ـرچـه بـا نـالـه اي حزين گفتند

فکـرشان، تيـره بـود و بيهـوده
ذکـرشان را بـه قصد کيـن گفتند

جاهلنـد و بــه نـام اهـل البيت
سخنـانـي بـه کفـر، عجين گفتند

سخـن عقـل را کفـن کـردنـد
حرف احســاس را يقيــن گفتنـد

دوست چيـن و شوروي گشتند
تـَـرک اسـلام و مسلميـن گفتنـد

هر چه دولت که کافر و گبر است
بـا شمـا يــار و همنشيــن گفتنـد

پشـت پـرده چـه کارها کردند
آمـدنـد و بــه مـا ز ديــن گفتندحب بدون عمل 			 شاكـي بـي مدعاست
حب بدون عمل			 طبـل بـدون صـداست
حب بدون عمل			 جمله خطا در خطاسـت
حب بدون عمل			 دم پــا در هــواسـت
حب بدون عمل	    	مثـل نفــاق و ريـاست
 حب بدون عمل	     خواب و خيال و خطاست
حب بدون عمل			  مـايــه شـر و بـلاسـت
حب بدون عمل			  راحـتــي و ادعـاســت
حب بدون عمل	 		  فكـر سـراسـر خطاستحب بــدون عمـل،‌ نيست بــرادر امـان
نيسـت تــو را يـاوري، غيـر عمــل در جهـان

حب بـدون شناخت، راه بـه جايي نبرد
كشتي بـي لنگر است، قـايـق بــي بـادبـان

حب بدون عمل، پوچي و درمـانـدگيست
مـايـه گنـديـدن است، پيـكر بـــي استخوان

حب بـدون عمل، خـوب ولـي آرزوسـت
خواب و خيالي خوش است، سود ندارد بدان

حب بــدون عمـل، شـاه بـدون سپـاه
كاتـب بي كاغـذ اسـت، قـاضي بـي پاسبان

حب بدون شناخت، شاكي بي مدعـاست
طبل بدون صـداست‌، جسم بــدون روان

حيف كـه بسيار داشت، ملت من انحراف
مـن چـه بـگويـم از ايـن، درد بـدون بيـــانمــا بــراي اختلاف آمـاده ايـم		ني براي اتحاد آماده ايــــم
مـا بـراي فصل كـردن آمـديـم             ني براي وصـل كــردن آمـديم
مـا درون را ننگريـم و حــال را            مــا برون را بنگــــريم و قال را
هر كه هر چيزي كه در تاريخ گفت        مورد تاييد مـا شد حرف مفت
چون خوارج، ديد ما گنجشكي است      فكرهاي ما سياه و زشت و پـست
مـا ابـوجهليم در باطن چه سود؟	 	نـام عـــلامـه نقـاب جهـــل بــود
شد ابوجهل از شماها رو سفيــد		در جهالت بي گمان: هل من مزيـد
زشتي خود را فرامش كرده ايـم	          سـر بـه تـاريـخ عـربهـا بـرده ايـم
جاهليت بـا تعصـب در عجـم !	          شـــرم دارم از كتــــاب و از قلــم
 شد عرب از جاهليت چون رهـا            فـارس آمـــد انــدريـن وادي چـرا؟
دشمـن زنـده رهـا كرديم مـا       	 سر بــه امـوات کسـان بـرديـم مـا
ظلم اکنون را فرامش کرده ايم    	    	سـر بـه تـاريـخ عـربها بـرده ايـم
روي مشتي قصـه و افسانه مـا            خلق را كـــرديــم هـي ديـوانه ماگفت شخصي: عمر بـود کـافـر 	   	هـم حسـود و خشـن هـم مـزور
غــاصـب بـــارگـاه خـلافــت		دشـمـن اهــل و بـيــت نبـوت
قـاتــل فـاطمـه از سـر کيــن	  	عـاشق تفــرقـه دشمـن ديــن
گفتم: اي دوست يک لحظه خاموش    	در تعصب چـرا مـي زنـي جوش 
زيـــر تبليـغ مــداح، مـــُردي 	   	زيـر تقليـد، چـون ره سپُــردي	
بـارگـاه خـلافـت، خيـال است 	   	قصر و تخت و محافظ، محال است
حرف تـو کفر و وزر و وبال است	 	چونکه مبناش، وهم و خيال است
مست مشتــي خيـالات خامي 	   	اطلاعـــات تـــو چنـــد نــامي 
گـر عمـر يـا ابـوبکر، بـد بود	 	نـزد احمد کـه پــاک است رد بود
همنشيـن علـي و مـحمـــد		قاتـل و ظالـم و غــاصب و بــد؟
آفـريـن بـر محمـد از اينکار		همـنشينـان او زشـت و غــدار!
حـاصـل دستـرنـج محمــد		عــده اي آدم ظـالـم و بــــد!
بـَه بَـه از دست پرورده هايت 	 	جملـه شيطان صفت در نهـايت!
حـاصـل سالهـا رنج احمــد 	          عـــده اي آدم ظـالــم و بـد!
گـر عمـر، قـاتـل فاطمه بُد 		ام کلثوم کـي همسـرش شـد؟
كـه شود همسر قاتـل مـام؟		غـافـلي غـافـل از لام تـا كـام
کـه دهد دخترش را به قاتل؟   	 	عقـل شيعـه چـرا گشتـه زائل؟
عقـل تو دست مداح احمق 		 حرف حق، تلخ شد تلخ شد حق
گـر علـي بـود اول خليفـه		 کس نمـي رفـت انـدر سقيفــه
در سقيفه که بودند؟ انصار	                    در تخلف ز قـرآن، علمــــدار؟
مـدح آنهـا به قرآن نمودار		ناگهان يك شبه مثل كفـــار؟
در سقيفه كه بودند؟ انصار		جمله بيمار دل جمله مکــــار؟
يكصد آيه به تمجيد اصحاب		آمده، شيعه خود را زده خـواب
مدح آنها بـه قـرآن، نمودار		جمله بيعت شكن، جمله غـدار 
جملگي كوردل، جمله بيمـار		جمله شيطان صفت جمله مكار!
يك شبه ناگهان ضد قرآن؟		ناگهان يك شبه اوج عصيان؟
نيست اندر سقيفه روايــت 		نــه اشــاره به يك نيمه آيت 	
نيسـت آنجا سخن از وراثت    		از احــاديث پـوچ از حماقت 
نه سخن از غدير است و بيعت  		نـه ز آيـات قـرآن رحمــت
نـه سخن از روايـات جعـلي   		نـه خبـر از احـاديـث فعلي
بود علي مشورت ده به ظالم ؟ 		ايکـه هستـي ابوجهل عالم
نيست علامه جهاله است اين    		سينه اش غرق بيماري کين
مستمعهـاي تـو پـر جهـالت 		خالي از دانش و در ضلالت
عقـل تـو بنـد  قـلاده ها شد 		بعد از آن مثل گرگي رها شد
دور از واژه‌هــاي خــدا شد		تـا دهـانـت به تکفير وا شد
منطق و مدرکت، فحش و نفرين 		خشـم و اندوه بيهوده و کين
نــام خـود در تبـاهي نوشتـي	    	فکـر کردي که ناف بهشتي
حيف، چون راه تو راه شرک است     	واي بر آنکه با شرک پيوست
در تعصب، نفهمـي حقيقــت 		کي رها مي شوي از ضلالـت
جمله اصحاب جاهل، تو عالم		عـادلي تو، همـه خلق، ظالم
مولوي جاهل است يا که سعدي  		يا که عطار شد شخص بعدي 
يـا کـه خيـام يـا ابـن سينـا 		يـا کـه زيـد آن شهيـد مصفا
يا سنايي كه عارف ترين است		يا غزالي كه او بهترين است 
يـا شهاب الـديـن سهروردي		يك نفر را بگو گر تو مردي !
افتخـــار همـــه فخـر رازي		پس بفهمي اگـر اهـل رازي
شيعه شـاه عبــاس هستـي   		از اباطيـل علامـه مـستــي
مي روي قعر دوزخ، عزيـزم    		مـن ز افکـار تـو مي گريزم
دشمن روضه ام دشمن جهل  		دشمن مفت خورهاي نا اهل
دشمـن منبـر و خود زني ها 		قصـه قهـر خـالـه زنـي ها
دشمن فـرقه بـازي، تعصب   		دشمن جهـل، کينه، تقلب 
دوست عقل و تحقيق و فكرم		مثل يك روح بي كينه بكرم
دشمن جهل و خشم و دروغـم		آيـه هــاي خـدا در فروغم
دشمن اشـك و رنـگ سيـاهم		عـاشق خنــده و نـور ماهم
پيــرو  راه پــاك نبـــــي ام		عــاشـق حـرفهاي علي ام
چون عمر، ساده و رك و عاشق		چون ابوبكر، صديق و صادق
چـون علـي عـاشق اتحــادم		دشمـن آدم بيـســـــوادم
چــون علي بـا خوارج بدم من 		دشمـن آدم احمـقـم مـــن
خارجي كيست؟ ديد تك بعدي		متعصب، هميشه سگ بعدي 
خـــارجي كيست؟ آدم احمق 		دشمـن انتقــاد و راه حـــق
خارجي كيست؟ ديد گنجشكي		عـاشـق رنـگ مكروه مشكي
دشمن شبهه مـردان احمـــق		جاهلان سبك عقل نـــاحق
گـوش اينها به قرآن شده كـر 		من چه گـويم ز دادار بهتـر ؟
پس رها كن كه اينها اسيرند		عاقبـت در جهـالت بميـرنـد 
چـون بميرنـد بيـدار گـردند		مات و مبهوت زين كار گردند
چون قيامت شود شرمسارند		سوي دوزخ، همـه رهسپارند
در سرت بـود فكـر شفاعت 		قعر دوزخ شدي جاي جنت !
كـرد آخوند، گمراه و خوارت		بُـرد آخـر، بـه دارالبــوارت
عقل را چون كه تعطيل كردي		مست صـدهـا  اباطيل كردي
در پي نفس دون، چون دويدي 		ج