بودند ولي غايب از ديدگان مردم، دين تحريف و يا محو مي‌شد و اين خلاف حکمت خدا از بعثت پيامبر بود»(11) 
«امامان ما در طول دويست و پنجاه سال...اسلام را به ديگران رساندند و همين انتقال اسلام حقيقي از اين نسل به نسل بعدي باعث شد که حقايق دين به دست فراموشي سپرده نشود و دست کم در گوشه هايي از جهان، تعدادي اگرچه اندک حقايق اسلام را از اهل بيت دريافت نمودند»(12) 
«اگر در اين مدت امامان غايب بودند، طولي نمي‌کشيد که اسلام در دست حاکمان تحريف مي‌شد و دين به صورتي در مي‌آمد که با واقعيت خودش هيچ شباهتي نداشت.خلاصه حکمت نصب امام بعد از وفات پيامبر در طول اين دويست و پنجاه سال تحقق پيدا کرد. لکن حکمت الهي اقتضاي بيش از اين را نداشت. يعني اگر آخرين امام هم حاضر و در ميان مردم بودند به سرنوشت پدران خود مبتلا مي‌شدند و آيندگان که در طول هزاران سال مي‌آمدند و زندگي مي‌کردند، از نعمت وجود امام محروم مي‌گشتند.خداي متعال حضرت مهدي را براي آخر الزمان ذخيره قرار داد. براي زماني که مردم تدريجاً با بهره گيري از تعاليم باقي مانده از ساير امامان در عالم منتشر شده‌است راه صحيح را جويا شوند و خودشان را براي مبارزه با کفر و ظلم آماده کنند و در آن زمان امام عصر ظهور فرمايند»(13).
گاهي گرفتار شدن در دام تناقض، آدمي را چنان مضطرب مي‌کند که ديگر همة ادعاهاي قبلي‌اش را فراموش مي‌کند و براي حل يک تناقض ناخواسته به تناقض ديگري متوسل مي‌شود. اما اين دست و پا زدنها، نمي‌تواند کسي را از غرق شدن نجات دهد:
1-3-2 وقتي مي‌گوييم: «اگر بعد از پيامبر و در طول دويست و پنجاه سال امامان معصوم نبودند دين خداوند به دست حاکمان تحريف يا محو مي‌شد» منظورمان از دين خداوند چيست؟ اگر قرآن است که خداوند خود وعدة حفظ قرآن از تحريف و نابودي را داده و براي اين کار نيازي به امام معصوم نيست و به اين نکته در لابلاي ادله ضرورت امامت صراحتاً اعتراف شده‌است(14). 
 اما اگر احاديث و روايات پيامبر و تعاليم آن حضرت در بيان حقايق قرآني و کليات و اصول اساسي دين اسلام مورد نظر باشد، خطر تحريف و نابودي اين تعاليم هميشه وجود دارد و بنابراين نمي‌توان گفت که بعد از امام يازدهم نيازي به حضور امام معصوم در ميان مردم نيست. از شگفتيهاي روزگار اين‌است که از طرفي خطر تحريف تعاليم پيامبر را دليل بر ضرورت وجود و لاجرم حضور امام معصوم بعد از پيامبر براي حفظ اين تعاليم مي‌گيرند و از طرفي ديگر هم براي فرار از تناقض مي‌گويند: 
«حکمت نصب امام بعد از وفات پيامبر، در طول اين دويست و پنجاه سال تحقق پيدا کرد. لکن حکمت الهي اقتضاي بيش از اين نداشت»
عجبا!! اگر حکمت الهي در نصب امامان معصوم بعد از پيامبر(ص) آن چيزهايي باشد که در ادلة اثبات ضرورت وجود امامان معصوم آمده‌است، چگونه مي‌تواند در دوره‌اي خاص [مثلا 250 سال] تحقق پيدا کند و ديگر اقتضاي بيش از آن را نداشته باشد؟ آيا بعد از 250 سال، خطر تحريف و نابودي تعاليم پيامبر(ص) از بين رفته بود؟ آيا همة حقايق دين و احکام الهي که تا روز قيامت مورد نياز مردم است بيان شده بود و ديگر چيزي براي گفتن باقي نمانده بود؟ آيا در زمانهاي بعد امکان بوجود آمدن مسائل و موضوعات جديد وجود نداشت؟ تو را به خدا فراموش کردن مقدمات بکار رفته در ادله ضرورت وجود امامان معصوم را يک بار ديگر نگاه کنيد:
»امامان ما در طول دويست و پنجاه سال...اسلام را به ديگران رساندند و همين انتقال اسلام حقيقي از اين نسل به نسل بعدي باعث شد که حقايق دين به دست فراموشي سپرده نشود و دست کم در گوشه هايي از جهان، تعدادي اگرچه اندک حقايق اسلام را از اهل بيت (ع) دريافت نمودند... اگر در اين مدت امامان غايب بودند، طولي نمي‌کشيد که اسلام در دست حاکمان تحريف مي‌شد... خلاصه حکمت نصب امام بعد از وفات پيامبر (ص) در طول اين دويست و پنجاه سال تحقق پيدا کرد. لکن حکمت الهي اقتضاي بيش از اين را نداشت«(15).
اولاً: آيا مقتضاي حکمت الهي در نصب امامان معصوم اين بود که بعد از چند نسل، بالاخره عده‌اي - هر چند اندك - تربيت شوند که اسلام را از طريق امامان معصوم و بطور صحيح و کامل بفهمند و بعد از آن ديگر هرچه بادا باد؟ گيريم که عده‌اي اندک در آن زمان به اين سعادت رسيدند، بقيه چه مي‌شوند؟ تکليف آيندگان چيست؟ ثانياً: آيا نتيجة منطقي توجيهات فوق، عدم ضرورت وجود امام دوازدهم نيست؟ با توجيهات فوق ديگر چه نيازي به وجود امام دوازدهم مي‌ماند؟ چه معنايي دارد که خداوند، شخصي را که نيازي به وجودش نيست به امامات نصب و بعد براي نجات او از شهادت، وي را از ديده‌ها پنهان کند و هزاران سال زنده نگه دارد تا به قول شيعه روز ظهور فرا رسد؟ مگر نمي‌توانست در آخرالزمان شخص لايقي را خلق و او را به امامت نصب کند؟ وقتي مقتضاي حکمت الهي در نصب امام معصوم محقق شده و بيش از اين نيازي به وجود امام در بين مردم نيست، آيا وجود امام دوازدهم و پنهان شدنش از ديده‌ها و عمر هزاران سالة او در حاليکه هيچ فايده‌اي براي مردم ندارد و وجود و عدمش يکسان است کاري لغو و بيهوده و لذا خلاف حکمت الهي نيست؟؟ آيا خنده دار نيست که بگوييم:
«اگر آخرين امام هم حاضر و در ميان مردم بودند به سرنوشت پدران خود مبتلا مي‌شدند و آيندگان از نعمت وجود امام محروم مي‌شدند»
مردم آينده در صورت شهادت امام دوازدهم، از کدام نعمت محروم مي‌شدند که حالا با غيبت امام و نجات او از شهادت، از ان نعمت برخوردارند؟ امام غايبي که از ديده‌ها پنهان است و مردم او را نمي‌شناسند و هيچگونه دسترسي به او ندارند چگونه مي‌تواند براي مردم نعمت محسوب شود؟ فايدة وجودي او چيست؟
عالمان شيعه در پاسخ به اين سوال مي‌گويند: فايدة وجودي امام معصوم فقط مرجعيت ديني و دنيوي نيست، بلکه فوايد تکويني هم بر وجود امام مترتب است و براي تحقق اين فوايد، نيازي به حضور امام نيست. مثلاً وجود امام معصوم، واسطه فيض الهي است.(16) يعني فيض الهي به واسطه امام معصوم به انسانهاي مي‌رسد. گاهي مي‌گويند: اگر امام معصوم نباشد، زمين اهلش را فرو مي‌برد(17)، و اگر امام نباشد چنين و چنان مي‌شود. گاهي نيز وقوع برخي حوادث مانند واقعة طبس را به دخالت امام زمان و عنايت او به مردم ايران نسبت(18) مي‌دهند. 
در برابر همة اين ادعاها سخن ما اين‌است که اولا "هاتو برهانکم ان کنتم صادقين". دليل و برهان بياوريد اگر راست مي‌گوئيد! چگونه ثابت مي‌كنيد كه وجود امام واسطة فيض الهي است؟ چگونه اثبات مي‌کنيد که واقعة طبس معلول تصرفات تکويني امام دوازدهم بوده‌است نه (به عنوان مثال) دخالت شوروي سابق؟؟ هيچکدام از اين ادعاها قابل اثبات نيست و نبايد براي فرار از تناقض، متوسل به ادعاهاي غير قابل اثبات شويم. ثانيا: با گفتن اينکه امام غايب فوايدي دارد (مانند آنچه در بالا گفته شد ويا مثلاً شفاي بعضي بيماران، فريادرسي در بيابان ها، نقش بر آب كردن توطئة دشمنان و...) مشکل تناقض غيبت امام با ادلة ضرورت ام