 و بعد از آن نايب و وكيلش مي شوند.
 ما نياز مبرمي براي مناقشه (دليل معجزه) يا (علم به غيب) را نداريم چون اين امر براي هيچ امامي از ائمه اهل البيت ثابت نشد، حتي رسول الله (صلى الله عليه وسلم) امكان اطلاع از غيب فقط بوسيله وحي داشت، وآن را ادعا نكرد، چون حضرت پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) به آن شكلي كه نواب اربعه مدعي بودند عمل نكرد، پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) روي عقل ومعجزه جاويدانش (القرآن الكريم) تكيه كرد. وقتيكه مشركين از او معجزه خواستند، از قبيل اينكه چشمه اي آبي براي آنها متفجر كند،يا آسمان را روي زمين فرو ريزد، يا به آسمان پرواز كند و از آنجا كتاب بياورد، به آنان گـفت: ﴿سُبْحَانَ رَبِّي هَلْ كُنتُ إَلاَّ بَشَراً رَّسُولاً﴾ [الاسراء: 93]، وگـفت: ﴿قُلْ إِنَّمَا الْآيَاتُ عِندَ اللَّهِ وَإِنَّمَا أَنَا نَذِيرٌ مُّبِينٌ﴾. [العنكبوت 150]، وگـفت: ﴿وَمَا مَنَعَنَا أَن نُّرْسِلَ بِالآيَاتِ إِلاَّ أَن كَذَّبَ بِهَا الأَوَّلُونَ﴾. [الاسراء: 59].
 اگـر رسول گـرامي (صلى الله عليه وسلم) از معجزات براي اثبات رسالتش استفاده نمي كرد، پس چطور (نواب اربعه) از معجزات براي اثبات نيابتشان استفاده كردند؟ وچه دليلي در دست داريم تا قبول كنيم كه واقعا معجزات روي دست نواب اربعه صورت گـرفته؟ لازم به يادآوري است، طوسي كه اكثر آن معجزات وهمي را نقل كرده، صد سال بعد از نواب اربعه بوده، شايد هم بيشتر. ملاحظه مي كنيم كه طوسي روايات آحاد ومتهافت وخيلي ضعيف را از غُلات (تندروها) يا اشخاص مشابهي كه مصلحت مادي در آن دارند نقل مي كند، حتي يك روايت آنها قابل اعتماد نمي باشد - البته بعد از نقد وجرح وتعديل- چون اين روايتها متضمن نقاط مبهمي مي باشند و از مجاهيل و اشخاص بدون نام نقل شده اند، وتكيه بر ادعاهاي توخالي و بي اساس مي كنند.
 عموماً اين روايتها ومعاجز متّسم به دروغ وتقلب وسحر وشعبده وادعاهاي خارق العاده، واز صحت واعتبار ساقط مي باشند، هيچ وقت به وسيله اين معاجز جدالهاي لفظي پايان نيافت. شيخ صدوق در كتاب (اكمال الدين): عدم لجوء اميرالمؤمنين به سلاح معاجز براي اثبات حقش در خلافت توجيه كرد وگـفت: «احتمال داشت كه ديگـران كار معجزه را تفسير به سحر ومخاريق كنند»[1].
علي بن بابويه الصدوق ادعاي حلاج را مبني بر نيابت از امام مهدي، بشدت رد كرد، وقتيكه حلاج ادعاي علم بالغيب را كرد، او دستور داد با مشت ولگـد از دكانش بيرونش كنند[2].
معاجز غيبيه با نص قرآن كريم در تناقض مي باشند، خداوند متعال علم غيب را از هر بشري نفي مي كند و مي فرمايند: ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَداً * إِلاَّ مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُولٍ﴾. [26 – 27 الجن]. ومي فرمايد: ﴿قُل لَّا يَعْلَمُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلَّا اللَّهُ﴾ [65 النمل]، ومي فرمايد: ﴿وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَّاذَا تَكْسِبُ غَداً وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ﴾.
 سيد محمد باقر الصدر در كتاب (بحث حول المهدي) اشاره اي به مسئله معاجز نواب اربعه به عنوان دليل بر صحت نيابت (نواب اربعه) مبني بر وجود (الامام محمد بن الحسن العسكري) نمي كند[3].
 

--------------------------------------------------------------------------------

[1] - الصدوق: اكمال الدين، ص 109

[2] - الصدوق: اكمال الدين ص 109

[3]- الصدر: بحث حول المهدي، ص 36.
مبحث ششم
فروريختن دعواي اجماع
قبل از اينكه دعوي وجود اجماع بر وجود (امام محمد بن الحسن العسكري) را مورد بررسي قرار دهيم، مي بايستي كمي صحبت از حجيت اجماع نزد شيعيان اماميه اثنا عشريه كنيم. اجماع نزد شيعيان اماميه دليل معتبر ومستقلي حساب نمي شود، مگـر اينكه اجماع كاشف رأي معصوم باشد، مشروط بر عدم وجود دليل قرآني وروائي وعقلي، اگـر اجماع تكيه روي آيه اي از آيات قرآن مي كند، مي توانيم به آن آيه رجوع كنيم ودرباره آن بحث كنيم. شايد اجتهاد ما با اجتهاد علماي سابقين يكي نباشد، وسابقين اجماع را روي فهمي خاص از آيه اي كنند. بنا بر اين اجماع علماي سابقين ملزم علماء لاحقين نمي باشد، وحجيت فقط در قرآن مي باشد. اما قرآن چيزي در اين زمينه به ما نشان نمي دهد.
 وهمين مسئله روي روايت حديث وحكم عقل منطبق مي باشد.
 اجماع نزد شيعيان در يك صورت حجيت دارد وآن وقتيكه اساساً اجماع در يك مسئله اي مي باشد. وسند ودليل اجماع را نمي دانيم، آنوقت احتمال مي دهيم كه اجماع ذكر شده روي حديثي مبني است كه آن حديث بدست ما نرسيده وبالاخره قطع ويقين مي كنيم كه آن حديث معبر از رأي معصوم بوده، واين نوع اجماع امكان ندارد صورت بگـيرد وتا بحال براي شيعيان حاصل نشده است مگـر در نسلهاي اول كه قريب عهد ائمه بود، وبه آن مي گـويند: (اجماع المتقدمين). اگـر در مسئله اي متقدمين اجماع نداشتند ومتأخرين اجماع داشتند، آن اجماع حجيت ندارد چون معبر از رأي معصوم نمي باشد، واجماع بحد ذاته حجيت ندارد. 
 اين بود خلاصه موضوع اجماع.
 اجماع در مسئله وجود مهدي، از آن نوع خاص اجماع است كه در مسائل فقهيه جزئيه نبوده، و بنا بر فرض وجود اجماع، بلكه اجماع مبني است روي ادله عقليه ونقليه وتاريخي. ومعبر از رأي يا قولي از ائمه نمي باشد كه بدست ما نرسيده. وآنگـهي اجماعي كه اشعري قمي وصدوق ونوبختي آن را ادعا مي كنند، پيرامون وجود (امام محمد بن الحسن العسكري) اساساً وجود نداشت وصورت نگـرفته، وشيعيان اماميه در هيچ موردي اختلاف مانند اختلافشان بر وجود خلفي براي حسن عسكري نداشتند. بدليل اينكه شيعيان بعد از مرگ حسن عسكري به چهارده فرقه منشعب شدند، بعضي از آنها قائل به مهدويت برادرش (محمد بن علي) وبعضي آنها قائل به امامت ومهدويت برادرش (جعفر بن علي) شدند، وبعضي ديگـر قائل به انقطاع امامت شدند. كسي قائل به وجود و ولادت وامامت ومهدويت (محمد بن الحسن) نشد مگـر يك فرقه از مجموع چهارده فرقه وهمين يك فرقه به نوبه خود با هم اختلاف داشتند وبه چند قسمت تقسيم وموضوع اختلافشان پيرامون نام وهويت المهدي بود.
 نوبختي در كتاب (فرق الشيعه) واشعري قمي در كتاب (المقالات والفرق) ومفيد در كتاب (الفصول المختاره من العيوب والمحاسن) وطوسي در كتاب (الغيبة) اخبار اين فرقه را به تفصيل در كتابهايشان توضيح دادند. بعضي از آنها به بيست فرقه رسيدند، ما در طي صفحات اين كتاب تعدادي از اين فرقه ها را بررسي كرديم. صدوق وطوسي اخبار اختلاف وتشاجر واحتكام اين فرقه ها به العمري پيرامون وجود خلف براي حسن عسكري نقل كرده اند.
 نه فقط نمي توانيم بگـوئيم در مسئله وجود (امام محمد بن الحسن العسكري) ميان شيعيان آن زمان اجماع وجود نداشت، بلكه ما نصي را درست از (امام الحسن العسكري) داريم كه مي گـويد: حضرت عسكري به مادرش وصيت كرد، وآن به اجماع همه شيعيان، وبه كسي ديگـري جز مادرش وصيت نكردند، واگـر حضرتش فرزندي ولو در رحم مادرش داشت، قطعاً به او وصيت مي كرد، واين چيزي است كه قطعا صورت نگـرفته است.
 از اينجا مي توان گـفت، باستثناي عده كمي، اج