تو و رفيقت به حقّ نزديكتر است. ابن زياد گفت: او را نزديكتر بياوريد، نزديكترش نمودند، با چوبي كه در دستش بود به صورتش زده وبه بيني و سر و پيشاني اش اصابت كرده كه بيني او شكسته و گوشت صورتش تكّهء پاره شد، هاني دستهايش را به سوي شمشير پليسي كه در پهلويش بود دراز كرد، ليكن پليس با او درگير شد و شمشير را به او نداد.

طرفداران هاني در درب قلعه فرياد كشيدند كه رفيق ما را كشت. ابن زياد از آنها ترسيد، و دستور داد در منزلي در نزديكي او زندانيش كنند، و شريح قاضي را به سوي مردم فرستاد و شهادت داد كه او نمرده و زنده است. و مردم بازگشتند، هنگامي كه به مسلك خبر رسيد كه زياد با هاني چه كار كرده است، به منادي دستور داد كه فرياد كنند «يا منصور» و اين شعارشان بود. در كوفه ندا داده شد، و در يك وقت هجده هزار نفر جمع شد، و به سوي ابن زياد رفت، او در قصر سنگر گرفت، او را محاصره كردند، شب فرا رسيد و آنگاه با مسلم بيشتر از صد نفر نمانده بود!! وقتي ديد كه مردم پراكنده مي شوند به سوي ابواب كنده رفت و به آن باب نرسيد مگر اينكه فقط سه نفر با او مانده بود، و از باب كه خارج شد يك نفر هم با او نمانده بود![8] سرگردان ماند و نمي دانست كجا برود، و كسي نيافت كه راه را به او نشان دهد، از اسب پياده شد و دركوچه‌هاي كوفه راه افتاد و نمي‌دانست كجا برود، تا اينكه به درب خانهء زني از موالي أشعث بن قيس رسيد و از او آب خواست. آن زن به او آب داد و از حال و احوالش پرسيد. دربارهء موضوع با او حرف زد، دل زن برايش سوخت و جايش داد و پسر زن رسيد و جاي او را شناخت و صبح بعد به سوي أشعث رفت و به او خبر داد و او به زياد نيز خبر رساند ... مسلم و هاني را كشتند در حاليكه فرياد مي كشيد: اي آل مراد، و او زعيم آنها بود كه در آن روز او چهار هزار نفر زره پوش و هشت هزار نفر پياده نظام داشت و اگر كنده و بقيّهء هم پيمانان او به او كمك مي كردند سي هزار نفر زره پوش بودند، رهبر آنها از آنها جز سستي و رسوايي نديد.[9]

وقتي حسين به قادسيّه رسيد حرّ بن يزيد تميمي او را ديد و به او گفت: كجا مي روي فرزند رسول خدا؟ گفت: به سوي اين شهر، از اخبار و قتل مسلم او را آگاه نمود، و به او گفت: بازگرد، من در پشت سر خود هيچ خيري برايت نمي بينم، به فكر بازگشت افتاد، برادرش مسلم به او گفت: به خدا قسم باز مي گرديم تا يا انتقام خود را بگيريم و يا همه كشته شويم، حسين گفت: بعد از شما زندگي ارزشي ندارد.[10]

سپس به مردم گفت: همانا خبر وحشت انگيز قتل مسلم بن عقيل و هاني بن عروه و عبدالله بن يقطر به ما رسيده است، و شيعيان ما سستي نموده و از ما دفاع ننمودند، هركس از شما دوست دارد بازگردد، بازگردد بدون هيچ رودربايستى وترديد آزاد است، مردم از راست و چپ از پيش او رفتند، با يارانش كه از مدينه با او همراه بودند و تعداد كمي كه به او ملحق شده بودند، باقي ماند، اين كار را كرد براي اينكه مي دانست كه باديه نشيناني كه به او ملحق شده اند، به اين گمان بوده اند كه آنها به سوى شهري مي روند كه مطيع آنها مي باشد، و دوست داشت كساني كه با او هستند بدانند كه به سوي چه مي روند، و وقتي كه سحر فرا رسيد، حركت كردند، شيخي از بني عكرمه كه عمروبن لوذان نام داشت از او پرسيد كه قصد كجا دارى؟ حسين(ع) به او گفت: به سوي كوفه، آن شيخ به او قسم داد كه بازگردد، به خدا قسم كه جز به سوى شمشيرها نمي روي، اينهايي كه برايت قاصد فرستاده اند اگر تورا از مسئوليت جنگ و قتال راحت گذاشته بودند و كارهايى را نموده بودندو پيش آنها مي رفتي، اين يك مسئله اى بود، اما با اين وضعيتى كه مي گويند به نظر من اين كار را نكن، به او گفت: اي بندهء خدا، موضوع برايم پوشيده نيست ليكن تقدير الهي قابل تغيير نيست.[11]

سپس به سوي كوفه روانه شد، در راه يكي از اهل كوفه را ديد كه از غدر و خيانت و ترس و خواري آنها خبر داد و گفت: «تو در كوفه هيچ ناصر و شيعه و مدافعي نداري، و بيم دارم كه همه بر عليه تو باشند».[12]

وقتي كه با لشگر كوفه روبرو شدند و بر عكس آنچه را كه گفته بودند مشاهده نمود، به بعضي از دوستانش گفت: دو صندوقي را كه پر از نامه هايشان است به من بدهيد. دو صندوق را كه پر از نامه بود در مقابلشان گذاشت و نامه ها را در جلويشان ريخت.[13] آنها اين نوشته ها و نامه ها را منكر شدند! و به سوي كربلا رفت تا اينكه بدانجا رسيد. وقتي كه لشگريان او را احاطه كردند، و راه و چاره اي نديد گفت: بار خدايا، بيـــن ما و كساني كه ما را دعوت نمودنـــد تا كمك كنند، و الان همانها با ما مي جنگند، داوري بفرما، همچنان جنگيد تا اينكه كشته شد رضوان الله عليه و همهء سربازاني كه بر عليه او جنگيدند و افرادي كه او را كشتند همگي از كوفه و اطراف آن بودند و يك شامي در آنجا حاضر نبود.[14]

سپس يعقوبي شيعه پر حماسه – به قول ولهازن – نقل مي كند كه: اكثريّت اهل كوفه رغبتي به نيروهاي دولتي نداشتند ليكن با اين حال به صف مخالفان حسين پيوستند، حتّي آنهايي كه نامه‌ها به حسين فرستتاده و قسم به وفاداري به او خورده‌بودند در وقت سختي از او دست كشيدند، و حدّأكثر چيزي كه انجام دادند، از دور نظاره گر جنگ و كشته شدن او بودند و بعدها برايش گريه كردند! و بسيار اندك هستند آن كساني كه جرأت كردند با او همراه و در تقدير او شريك شوند، مثل ابوحمامهء مائدي خزانه‌دار بيت‌المال و ابن عوسجه. امّا غير از اينها بعضي از افرادي كه با او كشته شدند يا از كساني بودند كه در وسط راه به او ملحق شدند و يا از كساني بودند كه در لحظه‌هاي حميّت و درد انساني به او پيوسته بودند و از شيعيان قبلي‌اش نبودند.

و مورّخان اين تناقض را بين كساني كه ادّعا كرده ‌بودند و هيچ كاري نكردند و بين كساني كه هيچ ادّعا و تضميني نكرده و مدّعيان اوليّه را شرمنده نمودند، بطور درماتيك وبارز نشان داده‌اند. و جيز بسيار قابل ملاحظه اينكه نه فقط قريش بلكه حتّي انصار هم حسين را تنها گذاشتند و هيچيك از آنها از مدينه با او خارج نشدند و جز افراد بسيار اندكي از شيعيان كوفه در ميان آنها نبودند، و انقلابي كه در سال 63 هـ در مدينه رخ داد به خاطر آل علي نبود، بلكه عليّ‌بن حسين نيز دست را از آن شسته‌بود.

و درمقابل اين ترسوها وغير مخلصان ازدشمنان صريح شيعه بودند كه پيروان حكومت بني‌اميّه و كارمندان آنها بودند و بحث اصلاً بر سر موضوع‌هاي ديني و ايماني نبود.[15]

و بدين خاطر است كه بغدادي مي گويد:
«رافضيان كوفه به خيانت و بخل شهرت دارند، تا حدّي كه ضرب‌المثل شده‌اند كه بخيل‌تر از كوفي و خيانت‌كارتر از كوفي وجود ندارد، و خيانت آنها در سه مورد شهرهء آفاق است:
يكي اينكه بعد از كشتن علي رضي الله عنه با فرزندش حسن بيعت كردند، ليكن وقتي كه حسن براي جنگ با معاويه رهسپار شد در ساباط مدائن به او خيانت نمودند و سنان جعفي به او حمله كرد و از اسب پايينش انداخت، و اين يكي از اسباب صلح او با معاويه گرديد.

 دوّم اينكه شيعيان كوفه با حسين رضي الله عنه مكاتبه نموده و او را دعوت ن