خودش دارد و مسلم است كه مخلوق هم علم به خودش دارد، و هم علم به خالق خود دارد، بدن گونه مرتبه اش از خالق افزونتر مي شود!

مؤلف گويد: اين سخن رسواتر از آن است كه قابل بحث باشد. ببين چگونه ابليس آن مدعيان عقل را فريفته است. بوعلي سينا با فيلسوفان در اين مسأله مخالفت نموده و گفته است: ‌خدا علم به خودش دارد و علم به كليات هم دارد، ليكن عالم به جزئيات نيست. معتزله هم اين مذهب را از فلسفه گرفته اند. ستايش خدا را كه ما را از كساني قرار داد كه جهل و نقص را از خدا نفي مي كنيم و به اين آيات ايمان داريم: ﴿أَلا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ﴾[1]. «آيا آن كسى كه موجودات را آفريده از حال آنها آگاه نيست؟!». ﴿وَيَعْلَمُ مَا فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَمَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاَّ يَعْلَمُهَا﴾[2]،  «او آنچه را در خشكى و درياست مى‏داند. هيچ برگى (از درختى) نمى‏افتد، مگر اينكه از آن آگاه است».  كه اين آيات بر علم خدا به جزئيات تأكيد دارد. 

و نيز فلاسفه منكر رستاخيز جسماني و بازگشت ارواح به ابدان و منكر بهشت و دوزخ مادي اند و مي گويند: اينها مَثَلهايي است كه براي مردم زده شده تا ثواب و عقاب روحاني را بفهمد. به نظر فلاسفه نفس بعد از جسم جاوداني است: نفوس كامله غرق در لذتي وصف ناپذير و نفوس آلوده گرفتار دردي وصف ناپذير مي شوند. و اين درد به نسبت آلودگي متفاوت است و در مواردي ممكن است محو و زايل گردد. در جواب اينان گفته مي شود كه ما منكر بقاي نفس بعد از مرگ نيستيم لذا «عود» نفس به بدن «اعاده» ناميده شده است. ]يعني نفس به طور جداگانه و مستقل باقي است كه «باز گردانده» مي شود[ و همچنين منكر نعمت يا نقمت براي نفس نيستيم، اما علاوه بر آن، حشر اجسام چه مانعي دارد و چرا منكر لذات و آلام جسماني در بهشت و دوزخ باشيم؟ ما همچنانكه شرع گفته به سعادت و شقاوت جسماني و روحاني توأم بعد از مرگ معتقديم، و اينكه شما حقايق را تمثيلات و «دستان زدن» تلقي مي كنيد بي دليل است. و اگر بگويند كه اجسام از هم مي ريزد و خرده خرده نابود مي شود. مي گوييم: در مقابل قدرت خدا محال نيست كه شخص را همين طور كه هست دوباره بسازد؛ مضاف بر اينكه اگر از خاك ديگري هم او را بسازد، باز همان انسان است و از حقيقت خود خارج نشده، همچنانكه در طول عمر از كوچكي بزرگ مي شود و فربه و لاغر مي گردد (و همان آدم است كه بود). و اگر بگويند بدن وقتي موجود مي شود كه بتدريج رشد كند و گوشت و رگ و پي عمل بيايد؛ گوييم: قدرت خدا متوقف بر مفهوم معهود و محسوس كه شما مشاهده كرده ايد نيست؛ وانگهي پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) ما خبر داد كه بدنها پيش از رستاخيز در قبر مي رويند. و نيز از ابوهريره (رضی الله عنه) روايت است: رسول الله (صلى