ند: ما نياكان خود را بر آئينى يافتيم، و ما نيز به پيروى آنان هدايت يافته‏ايم. و اين گونه در هيچ شهر و ديارى پيش از تو پيامبر انذاركننده‏اى نفرستاديم مگر اينكه ثروتمندان مست و مغرور آن گفتند: ما پدران خود را بر آئينى يافتيم و به آثار آنان اقتدا مى‏كنيم.  (پيامبرشان) گفت: آيا اگر من آيينى هدايت‏بخش‏تر از آنچه پدرانتان را بر آن يافتيد آورده باشم (باز هم انكار مى‏كنيد)؟!» گفتند: (آرى،) ما به آنچه شما به آن فرستاده شده‏ايد كافريم!».

[2] سورهء صافّات، آيات 70-69. 

[3] ما جعل الله المشمشة بل أوجدها.- م.

[4] هر چهار تن از مشاهير و معاريف علما و متكلمان شیعه اماميه اند در قرن دوم هجري.

[5] جاهليان معتقد بودند كه مرده وقتي پوسيد پرندهء كوچكي از جمجمهء ‌او خارج مي شود و اگر آنمرده، كشته اي باشد انتقام گرفته نشده به آن پرنده بانگ مي زند «اسقوني!» و همچنان فرياد تشنگي مي كشد تا از خون قاتل سيرابش كنند. ونيز «هامة» و «صدي» به نوعي پرندهء كوچك مأنوس به قبرستانها (شب پره، بوم، جغد...) اطلاق مي شده است (با استفاده از لسان العرب و لغت نامهء دهخدا). –م.

[6] ﴿حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ﴾. «تا كلام خداوند را بشنود». (سورهء توبه، آيهء 6)، ﴿فِي رَقٍّ مَنْشُورٍ﴾ «در ورقى گشوده‏». (سورهء طور، آيهء 3). 
تلبيس ابليس بر خوارج
نخستين كس از خوارج و بدترينشان ذوالخويصرة است و داستان او چنين است كه علي (رضی الله عنه) براي پيغمبر از يمن يك پوست پر از خاكه طلاي تصفيه نشده فرستاده بود و حضرت آن خاكه طلا را بين چهارتن: زيدالخيل، اقرع بن حابس، عيينة بن حصن و علقمة بن عُلاثة (يا: عامر بن طفيل – شك از راوي است) تقسيم نمود. بعضي اصحاب و انصار از اين كار ناراحت شدند. حضرت فرمود: «آيا به من اعتماد و اطمينان نمي كنيد؟ منم كه در آسمان امين محسوب مي شوم و هر صبح و شام خبر آسمان به من مي رسد». مردي با گونة برجسته و چشم فرو رفته و پيشاني پيش آمده و ريش مجعد و انبوه وسرتراشيده و دامن برچيده برخاست و گفت: از خدا بترس اي رسول خدا! پيغمبر به سوي او نگريست و فرمود: «واي بر تو! آيا من از همه كس سزاوارتر نيستم به اينكه خدا ترس باشم؟» و از او روي گردانيد. خالد (يا عمر) گفت: يا رسول الله گردنش را بزنم؟ حضرت فرمود: «شايد او نماز خوان باشد، و بسا نماز خوان كه چيزي بر زبان آرد كه در دلش آن نباشد». آن گاه فرمود: «من مأمور نيستم كه ميان دل مردم را بكاوم و باطنشان را بشكافم». سپس به سوي آن مرد كه متشنج و لرزان بود نگاه كرد و فرمود: «بدانيد كه از اين ريشه قومي پديد مي آيند كه قرآن مي خوانند اما از گلويشان تجاوز نمي كند ]يعني به زبان قرآن مي خوانند نه از دل[‌ و از دين چنان خارج مي شوند كه تير از تنِ شكار». مؤلف گويد: نام آن شخص ذوالخويصرة‌ تميمي بود و در صورت ديگري از اين روايت آمده است كه به پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) گفت: عدالت كن! و حضرت فرمود:‌ واي بر تو! اگر من عدالت نكنم چه كسي عدالت مي كند؟ و او اول خارجي است كه در اسلام خروج نمود و آفتش از آنجا بود كه به رأي خود راضي شد و هرگاه تأمل مي كرد در مي يافت كه رأيي بالاتر از رأي رسول الله (صلى الله عليه وسلم) نيست. و پيروان اين آدم بودند كه بر علي (رضي الله عنه) خروج كردند. و داستان آن چنان بود كه چون جنگ ميان علي (رضي الله عنه) و معاويه (رضی الله عنه) به طول انجاميد ياران معاويه قرآن برافراشتند و ياران علي را دعوت به آنچه قرآن بگويد كردند، و گفتند شما يكي را بفرستيد و ما يكي را، از آن دو عهد مي گيريم كه به آنچه كتاب خدا بگويد عمل كنند. لشكريان پذيرفتند. از سمت معاويه عمرو بن عاص فرستاده شد؛ لشكر علي (رضي الله عنه) به او گفتند ابوموسي را بفرست. حضرت فرمود:‌ نظر من بر ابوموسي نيست ابن عباس را بفرستيد. گفتند: او از قوم تو محسوب مي شود. او را نمي خواهيم و ابوموسي فرستاده شد و قضاوت و حكميت تا ماه رمضان به تأخير افتاد. در آن ميان عروة بن اذنيه گفت: اشخاص را در دين خدا حَكَمْ قرار داده ايد؟ لا حکم الاّ لله! و علي (رضي الله عنه) از صفين به كوفه بازگشت و خوارج همراه او داخل كوفه نشدند بلكه به حروراء (كه يك آبادي نزديك كوفه بود) رفتند و دوازده هزار تن بوند كه شعار « لا حكم إلا لِله» مي دادند و مناديشان ندا داد كه امير حرب شبيب بن ربعي تميمي است و پيشنماز عبدالله بن كوّاء يشكري. خوارج عبادت پيشه بودند اما خود را از علي (رضي الله عنه) داناتر مي پنداشتند. 

از ابن عباس (رضی الله عنهما) نقل است كه چون خوارج از علي (رضي الله عنه) كناره گرفتند شش هزار تن بودند، انجمن كردند و متفق شدند بر اينكه بر علي (رضي الله عنه) خروج كنند. و پيوسته براي علي (رضي الله عنه) خبر مي رسيد كه يا اميرالمؤمنين اينها بر تو خروج كرده اند. حضرت فرمود:‌ ولشان كنيد، تا با من نجنگند من با ايشان نمي جنگم، و بزودي خواهند جنگيد. 

ابن عباس گويد: روزي نزد حضرت رفتم و اجازه خواستم كه نزد خوارج براي گفتگو بروم حضرت فرمود: من بر جان تو بيم دارم، و بالأخره اجازه داد. نيمروزي بر ايشان وارد شدم گروهي ديدم با پيشانيهاي داغدار و دستان پينه بسته از سجود بسيار، جامه هاي كهنه و پاكيزه و دامنهاي برچيده، و همگي از شدت شب زنده داري لاغر و رنگ پريده. سلام دادم، پرسيدند: براي چه آمده اي؟ گفتم: از طرف مهاجرين و انصار و داماد پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) كه در ميان آنان قرآن نازل شده و به معناي آن داناترند نزد شما آمده ام. بعضي از آنان گفتند: با قريش بحث ومجادله نكنيد كه خداوند در وصف آنان فرموده: ﴿بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ﴾[1]،  «بلكه ايشان قومى خصومت كننده‏اند». به هر حال اگر دو سه كلمه باشد با او حرف مي زنيم. ابن عباس گويد: پرسيدم سبب كينة شما با داماد پيغمبر و مهاجرين انصار كه قرآن در ميان ايشان نازل شده و به تأويل آن داناترند چيست؟ گفتند: سه چيز: يكي اينكه او اشخاص را در امر خدا حكميت داد حال آنكه در قرآن آمده: ﴿إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ﴾[2]؛ «حكم و فرمان، تنها از آنِ خداست!». دوم: اينكه (در جنگ جمل) با عده اي جنگيد و از آنان بسياري را كشت اما اسير و غنيمت نگرفت، اگر آنان مؤمن بودند و غنيمت و اسير گرفتن از ايشان حرام است چگونه كشتنشان حلال است؟ سوم: اينكه او از خود عنوان «اميرالمؤمنين» را برداشت پس اميرالكافرين خواهد بود! ابن عباس گويد: پرسيدم غير از اين مطلبي داريد؟ گفتند: همي بس است. گفتم: اما جواب اشكال اول اينكه حَكَم قرار دادن اشخاص در قرآن تجويز شده، اگر آيه اش را نشان بدهم از حرفتان بر مي گرديد؟ گفتند: آري، گفتم: هر گاه مُحرم شكاري را عمداً بكشد بايد طبق «حكم» دو عادل قربانيي برابر آن بگذارند[3] ؛ و نيز در اختلاف زن و شوهر بايد حكمي از سوي طايفة زن وحكمي از سوي طايفة مرد بين آن دو داوري نمايد[4]. حال شما را به خدا سوگند مي دهم آيا اين دو مورد مهمتر است يا اصلاح اختلاف امت؟ گفتند: ‌البته اين بالاتر است. پرسيدم: آيا ازعهدة اولي بيرون آمدم؟ گفتند: آر