مت حل نمي‌شود. 
آيا ضرورت وجود امامان معصوم بعد از پيامبر(ص) از اين راه اثبات مي‌شد که در آينده ممکن است عده‌اي در بيابانها گم شوند و خطر مرگ آنها را تهديد کند و يا عده‌اي به بيماري‌هايِ لاعلاج مبتلا شوند و نياز به شفا گرفتن داشته باشند؟ آيا ضرورت امامت از اين راه اثبات مي‌شد که براي جلوگيري از فرو رفتن مردم در زمين بايد همواره اماماني باشند تا نگذارند زمين اهلش را فرو خورد؟ بيان احکام الهي و پاسخ گويي به سئوالات مردم و حفظ تعاليم پيامبر(ص) از خطر تحريف و نابودي چه مي‌شود؟ هدايت مردم به سوي کمال و سعادت چه مي‌شود؟؟ اگر واقعاً:
«همانگونه که حکمت خداوند ايجاب مي‌کند که پيامبراني براي هدايت انسانها بفرستد، حکمتش ايجاب مي‌کند که بعد از پيامبران در هر عصر و زماني پيشوايي از سوي خدا براي هدايت انسانها وجود داشته باشد تا شرايع انبياء و اديان الهي را از خطر تحريف و تغيير حفظ کنند، نيازهاي هر زمان را مشخص سازند و مردم را به سوي خدا و عمل به آيين پيامبران دعوت نمايند، در غير اينصورت هدف آفرينش انسان که تکامل و سعادت است عقيم مي‌ماند، بشر از راه هدايت باز مي‌ماند، شرايع انبياء ضايع مي‌گردد و مردم سرگردان مي‌شوند»(19).
آري اگر واقعاً اينطور باشد، غيبت طولاني امام معصوم، امري محال مي‌شود و توجيهاتي از اين قبيل که مردم خودشان باعث غيبت امام دوازدهم شدند ناموجه‌است چرا که اولاً در صورت صحت و استحکام اينگونه ادله، نياز ضروري انسانها به امام معصوم، همگاني و در همه زمانهاست و اگر عده‌اي لياقت اين نعمت را ندارند، ميلياردها انسان ديگر در آينده نبايد چوب بي لياقتي و نمک نشناسي آنها را بخورند. اگر اين ادله درست باشند، خداوند خودش بايد به هر وسيله ممکن، جان او را حفظ کند و نگذارد بي گناهان و طرفداران آن امام چوب بي لياقتي يک عده را بخورند.
ثانياً اگر اين ادله درست باشند، هيچيک از انسانهايي که در دوران غيبت به سر مي‌برند به سعادت و تکامل نمي‌رسند و آنگاه مي‌توان پرسيد که اگر خداوند واقعاً انسانها را براي رسيدن به سعادت آفريده بود و اگر واقعاً انسانها بدون راهنمايي پيشوايان معصوم از شناخت و پيمودن راه سعادت و کمال عاجز مي‌شوند، چرا اجازه داد تا عده‌اي بي لياقت و نمک نشناس، باعث محروميت ده‌ها و يا صدها ميليارد انسان بي گناه از هدايت هاي پيشوايان معصوم شوند و مانع رسيدن اين بدبختها به کمال و سعادت گردند و در نتيجه خلقتشان بيهوده از آب درآيد؟ آيا در اينجا واقعاً همه تقصيرها را مي‌توان به گردن عاملان غيبت انداخت يا اينکه با اين توجيهات خداوند هم مقصر از آب در مي‌آيد؟ آنها بي لياقت بودند و قصد جان امام را کردند، خداوندي خدا کجا رفته بود؟
 اينجاست که مي‌بينيم شيعه بطور ناخواسته به دليل پافشاري بر يک ادعاي باطل، حتي توحيد را هم زير سؤال مي‌برد. توجيهاتي از اين دست که فايدة وجود امام در زمان غيبت فايده خورشيد در پشت ابر است نيز مشکلي را حل نمي‌کند و به جاي اينکه گرهي را باز کند، گره‌هاي موجود در تئوري امامت را کورتر مي‌کند، چرا که ناشي از قياسي مع الفارق است. ضرورت وجود خورشيد به خاطر گرما و نوري است که از آن به طبيعت کرة زمين مي‌رسد و چون ابرها نمي‌توانند جلوي نور و حرارت آن را بطور کامل بگيرند، قرار گرفتن خورشيد در پشت ابرها - آن هم به مدت کوتاه و موقت نه هزاران سال! - با فلسفة وجودي خورشيد منافاتي ندارد. اما ضرورت وجود امام معصوم براي چه بود؟ بر طبق ادله‌اي که آمد، نياز ضروري انسانها به هدايت و راهنمايي بسوي سعادت و کمال، نصب امامان معصوم را ايجاب مي‌کرد. حال آيا امامي که غايب است مي‌تواند راهنما و هدايتگر مردم باشد و جلوي تحريف حقايق ديني را بگيرد؟ آيا مي‌تواند نيازهاي هر زمان را مشخص و مردم را بسوي خدا و آيين پيامبران دعوت کند؟ پاسخ اين سوالات به وضوح روشن است. پس ديگر قياس او با خورشيد پشت ابر چه محملي دارد؟ خورشيدي که پشت ابرهاست همان خواص قبلي –نور و گرما- را دارد اما کمي محدودتر. به عبارتي ديگر وقتي خورشيد به پشت ابرها مي‌رود، نمي‌گوييم نور و گرمايش رفت اما در عوض فوايد ديگري دارد که هنوز مي‌توان از آنها استفاده کرد!!! حال آيا امامي که غايب است همان خواص قبلي يعني هدايت و راهنمايي مردم و بيان احکام الهي و در يک کلام مرجعيت ديني و دنيوي را اگرچه کمتر و محدود تر دارد؟ مسلماً پاسخ منفي است. پس استفاده از تعبير خورشيد پشت ابر، تدبير کارسازي براي رهايي از اين مخمصة هولناک نيست.
به اعتقاد ما تمام ادلة ضرورت امامت، با غيبت امام دوازدهم نقض مي‌شود. به دو نمونه ديگر اشاره مي‌كنيم:
«هشام بن حكم، در مناظره مفصلي كه با دانشمند شامي دربارة مسألة رهبري پس از پيامبر (ص) داشت، به او چنين گفت:
آيا خداوند پس از درگذشت پيامبر (ص)، براي رفع هر نوع اختلاف در ميان مسلمانان، دليل و حجتي فرا راه آنها قرار داده‌است يا نه؟
[دانشمند شامي]: آري، قرآن و احاديث پيامبر (ص)، براي رفع اختلاف كافي است.
[هشام بن حكم]: اگر قرآن و احاديث پيامبر (ص)، براي رفع اختلاف كافي است، چرا من و شما با هم اختلاف داريم، در حالي كه هر دو شاخة يك تنه و عضو يك درختيم؟ چرا هر كدام مسيري را انتخاب نموده‌ايم كه بر خلاف مسير ديگري است؟»(20).
در اين مناظرة كوتاه، گويي هر دو نفر معتقدند كه خداوند حتماً بايد براي بعد از پيامبر(ص)، دليل و حجتي فرا راه انسانها قرار دهد كه بتواند مانع بروز هرگونه خطا واختلاف در ميان امت اسلامي باشد. در حاليكه معلوم نيست اين بايد از كجا آمده‌است؟ لكن مرد شامي، قرآن وحديث پيامبر(ص) را مرجع حل اختلاف مي‌داند ومعتقد است اگر همة مسلمانان، به قرآن و سنت پيامبر(ص) رجوع كنند و اين دو را سرمشق قرار دهند، اختلافي بين آنها پديد نخواهد آمد وغافل است از اينكه حتى اگر همة مردم به قرآن و سنت پيامبر (ص) مراجعه كنند، باز هم بين آنها اختلافاتي بوجود خواهد آمد. زيرا همة انسانها از قرآن و سنت پيامبر (ص)، درك واحدي ندارند. هشام بن حكم نيز دچار همين اشتباه شده و در همين دام افتاده‌است. او نيز فكر مي‌كند اگر امامان معصومي بعد پيامبر (ص) به عنوان مفسران قرآن و حافظان سنت پيامبر (ص)، از طرف خداوند نصب شوند، مشكل حل مي‌شود وديگر در ميان مردم هيچ اختلافي پيش نمي‌آيد. در حالي كه حتى اگر مفسرانِ معصوم هم نصب شوند بازهم اختلاف بوجود خواهد آمد. چرا كه انسان‌هاي مختلف از همان سخن معصوم، به برداشت‌هاي مختلف مي‌رسند وشاهد سخن ما اين‌است كه در بين همان اصحاب و پيروان پيامبر(ص) و يا امامان معصوم هم اختلاف رخ مي‌داد. اگر ما بتوانيم هشام بن حكم را براي دقايقي زنده كنيم و با او سخن بگوييم از او خواهيم پرسيد كه آيا خداوند بعد از امام حسن عسكري (ع) و در زمان غيبت، براي رفع هر نوع اختلاف، دليل و حجتي فرا راه امت اسلامي قرار داده‌است يا نه؟ مسلماً نمي‌تواند به اين سؤال پاسخ منفي دهد، چ