 نامه فرستاد واورا برحذر داشته واينكه براى كارزار با آنها مهيا شود، ليكن ابن العلقمى نامه هارا به خليفه نميرساند، واگر نامه ويا قاصدى بدون علم او به خليفه ميرسيد خود خليفه اورا آگاه مي‌ساخت.

بعلبكى در شرح هجوم مغول ها به بغداد ادامه داده ومينويسد: وقتيكه نيروى دفاعى ناچيزى  كه در حومه بغداد بود را شكست دادند، ابن العلقمى به خليفه گفت كه مصلحت بر اين است كه با پادشاه مغول از در صلح در آيى، و از او خواست كه براى ازدواج فرندش امير ابوبكر با دختر شاه مغول از در صلح در آيد، تا اورا در منصب خلافتش ابقاء نمايد و به او گفت: همچنانكه اجدادت با سلاطين آل سلجوق نمودند، مصلحت وحفظ خون مسلمانان در اين رأى ميباشد، وبعد از آن هر چه بخواهى انجام بده، وبعد از آن به پيش باز رفتن واستقبال شاه مغول را برايش مزين نمود، وخليفه به مشورت وزيرش عمل نموده وبا همراهى بزر گان واطرافيانش از بغداد به استقبال خان مغول رفت، اورا به خيمه اى نشانده وابن العلقمى فقهاء و دولتمردان را خواست تا به عقد نكاح –كذائى- شركت كنند كه همه دسته دسته آمدند، ومغول ها هم همانجا دسته دسته آنهارا ازدم شمشيرگذراندند، اين بود مكر وزير شيعى براى كسى كه سالها وزرات اورا نموده بود،

عبدالوهاب ابن تقى الدين سبكى مينويسد: 

ابن العلقمى رافضى قلبش پراز كينه برمسلمانان اهل سنت بود وخليفه را به زراندوزى وتقليل ارتش تشويق ميكرد ، ودر شرح حال توطئه ابن العلقمى در كشتن خليفه وعلماء وفقهاء اسلام وقتل عام بغداد وريختن شراب در مساجد اهل سنت مينويسد:

هولاكو ازطرف شرق-يعنى ايران- بسوى بغداد آمده و آنرا محاصره نمود، وزير شيعى خليفه را ترغيب به مصالحه با آنها نموده وگفت : من براى گرفتن عهدنامه صلح بسوى آنها ميروم، سپس بسوى آنها رفته وبراى خودش امان نامه  گرفته و پيش معتصم باز گشت، وگفت: اى مولاى من خان مغول ميخواهد دخترش را به ازدواج فرزندت امير ابوبكر در آورده و تورا در منصب خلافت ابقاء نمايد، همچنانكه سلطان روم را به منصب خود ابقاء نموده است، و چيزى جز اين نميخواهد كه طاعت وفرمان از آن او باشد، و همچنانكه اجداد تو با سلاطين سلجوقى بودند، مولانا اميرالمؤمنين بايد براى حفظ خون وجان مسلمانان بايد اين كاررا انجام بدهد، وبعد از آن هركارى كه خواستيم انجام ميدهيم ، ومصلحت بر اينست كه بسوى او برويد، پس اميرالمؤمنين-بدبخت- همراه با اعيان وانصارش بسوى طاغوت مغول هولاكو رفت ، و خليفه  در خيمه اى نشانده شد، وابن العلقمى وارد شده وفقهاء وبزرگان كشوررا خوانده تا در عقد ازدواج حاضر شوند كه دسته دسته از بغداد بدانجا رفتند، وخان مغول در همانجا همه را دسته دسته گردن ميزد، وبعد ازآن فرزندان خليفه را خواسته واز دم شمشيرگذراند، واما خود خليفه را شب هنگام خواسته وازاوسؤالهايى نموده وبعد ازآن دستور قتلش را داده است، 

اما از طرفى به هولاكو گفته شد بود كه اگر خون اين فرد ريخته شود دنيا تاريك شده وسبب ويرانى مملكت تو خواهد شد ، چون او عموزادهء رسول خدا ميباشد، ليكن نصيرالدين طوسى –كه در واقع نصير الكفر بود- برخاسته وگفت بايد كشته شود ولى خون او نبايد ريخته شود، واين شيطان معمم از همه بر مسلمانان سختگير تر بود، وگفته شده كه خليفه را زير ستوران لگدمال نموده تا جان داده است، وبعد از آن بغداد را قتل عام نموده واين قتل عام سى و چند روز ادامه داشت، وجز كسانى كه مخفى شده بودند كسى جان سالم بدر نبرد، وگفته شده كه بعد از آن هولاكو آن دستور داده است كه تعداد كشته شدگان شمرده شود كه آنرا يك مليون وهشتصد هزار تا نه صد هزار بر آورد كرده اند، البته اين عدد غير از كشته شدگانى است كه شمرده نشده ويا غرق شده ونا پيدا شده اند، وبعد از آن امان نامه خوانده شده است، وكسانى كه مخفى شده بودند بيرون آمدند كه بسيارى از آنها در زيرزمين ومخفى گاهها با امراض گوناگون مرده اند، و آنهايى كه خارج شدند دچارانواع مذلت وخوارى ها شدند، بعد از آن خانه ها بازرسى شده ودفينه ها واموال مخفى شده را بيرون آوردند، كه مقدار آن بيشمار بود، وبعد از آن از نصارى خواسته شد كه علنا شراب خوارى نموده وگوشت خنزير بخورند، ومسلمانان را مجبور كردند كه در ماه مبارك رمضان روزه خوارى نموده وگوشت خنزير وشراب بخورند، سپس هولاكوى مغول به دار الخلافت آمده وخانهء خليفه را به يك نصرانى داده ودستور داد در مساجد شراب ريخته ومسلمانان از اذان دادن ممنوع شدند، اين دارالسلام بغدادى بود كه قبل از آن هرگز دار الكفر نگشته  بود اينك بخاطر تعصب وخوش خدمتى شيعيان به مغول وخيانت به مسلمانان حوادثى در آن رخ داد كه  در تاريخ جهان  بى نظير است .

حسن دياربكرى مينويسد:

ابن العلقمى رافضى به خان مغول نوشت كه تو بسوى بغداد حركت كن ومن آنرا تسليم تو خواهم نمود، هولاكو به او نوشت كه تعداد ارتش خلافت زياد است واگر درگفتار خودت صادق هستى و پيرو ماشده ايد ارتش بغداد را متفرق كن، آنوقت ما خواهيم آمد، وقتى كه نامه اش به وزير رسيد پيش معتصم (خليفه) رفته واز او خواست كه موافقت كند تا پانزده هزار از ارتش اخراج شوند، ومعتصم پذيرفت، وابن العلقمى فورا بيرون آمده واسم آنهارا از ديوان ارتش محو نموده وآنهارا از بغداد اخراج نمود، ودستور منع اقامت آنهارا در بغداد صادر كرد، وبعد از يكماه دوباره همين كاررا تكرار كرد واسم بيست هزار نفررا از ديوان ارتش پاك نموده وبعد از آن به هولاكو نوشت واورا از اين كار خود با خبر نمود،

 وهدف ابن علقمى رافضى خائن از آمدن هولاكو چند چيز بود: 

اول اينكه خودش يك شيعهء رافضي متعصب  ونمك نشناس بود كه ميخواست خلافت را –ولو بوسيلهء مغول – از بنى عباس به علوى ها منتقل نمايد يعنى بهانهء عوام فريب هميشگى آنها، واز آنجا كه قدرت عباسيان به حدى رسيده بود كه چنين آرزويى برايش ممكن نبود، وبراين پندار بود كه هولاكو معتصم واطرافيانش را ميكشد ودوباره وضعيت به حالت اوليه خودش باز ميگردد، وشوكت وقدرت عباسيان نابود شده و او شيعيان فرصت را غنيمت شمرده واز موقعيت وقدرت خودش استفاده نموده وقدرت را به علوى ها باز خواهد گرداند، وبعد از  آن همه اهل سنت را قتل عام خواهد كرد،

وهنگامى كه هولاكو شنيد كه وزير رافضى در بغداد چه كارهايى براى تقرب به او انجام داده است، بسوى بغداد حركت نمود، مستعصم سربازان ارتش را خوانده تا به دفاع از بغداد بپردازد، واهل بغداد با اتفاق كلمه براى دفاع از بغداد در مقابل هولاكو متفق شدند، ودر حومهء شهر شديدا با لشكريان مهاجم جنگيدند، ودر ميان هر دوطرف كشته ها وزخمى هاى فراوانى رخ داد، تا اينكه نصرت نصيب سربازان بغداد شده ومغول ها به زشت ترين شكلى منهزم شده وعقب نشينى نمودند، ومسلمانان آنهارا پيگيرى نموده ودوباره گروهى را كشته وگروهى را اسيرگرفتند، وبا اسيران وسرهاى كشته شد گان دشمن به اطراف بغداد آمده ودر آنجا خيمه زدند، ومطمئن بودند كه دشمن شكست خورده وفر